![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
دست آقای شهر دار درد نکند.
هزار سال پیش در چنین روزی٬ در شهری در اروپای جنوب غربی٬ در سواحل مدیترانه در کشور پرتغال٬ شهر دار شهر توانست سی نفر را به جرم جادوگری٬ آتش بزند و شهر را از نفرین شومشان نجات دهد. اما از آن روز به بعد هیچ بشری در آن شهر زنده به دنیا نیامد. در واقع تمام نوزادان سوخته به دنیا می آمدند. مردم پس از چند سال پراکنده شدند و شهر دار ماند و شهر خالی از سکنه اش. مردم در این چند سال هر بار که مرده ی دیگری به دنیا می آمد٬ به جادوگران شهر لعن و نفرین می فرستادند. به مردمی که از قوم خودشان بودند. هنگام سوختن هر کدام از آن سی نفر٬ مردم فحش و نا سزا می گفتند و بعد از هر مراسم ٬ گرد شهر دار جمع می شدند و می گفتند: دست آقای شهر دار درد نکند. تولد هر نوزاد سوخته خشم مردم را بیشتر بر می انگیخت. این مردم شهر را نفرین شده می دانستند و معتقد بودند که خاکستر جادوگران باعث بدبختی آنهاست. چند سالی طول کشید تا این عقیده در ذهن تمامی آنها رسوخ کند. دلیل اصلی مهاجرت آنها هم همین بود. بعد از مهاجرت از شهر٬ مردم شهر های همسایه دروازه های شهر را می بستند و از ترس بلایی که این مردم ماتم زده به دوش می کشیدند کسی را به داخل شهر راه نمی دادند. بعضی سعی می کردند تا از دیوار ها بالا بروند٬ اما گرفتار روغن داغ و زغال گُر گرفته می شدند. بعضی ها هم نسیبشان چماغ و سنگ بود. چندصد نفر از این مردم مردند. هر بار که کسی از احالی شهر های همسایه آنها را می دید٬ جای دلجویی و احوال پرسی٬ فحش و لعنت بارشان می کرد. بد بختی های مردم و شهر دار سالها ادامه داشت. آنقدر که کودکان زمان جادوگر سوزی دیگر بزرگ و بالغ شده بودند. مستآصل و زخم خورده بزرگ شده بودند. بی کسی و تنهایی روزگارشان را سیاه کرده بود. شبها را به روز ها ترجیح می دادند. و خدا را بی صدا و خارج از کلیسا و مسجد و کنیسه می خواندند. آخر حتی به این مکان ها هم راه نداشتند. آنها منفور بودند. آنقدر که دیگران جز به فحش صدایشان نمی زد. آنقدر بی کس که هیچ کس آنها را بیشتر از موش های فاضل آب نمی دانست. اگر کسی به خاطر لگد زدن به گربه ها سرزنش می شد. به خاطر بی احترامی نکردن به آنها هم می شد. این بد بختی ها تا سالها ادامه داشت. تا دیگر کودکانشان کاملا بالغ بودند. بالغ بودند اما کدامشان جرآت می کرد ازدواج کند؟ اگر این بار هم کسی سوخته به دنیا می آمد چه؟ نمی دانم چطور شد که دو نفر پا پیش گذاشتند. دو کودک از نسل دو جادو گر که سوخته شده بودند. کودکانی که خاطره ی سوختن پدر و مادرانشان را به یاد داشتند و هرگز کسی را آزار نداده بودند و هیچ وقت لب به نفرین باز نکرده بودند. درست مانند والدینشان ... همانهایی که سوختند.... تنها به جرم این که راهی که برای زندگی انتخاب کرده بودند متفاوت بود٬ چون از مغان شرقی بودند و راه شناخت دنیا و ماورا را از مسیری دیگر طی می کردند. نتیجه را می شد حدس زد . علیرغم تمام ترس ها و دلهره های دیگران این٬ از نگاه این دو اطمینان می بارید٬ آنها به راه پدرانشان می رفتند و خدایشان را به یگانگی می ستاییدند و دنیا و هر چه در آن بود را بر آن شاهد می آورند. فرزندشان نجات دهنده ی همه شهر بود. نه اینکه از آن مردم ستمکار کودکی متولد بشود٬ نه هرگز چنین نشد. این مردم خودشان را نفرین کرده بودند٬ اما برای فهمیدن این واقعیت بسیار دیر بود. با تولد اولین کودک سالم از این زوج جادوگر زاده٬ مردم واقعیتی را درک کردند که نفرین هایی که نثار همشهریان خودشان کرده بودند دامنگیر خودشان شده است. خون بی گناهی که ریخته اند٬ آینده شان را تباه کرده است. اما چه حیف که دیگر دیر بود. از آن زمان به بعد ٬ هر زمان که به کودک تازه زاده شده نگاه می کردند٬ سخنان شهردار شهر را به یاد می آورند. این خاطره ی دور برایشان مثل دیروز نزدیک بود. شهردار را مجسم می کردند که بر سکوی اعدام ایستاده بود. پشت به مرد و زنی بی چاره و درمانده که جدای از هراس مرگ٬ برای آینده ی تباه کودکانشان اشک می ریختند و خدایشان را در دل می خواندند و بر حماقت مردم شهرشان افسوس می خوردند. این خاطرات بر قلبشان مثل زخمی بود که همیشه جایش می سوخت. هر بار که خاطره ها پیش چشمشان زنده می شدند٬ لعن و نفرین تا نک زبانشان می آمد اما می ترسیدن بر زبان بیاورند. خودشان را هم مقصر می دانستند که نفهمیدند چه می کنند. اما باز هم از بد دهانی می ترسیدند. یاد کلمات مغ های شهر می افتادند که همیشه هوای دهانشان را داشتند. از آنها شنیده بودند که خدا همه جا هست٬ حتی در کلماتی که به کار می برند٬ باید مراقب کلمات و جملاتی که بر زبان می آیند بود. حالا مردم آواره ی شهر به اینجا که می رسیدند٬ سری به نشانه ی تآیید تکان می دادند و می گفتند: دست آقای شهر دار درد نکند! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:19 توسط رضوان |
|
|
هر روز را می شود به هزار گونه دید. شاید هم بیشتر. اما به گمانم قدری شرم آور است اگر دو روز را مثل هم فرض کنیم. امروز ۲ شنبه است.
هفته ی قبل هم دوشنبه داشت. می بینید که چقدر این دوتا با هم فرق دارند. دلیلش ساده است. تنها فرقش ماییم و هر چه که درکش می کنیم. انگار دنیای بیرون از ذهن ما هر چقدر هم که تکراری باشد٬ باز فقط و تنها فقط به یک خاطره ی منحصر به فرد در دنیای ذهن آدمی مربوط می شود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:48 توسط رضوان |
|
|
هراس است که از راه می رسد
وقتی صدایی را می شنوی که به هیچ چیز نمی ماند. وقتی چراغی که تا دیروز روشن بود خاموش می بینی٬ وقتی مردان و زنانی تیره و تار به چشمت می آیند و هر بار که قدمی بر می داری سایه ای را که تعقیبت می کند حس می کنی٬ این هراس است که دست بر شانه ات می گذارد. بشناسش! اما نترس. هراس در دل همه هست٬ همه جا هست٬ به هر شکلی به چشم می آید. اما بدان این هراس ها ربتی به ترس ندارد. هراس چون جنی است که برای تفریح مردم را قلقلک می دهد. بدان می توان با آن شاد بود. اما نترس ترس است که برادر مرگ است. کارش راه سازی برای عبور مرگ است. اما نترس همه می ترسند. اما بعضی ها درست سر وقت می ترسند. آنهایند به گمان دیگران٬ هیچ وقت نمی ترسند. اما نترس فقط به وقتش به ترس٬ تا راه شجاعت را بیاموزی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:23 توسط رضوان |
|
|
امروز اولین باران بهار است که درشت و پر طنین می بارد و همه را خبر می کند .. سرم گیچ می رود از تماشای سقوطی انگار تا ابد ادامه دارد. باران بد نیست. اینبار هم تازگی را همراه دارد . اما این کافی نیست .. شستن دیوار های بی دفاع که با هر قطره ای که بر سرشان می چکد کوتاه تر می شوند عادلانه نیست. بی دفاع ساختن دیوار ها هم گناهی است که نمی توان از کنارش گذشت. .
صبح آسمان از درخشش خورشید٬ چنان جذاب بود که عصر دلتنگش شدم. روز هاست که هوا بد نیست. ۲۰ روزی هست که خوش می گذرد. اما ترسناک است وقتی می دانی٬ خوشی همیشه با نا خوشی به آخر می رسد. خدا رحم کند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:4 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |