تبليغاتX
پسری که با باران مشکل داشت
تنها تر از خدا
باز وهم است که او او کنان و عصیانگر٬ مثل گردبادی همه چیزم را به باد فنا می دهد.

می دانم که از انچه باید باشم دورم. قضا و قدر چنان سر در گمم ساخته که در خلوت خودم هم گم می شوم. خستگی روحم را می ازارد و حوصله ام را سر می برد.

خبری از سیزده گربه ی روی شیروانی نیست. کبوتر ها بق بقو نمی کنند. یادم نیست آخرین بار صدای گنجشک های روی درخت راش را کی شنیده ام.

اگر همین یکی دو روز پیش به بهانه ی خداحافظی با یار یگانه ام٬ سرم را به سمت پنجره بالا نگرفته بودم٬ تا سال دیگر هم چشمم به ستاره های جبار نمی افتاد. ستاره های محبوبم. پر راز و رمز ترین ستاره های آسمان. هفت ستاره ای که شکل دهنده ی عجایب هفتگانه اند.

خودمانیم .. خوب شد که یادم افتاد. شاید از فردا٬ وقتی ۵ صبح راه می افتم که کارم از چنگم فرار نکند٬ سر به هوا تر راه رفتم. آری اینطور بهتر است. ترجیح می دهم به جای ترس از سگهای وحشی این اطراف که شب ها از زور سرما از جنگ ها و بیشه ها٬ به شهر حمله می کنند٬ شکارچی اسمان را تماشا کنم.

خیالاتم تمامی ندارند. خستگی پوزخندش را به زشتی آلوده و زیر گوش نا امیدی٬ از نقشه های تازه ای که برایم کشیده٬ پچ پچ می کند.

راستی راه ترکستان کدام طرف است؟

یکی گفت : « این ره که تو می روی به ترکستان است»

این یعنی چه؟ مگر کجاست این ترکستان؟

بد است یعنی؟

آخر دیگری می گفت: « در میکده هم خدای بینی٬ با مرد خدا اگر نشینی!»

هااااه ه ه ه ...

هزیان گویی هایم تمام نمی شود. ارتباطم با همه قطع است. با درخت هایی که سرشان را بریدند. با هیکل بی تناسب کوههایی که چون زنان پستان بریده٬ از دلربایی شان اثری نیست. با هزار توی جنگل٬ حتی با امواج سهمگینی که در دو قدمی ام سر به دیوار موج شکن می کوبند٬ گویی از رسم افسار گسیحته ی پرده دری هایمان خبر دارند. شاید از شهود٬ شاید از غیب.

تازگی ها بی ادب شده ام. انگار که گندم خورده باشم. از بهشتم راندند. دلم گرفته. دلم پر می زند برای یک پیاله چای٬ برای یک سبد نان و پنیر٬ برای عطر نرگس های خانه ی مادربزرگ.

کاش بنفشه ها زود تر بیایند. ای زمستان تو عحب دلگیری!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 21:29  توسط رضوان | 
هر از گاهي صدايي دور، فريادي كه خستگي راه درمانده اش كرده، مانند يك آه به گوشم مي رسد و كورسوي نوري در افق انديشه ام مي شود كه مرا از مسير پيش رويم به سوي خود مي خواند.
هر بار، در نظرم موسايم و به وادي مقدسي فرا خوانده شده ام كه شرط قدم گذاشتن در آن گذشتن از همه چيزي است كه گردآورده ام.

گمانم اين است كه بايد از هرچه مشغولم ساخته، تهي شوم. شايد اين گونه ظرفي شوم كه رنگ هيچ چيز باشد و بي رنگي آبگينه وار برازنده ام شود.

هزار پاره ام كه بر هم پينه خورده ام. پاره هايم چون هزار پاره ي يك ابر چنان مشتاقانه در هم مي آميزند كه از اولين هم آغوشي، سيل مي بارند.

اين روز ها هر نسيمي، چنان درياي دلم را مي آشوبد كه ماهيان و مرغابيان وجودم، از هر سو در گريزند. طوفان كه از راه برسد. آيا من هم خواهم گريخت؟ سوال ساده است كه جوابش سخت است. مانند سوالي است در ذهن پرنده اي كه تيغ افق را بر تن نيمه جان خورشيد مي بيند و هرچه سريعتر بال مي زند سرسختي باد مخالف را بيشتر درك مي كند.

آيا قبل از غروب، سلامت به لانه مي رسد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 21:48  توسط رضوان | 
سپيد و سياه روزگار عجب بازي ها كه در نمي آورد. امروز روز سختي بود. مي دانم كه فردا بهتر نيست. ببخشيد، منظورم اين است كه آسان تر نيست. 

نمي دانم مي شود يا نمي شود؛ مي رسم يا نمي رسم؛ مي بينم يا نمي بينم.

سخت شده. 

خيلي سخت شده. آنقدر كه توانش را ندارم. ديگر دارم تمام مي شوم. آخرين قطره هايند كه مي سرند و بر خاك تشنه اي مي ريزند كه ....

تا با خاك لب به لب مي شوند، انگار غيب مي شوند. حتي اثر از تري خاك هم باقي نيست.

عذابم مي دهد. هر واقعيتي، هر حقيقتي. 

هر كس كه از كنارم مي گذرد، شانه به سينه ام مي كوبد، چنان كه به سرفه بيفتم. آخرش هم برمي گردد و اخمي مي كند و طلبكارانه منتظر عذرخواهي من است.

سالهاست كه مي دانم صبح بيدار شدن و شب به بستر رفتن و اين بين چند كار براي سرگرم بودن، زندگي نيست. معني ندارد. حتي از مرگ هم مجهول تر است.

مرگ معني و مفهوم دارد. آخرين پرده ي نمايش است. اثري است كه از ذهن بيننده پاك نمي شود. اما شايد هرگز به يادماندني ترين پرده ي نمايش نباشد.

با اين همه، گنگي هر روزه، بال آمال مرا بسته. يادم هست روزي چنان زندگي در نظرم شيرين بود كه هر شرنگي كم مي آورد و از رو مي رفت. خبري از شيريني آن روز ها نيست. باورتان بشود يا نه اين روزها بايد بهترين روز هايي باشد كه سپري مي كنم. كلي خبر اين طرف و آن طرف مي شود. هر كه از راه مي رسد تازه داماد تازه داماد مي گويد، هر كه آشنايي را مي بيند، مي پرسد كه زنش نمي دهيد؟؟ كسي زير سر داريد؟؟

هوف!

اما چه فايده! چشم از فروغ افتاده و دل حوصله ي تپيدن ندارد. رنگ از گونه رفته، خواب و خيال را باد برده و فكر آينده مو بر تنم راست كرده.

دوست داشتن مبهم شده و دوست غايب. تمام وجودم در انتظار روزي است كه خورشيد تمام قد در چشمانم طلوع كند. بلكه فرجي شود. بلكه بخت بسته ي عوالم و اوهامم باز شود. شايد آن وقت بشود نقبي زد و از اين همه آزار گذشت. شايد فراخي آسمان در سينه ي من هم رسوخ كند. شايد حوصله ام بشود كه باز نگاهي به آينه بيندازم.

گفتم آينه. يادش بخير. خاطره هاي تنهاييم در قاب آينه ماندگار شده. ياد بهترين شكلك هاي دنيا بخير. خاطره اي كه چون آذرخش، تنها لحظه اي هست و بعد ... ، صداي هولناك خنده ي اهريمني كه به غرق شدنم در اوهام مي خندد.

با اين همه نا اميد نيستم. سخت مي گذرد اما تا امروز آسان گذشته ام. شايد هزار روز ديگر بگذرد، مثل هزار روزي كه گذشت و هيچ كدامشان خبر از ديگر نگرفتند. شايد هم همين فردا، خبري از همين نزديكي رسيد. كه مردم شهر،‌ دري از رحمت گشوده است خداي عز و جل. يا پرده اي كنار رفت و چشمان به رخي روشن شد كه اميد من است.

برگشتم سر جاي اولم. همه ي مشكل از همين سپيد و سياه است كه در هم است. 

كاش زود تر اين سياه از سپيد جدا شود. 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 22:22  توسط رضوان | 

  ساقیا برخیز و درده جام را                                  خاک بر سر کن غم ایام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بر                                برکشم این دلق ازرق فام را

گر چه بدنامیست نزد عاقلان                      ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را

باده درده چند از این باد غرور                      خاک بر سر نفس نافرجام را

دود آه سینه نالان من                               سوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خود                          کس نمی‌بینم ز خاص و عام را

با دلارامی مرا خاطر خوش است                کز دلم یک باره برد آرام را

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن                      هر که دید آن سرو سیم اندام را

صبر کن حافظ به سختی روز و شب                 عاقبت روزی بیابی کام را

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 9:12  توسط رضوان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

//////////////////// /////////////////////
به این دوستام حتما سر بزنید

مولود

خرابات نشین

پینکی

فرشته آسمونا

نرگسی

فومنی ها

اونیاس، فرشته راستی

پاییز

روزگار تنهایی

قصه گوی عشق

نرگسی

مهتاب

دریا

الهام(this is me)

دوست داشتنی

بهار

الکی الکی

چشمون سیاه

ساره

عسل

پیوندهای روزانه
بهاره
یک مشت تمشک
مائده
فرزانه
اکبر خان
م.تنها
مولود
ندا
عابد
گل آقای عزیز دل
مطهر
ساره
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1390
شهریور 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اسفند 1389
دی 1389
مهر 1389
فروردین 1389
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشيو
پیوندها
نیلوفر
باران بهاری
ماهی سیاه کوچک
پاییز
خرابات نشین
مولود
نرگسی
دست نوشته های پاییزی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 


POWERED BY
BLOGFA.COM

Search for:
Search from: