تبليغاتX
پسری که با باران مشکل داشت
تنها تر از خدا

مرگ می خواهم

از این تیره سرای بی رحم

جهل می خواهم

از این عالم بی شعر و صفا

ترس می خواهم

از این یار جگر خوار پلید

وهم می خواهم

که از این تلخی ها بگریزم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 7:54  توسط رضوان | 

همین دیشب بود که به فکر می کردم. تازه فهمیدم چه دنیایی داریم. تازه از اتفاقات دورو برم خبر دار شدم.. تازه فهمیدم خدا جون چه قده باحاله.. خدایا ..

خدایا..

چه حالی می ده .. همین جوری تکرار می کنم.. صد تا .. کمه.. سیصد تا.. تا صبح همش خدایا..

می دونم خدا جون تا یکی نزنی تو سرم حالیم نمیشه که باید صدات کنم. عوضش حالا می گم.. خدایا خیلی مخلصم.. نه از اون لشکریای (...) اما خیلی مخلصم .. در بست.

راستی. بابت پسر دایی ممنون. اگه نبودی . اگه نگهش نمی داشتی الان دلم شکسته بود. بدتر از اون دل مادرش می شکست.. از اون شکستن ها که هیچ جوری نمیشه وصله پینه کردش..

هان؟... از ماجرا بی خبرین؟

الان می گم : پسر دایی کوچولوی من چند روز پیش افتاده بود تو چاه. بیچاره مادرش، مرد و زنده شد. به نظرم از عمر همه مون(فامیل) یکی چند سال کم شده باشه و به پسر دایی رسیده باشه. طفلی رفته بود روی درِ آهنی چاه و درِ بی مروت هم نتونسته بود نگهش داره.. تعجب میکنم ..آخه من یکی دو هفته قبلش روی همون درِ آهنی چاه وایستاده بودم و نشکست!..

بیچاره پسر دایی.. بیچاره دایی.. طفلی زن دایی.

خدا رحم کرد که چوبی که زیر قسمت آهنی کار گذاشته شده بود به دیوار چاه گیر کرد و نگذاشت که پسر دایی بیشتر از سی سانتی متر توی آب فرو بره.. وقتی از چاه بیرونش آوردن قیافش دیدنی بود. .. . تا کمر خیس شده بود و کلاهش روی چشماش رو گرفته بود و از اینهمه ماجرا هیچ چیزی ندیده بود.. آورده بودنش بیرون و اون تو بغل مادر گریونش ، هر هر می خندید.

تمام محل ریخته بودن تو خونه و دنبال خبر دست اول می گشتن.

بالاخره به خیر گذشت .. به قول بابابزرگی، نمی دونم این داییت به کی یه لقمه نون داده بود که این خطر از سرش گذشت...

من که می دونم کار خودت بود..

باز می گم

خدا جون، دمت گرم..

دربست مخلصتم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1383ساعت 19:0  توسط رضوان | 

ببارید ای ستارگان.

بخوانید ای آوازخوانان

برقصید ای کولیان شهر آشوب

و مرا بر اوج غم وشادی نظاره کنید.

عجب که رسم زمانه سرم را به سنگ نکوبید .

چگونه شد که صدایم هنوز می آید و خفه نشده.

آخ که چه حالی دارد، نترسی از مرگ و زندگی کنی.

وای که چه لذتی دارد، خوشی را بند دلت کنی و غم را سپر بلا.

همه می دانید که چه می گویم؟

آری ... همه همصدا، یک رنگ و هزار نقش، ترانه ی زندگی را می سرایید و

شعرا را به تحسین مجاب می کنید.

این گونه نیست؟

ببارید ای ستارگان

بخوانید ای آواز خوانان.

یبایید برویم زیرطاق آسمان. کهنه شده؟

بیایید تعمیرش کنیم. دوباره رنگ آمیزی می خواهد؟

بیایید رنگش کنیم.

چه رنگی بهتر است؟ سبز؟ نه .. قرمز؟ دوستش دارم اما این هم نه

همین آبی که هست بهترین است!؟

همین رنگی باشد؟

دریا را ببینید.

چه خوشش آمده است! هیجان زدگیش را با تلاطمش به رخ می کشد. او هم آبی را می پسندد

آخیش.. تمام شد. حالا دیگر آسمان هم تازه شده. کاش با باران بعدی این تازگی به تمام دنیا سرایت کند.

دنیای تازه جالب تر می شود... تازگی را دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 16:23  توسط رضوان | 

دلم گرفته. کاش می شد  گریه کنم. کاش فریاد می زدم. کاش دنیا را بر سرم خراب می کردم. آه... ای کاش می شد، که سبکتر شوم. اما خبری نیست، نه از شجاعت اشک و نه از قدرت فریاد. دارم خفه می شوم.. دم و باز دم برایم مثل کوه کندن دشوار شده. چشمانم را می بندم و آرام آرام، می شکنم و در خودم فرو می ریزم، همه چیز را، این که بی اهمیتم. این که به هیچ دردی از این همه درد عالم را دوا نکرده ام.

دنیا.. آهای دنیا.. با تو هستم.. برای چه مرا از عدم فرا خواندی؟.. که زیادی باشم. یا برای بلای نا نموده ات می خواستی ام؟

کاش وقت آن بلای من هم فرا رسد. دیگر طاقت این عذاب را ندارم. شکسته ام. و هر لحظه خرد تر می شوم، زیر فشار افکار مغشوش و پریشان زندگی. گاهی که فکر می کنم می بینم سرم به تنم نمی ارزد. بار دیگر که می اندیشم میبینم این ها همه خیال بافی است. دنیا دیگر چیست؟ این ها همه بازیست. نتیجه ی تفکر روز بعد را نمی دانم چه از آب در خواهد آمد. کاش بهتر از این دو آیه ی یأس باشد. رنگ گم شده ام پیدا شده.. رنگ امید بود. همان که گرانبها ترین است. حتی از  عشق، حتی از محبت.

آری، رنگی که گم کرده بودم را یافتم اما طفلی آنقدر کم رنگ شده که ایدی به ماندنش نیست. در این وانفسای دنیوی، در تیرگی های روز های تاریک زمینی، از پس نگاه افسرده ی ستارگان و از زمان قطع دستان نوازشگرمهتاب، بلای جدید هم فر رسید. امروز غمگینم، به یاد روز هایی می افتم که به کنار آب می رفتم، هر جا که باشد، چه کنار رود، چه ساحل دریا، انگار قطره قطره ی این آب داستانی برایم می گویند. همه شان امیدوارند به دریا برسند یا رسیده اند و خوشحالند، اما مرا غمگین و افسرده می کنند. حس عجیبی است. به جز خودم کسی را نمی شناسم که دیدن دریا غمگینش کند. آنقدر که بزند زیر گریه. آنقدر که بازی ماهی ها هم ذره ای از غمش نکاهد.از کنار ساحل این غم به کنجی می روم و زانوانم را بغل می کنم و به افق خیره می شوم شاید نور امیدی پیدا شود..

 

آره من امروز اعصابم داغونه.. نمی دونم چرا .. ما شما نباید ناراحت باشین..

بنابراین یکی ار تازه ترین سروده های پسر خاله رو براتون پست می کنم .. آق جوات واسه پیکان بابایی شعر گفته .. :

 

بچه ها شب که میشه با یاد پیکان می خوابن

چراغ خوشگلشو بنز و بی ام و ندارن

حتی تو سرعت و قدرت پیش تو کم میارن

 

موتور و ترمز و گازت منو حیرون می کنه

آینه های بغلت توپه، چراغات خفنه

صندلیت انده کلاسه، ظاهرت عشق منه

 

اگه پیشم نباشی آفتاب و بارون می خورم

مسافر می کشم و از بغلت نون می خورم

 

من و تو و رضی جون و عری (ٍ) باحال

می شینیم و می بری مارو تا شمال

 

پیش تو جاده های یخی معنی نداره

یخ جاده ها پیش لاستیکهای تو کم میاره

 

الهی رنگ و لعابت همیشه تازه باشه

روغن و بنزین و آبت خوب و اندازه باشه.

 

 

می بخشین دیگه طبع شاعری پسر خاله از بهتر نبود..

 


  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1383ساعت 14:58  توسط رضوان | 
آمدم کنارت نشستم. خواب بودی. وقتی خوابی صورتت آنقدر آرام است که همه ی گربه های بازیگوش شبهای شهر را آرام می کند. حتی شغالها هم ساکت می شوند. حریم خوابت را نگه می دارند.
دوست داشتنی من،
هنوز همین جا کنارت نشسته ام و تماشایت می کنم. می گویند خورشید شبها می خوابد. راست می گویند، خورشید در خواب است و من کنارش نشسته ام. نمی دانم چه خواب می بینی که لبخند می زنی. آن قدر شیرین می خندی که دنیایم را شیرین می کنی. قند توی دل من هم مثل گلهای نرگس توی باغ آب می شود. بیچاره نرگس ها اختیار از کف می دهند و هر کدام از خوشی یک طرف غش می روند.
ماه از پنجره سرک می کشد که چشمانش به دیدن رویت روشن شود. ستاره ها گردت حلقه می زنند و می چرخند و می رقصند و می خوانند:

ای پری زمینی که این گونه در خوابی،
آرام بخواب که دریا هم آرام بماند
تا ابر ها هم ساکن شوند و
باد خاموش بماند

ای پری زمینی که آین گونه آرامی،
صبح نزدیک است
دنیا طاقت دوری چشمانت را ندارد.
چشمانت را باز کن
تا دنیا نمیرد
تا آسمان روشن شود
تا بچه گربه های باغ،
باز وقت بازیشان فرا رسد

همین طور می خوانند و می خوانند. از همه دنیا سخن می گویند اما هیچ کدامشان، حتی ستاره ی خودم، نمی دانند که من به تو محتاج ترینم. همه چیزم تویی. چه خواب باشی چه بیدار

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1383ساعت 13:40  توسط رضوان | 
آمدم کنارت نشستم. خواب بودی. وقتی خوابی صورتت آنقدر آرام است که همه ی گربه های بازیگوش شبهای شهر را آرام می کند. حتی شغالها هم ساکت می شوند. حریم خوابت را نگه می دارند.
دوست داشتنی من،
هنوز همین جا کنارت نشسته ام و تماشایت می کنم. می گویند خورشید شبها می خوابد. راست می گویند، خورشید در خواب است و من کنارش نشسته ام. نمی دانم چه خواب می بینی که لبخند می زنی. آن قدر شیرین می خندی که دنیایم را شیرین می کنی. قند توی دل من هم مثل گلهای نرگس توی باغ آب می شود. بیچاره نرگس ها اختیار از کف می دهند و هر کدام از خوشی یک طرف غش می روند.
ماه از پنجره سرک می کشد که چشمانش به دیدن رویت روشن شود. ستاره ها گردت حلقه می زنند و می چرخند و می رقصند و می خوانند:

ای پری زمینی که این گونه در خوابی،
آرام بخواب که دریا هم آرام بماند
تا ابر ها هم ساکن شوند و
باد خاموش بماند

ای پری زمینی که آین گونه آرامی،
صبح نزدیک است
دنیا طاقت دوری چشمانت را ندارد.
چشمانت را باز کن
تا دنیا نمیرد
تا آسمان روشن شود
تا بچه گربه های باغ،
باز وقت بازیشان فرا رسد

همین طور می خوانند و می خوانند. از همه دنیا سخن می گویند اما هیچ کدامشان، حتی ستاره ی خودم، نمی دانند که من به تو محتاج ترینم. همه چیزم تویی. چه خواب باشی چه بیدار
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1383ساعت 13:39  توسط رضوان | 

کوچک من

تو که می ترسی

که می لرزی و از سر دیوار می پری

پرنده،

در هوا ماندی و آزادی

آه...

من در قاب این دیوار سنگی

ندارم نای و چنگی

که بخوانم، که زنم داد

چرا عمر یخ این قدر زیاد است.

 

پرنده، زاغ های باغ دیگر نیستند

صبر کن

باغ تو را می خواند

گربه هم شعر تو را می داند.

نسترن، آه؛

ز دوری پژمرد

روح این دلتنگی

تا به کی در تنمان می ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1383ساعت 17:58  توسط رضوان | 

باغ خاموش است و

من فریاد مرغ ناله ام

لاله پژمرد و من

دنبال بوی نرگسم.

سالها گل در برم بود

و هنوزم

یاد نیست،

آن زمان را که

تو بیش از نفس بودی بسم.

چشمهایش را نمی بینی

که افسون می کنند.

نرگسان جادو و

مرغان هیاهخو می کنند.

فصل ها رفتند و

من ماندم به در

دربه در گشتم از این

یاران سرد و نا کسم.

تیر بخت از سوی دشمن شد رها

مرد قلبم

شد خزان اردیبهشتم

همچنان من بی کسم


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1383ساعت 12:13  توسط رضوان | 

از پشت سایه های شب، نگاهی می کنی و به سرعت چشمانت را از تیر رس نگاهم می دزدی. باز در سایه فرو می روی و از من فرار می کنی. دلم پر می کشد. همچون مرغان شب کور، در تاریکی به در ودیوار می خورد. زخمی شده، چیزی به شکستنش نمانده، باز برمی خیزد و به دنبالت می آید. همه جا را زیر و رو می کند. در سرزمین سایه ها گم می شود و دیگر خبری از او به من نمی رسد.

باز می آیی و نگاهی می کنی. شاید به دنبال قلبی دیگر هستی که آن را هم از من بگیری و ببری تا شمع سرزمین تاریکت شود. تا بسوزانیش و دنیای تاریکت روشن شود.

خورشید هنوز به سرزمینت سر نزده. ماه هم راه آنجا را بلد نیست. کاش پیدایت کنند. اما نه می دانم اگر اسیر نگاهت شوند برای همیشه از از دست می دهمشان. ماهم را دیگر نگیر.. خورشیدم را خاموش نکن.


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1383ساعت 15:59  توسط رضوان | 
قبل از آیینه ها، در زمانی دور، در دیاری زیبا، دختری زیبا و عاشق کش زندگی می کرد. نرسی زیبا ترین دختری بود که مادر طبیعت تا کنون به خود دیده. هر کس که یک نظر می دیدش یک دل نه صد دل می باخت. جلوی در خانه شان صف بلندی از خواستگاران کشیده شده بود. اما این دختر به هیچ کدام از این دل باختگان جواب مثبت نمی داد. هر روز عصر سیلی از اشک و آه از صورت این خواستگاران بی نوا روان می شد.
در میان این عاشقان پسر از همه دل داده تر بود. آنقدر که تا پای جان پیش رفت. پسرک از عشق این الهه زیبایی در بستر بیماری افتاد. هر روز بیشتر از دیدن چشمان خمار یارش بیمار می شد. آخرین دیگر به مرگ نزدیک شده بود. دیگر امیدی به زندگی نداشت. برای آخرین بار به خانه نرسی زیبایش رفت. برای آخرین بار به معشوقش التماس کرد و جوابی نگرفت. دلش شکست. در راه باز گشت وقتی به کنار برکه ی زیبای کنار خانه ی نرسی رسید، از ضعف بر زمین افتاد. خود را به هر مصیبتی بود، به کنار برکه رساند. در آخرین لحظه ی عمرش دعایی کرد. خدایش را به عشقش قسم داد. خواست که برای یک بار هم که شده نرسی از این راه بگذرد و چهره ی زیبای خودش را در این برکه ببیند. و شد.!!، عاشق بیچاره همانجا جان سپرد.
نرسی روزی دامن کشان از آن مسیر گذشت و خودش را دید. چنان عاشق خودش  آی که می میرم واسه نرگس جماعتشد که بیمار شد. هر روز برای دیدن خودش کنار برکه می رفت. دعای عاشق دل شکسته مستجاب شده بود. دختر زیبا روی هم مثل آن پسرک دل باخته همانجا کنار برکه جان داد. فردای آن روز بر مزار آن دو شاخه گلی رویید که زیباییش همه را به یاد نرسی و عاشقانش می انداخت. از آن روز به بعد گلی جدید به گلزار زمین اضافه شد که نامش نرگس بود.


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1383ساعت 0:5  توسط رضوان | 

از پس پنجره هوایی نمی آید که نفسم تازه شود. یا از این دوده ی غم های سیاه نفسم را پاک کند.

آه و آه و صد بار دیگر آه.

باشد. اگر قرار این است، دیگر نفس نمی کشم. مجبور که نیستم. هستم؟

ازپس قرار دیروز یا ایام دگر، همان ها که هرگز نیامدی . همان روز ها که تا شب همانجا یج بستم و مجسمه شهر را به گریه انداختم. امروز بیرون شده ام. دیگر ازتو بریده ام. اکنون نوبت من شده که آقایی کنم.

دیگر نفس نمی کشم. مگر زور است؟ هوایی که با تو مشترک باشد را نمی خواهم.

هوایی در سرم است که با عطر بهترین گل روی زمین پر شده است.

هان؟ دلت سوخت. پژمردی؟... یادت هست که مرا به هیچ انگاشتی.!؟

اکنون این منم. با تمام سادگیم به تمام دلبری هایت عشق می ورزیدم. همه بد قولی هایت را می پرستیدم. اما دیگر این گونه نخواهد بود .. نه برای اینکه دلت بشکند. تا آزائ شوم از بندت. چشمانت را از یاد نمی برم که راست گو بودند. اما بدان از تو به من هیچ راهی نیست. من تمام شده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1383ساعت 20:15  توسط رضوان | 

برای تو می نویسم. تو که عزیز ترینی. کلمه به کلمه ام را به تو هدیه می کنم. که تو لایقش هستی. این تمام هستی من است که خاک رهت می کنم. دیگر چه می خواهی؟ عقل ناقص من درک نمی کند. کمتر از آنم که تو را بفهمم. بگو هر چه می خواهی بگو. جان می خواهی؟ قلبم را چطور؟ تعارف نکن. این ها در مقابلت ارزشی ندارند. راست می گویم. دروغ را مدتی است که کنار گذاشته ام. با تمام سادگیم راست می گویم. هر راستی را هر جایی می گویم. به من می خندند. می گویند:" احمقی، ساده ای" می گویند پاک باخته ام. راست می گویند؟ آیا پاک بوده ام؟ اگر بوده ام. باز هم مدیون تو می شوم. تو مرا به خودم شناساندی، از این همه آلودگی پاکم کردی، حتی به قیمت باختنم، می ارزید. پاکی بزرگترین و ارزشمند ترین صفت انسانی است. دوستی ها را حفظ می کند و دشمنی را نابود.

برای تو می گویم، که تو نزدیکترینی. زیبا ترین جمله ام را تقدیم تو می کنم. که بهتر از تو کسی را نمی شناسم که زیبایی را درک کند. فقط تو می دانی که فکر معلولم بهترین جمله اش را از تو برایت ساخته. کسی باور نمی کند که قلبم را از سینه ام بیرون کشیده ام و به آسمان فرستادمش. همه می گویند، بدون قلب می میری. اما من که نمرده ام. مرده ام؟ قلبم را برایت سفارشی پست کرده ام. به دستت رسیده؟ فرستادم که آسمانیش کنی. فرستادم تا با تو و حال و هوایت آشنا شود. تا وقتی برگشت، زود به زود برایت تنگ شود. تا از این دنیای بد مدار هزار رنگ، بگیرد. تا تیری شود به چشم پلیدی، تا عشقت را بپروراند و در تمام وجودم پخش کند.کنجیشک لا لا، کفتر لا لا

می گویند اگر چشم هایت را ببندی، دنیا پیش رویت، تیره و تار می شود. اما مگر دنیا روشن است؟ من که روشنی اش را ندیده ام. وقتی پلکهایم را روی هم می گذارم، تازه دریچه ی چشمانم باز می شود. نوری می بینم که، چند لحظه پیش نمی دیدم. آسمان پر ستاره را از پشت ابرهای ضخیم شبهای بارانی می بینم،ماه را می بینم که گیسوان نقره فامش را شانه زده و با دنباله دار ها تزئینشان کرده. صدایت را می شنوم. متوجه حظور گرمت می شوم که در آغوشم گرفته ای و شب دلگیرم را مهمان لالایی ات می کنی. تا بخوابم و خوابت را ببینم. شرمنده ات می شوم. حتی در خواب هم تنهایم نمی گذاری.
 


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1383ساعت 17:10  توسط رضوان | 
امروز دیدمت که نگاهم نکردی
تماشایت می کردم وقتی از یاد می بردیمغم چشمان خورشید را از پشت ابر ها هم می شود دید
سرم را به سینه ی سنگی دیوار گذاشتم
وقتی تنهایم گذاشتی
امروز ؛ از یاد نمی برم
که خنده از خاطرم رفت
که مرگم نرسید؛ آن وقت که باید می رسید.

امروز از پس نگاه سردت ، منجمد شدم..
قلب سنگیت، قلب آیینه ایم را شسکت.
همان گونه که عشقت مرا سوزاند
و خاکسترم را به باد داد

این راه را ادامه نمی دهم.
خدایی را که مرا به آن بخواند
نمی شناسم
و فرشتگانش را انکار می کنم

خدای من خدای عشق است، نه فریب.
می شکنم تو را
ای بت، ای صنم
می سوزانمت ای جادو گر شهر


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1383ساعت 21:29  توسط رضوان | 
امروز باران تمام معادلات و پیش بینی های من رو بهم زد.. همچین به خدمتت برسم که حظ کنی... حالا من رو خیس می کنی...؟!!!
آقا چشمتون روز بد نبینه.. امروز شدم یه گربه آب کشیده... تمام ملت سر به سرم گذاشتن ... چتر هم که به هیچ دردم نخورد.. تا دم در خونه سالم رسیدم اما انگار تیر غیب همونجا درست لحظه ای که فکر می کردم خیس شدن دیگه تموم شده، قلبم رو هدف گرفت .. یه آقای با شخصیت با سرعت میشاییل شوماخری خودش بند بند وجودم رو خیس آب کرد..
به خدمتش می رسم.. حتما..
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1383ساعت 0:9  توسط رضوان | 
بعضی وقت ها اتفاقاتی می افتد که به فکر وادارم می کند. چشم هایم را به روی دنیایم می گشاید و مکانم را در این جهان بی انتها به رخم می کشد. باز علامت سئوال می شوم.
امروز توی تاکسی روی صندلی جلو نشسته بودم. پخش روشن بود و راننده کاست شادمهر گذاشته بود. من هم داشتم گوش می دادم. به اطرافم توجهی نداشتم. چند صد متری که رفتیم راننده برای سوار کردن یک مادر و پسر بچه ی کوچکش که حدود 5 سال داشت ایستاد. صدای پسر کوچولو نظرم را جلب کرد. کوچولو فریاد می کشید: " مامان ، برم جلو بشینم؟ "
مادرش گفت :" نه بیا اینجا پیش من بشین.. اونجا آقا نشسته". خلاصه گذشت. اما ذهنم همچنان مشغول بود.. آن خانم به من گفت آقا. این برایم عجیب نیست. خب ناسلامتی خیلی وقته که اگر کسی نگوید آقا، خفه اش میکنم. اما آن بچه را با خودم مقایسه کردم.. وقتی5،6 سال بیشتر نداشتم، پدرو مادر من هم مثل این مادر، رفتار می کردند. هرگز اجازه نمی دادند ازشان دور شوم. اما حالا در اغلب تصمصم گیری هایم مستقلم مثل بقیه آقایان و خانم های مستقل. در این بین یک سوال هست و آن این است که این استقلال از کجا آمده.
مگر من با کودکی چقدر فرق کرده ام؟
یا اصلا فرق کرده ام؟
بهتر شده ام یا بدتر؟
آدم شو ...لطفا
مطمئنا راستگو تر، ساده تر، پاک تر از آن کوچولوی با مزه نیستم. شکی نیست که بیشتر از او برای شناخت دنیای اطرافم تلاش نمی کنم! امکان ندارد بتوانید یک کودک را ازتلاش برای یادگیری منصرف کنید، حتی اگر هم با تنقلات سرگرمش کنید باز هم یاد می گیرد. سرگرم کردن را از شما می آموزد. گمراه کردن را یاد می گیرد.. چه معلم بدی!!
کاش رشد کرده باشم. کاش به سمت آدم بهتری شدن تکامل پیدا کرده باشم. کاش به قول پدرم فقط هیکل نکرده باشم. دوست دارم بهتر باشم، اگر نتوانم بهترین باشم
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1383ساعت 19:16  توسط رضوان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

//////////////////// /////////////////////
به این دوستام حتما سر بزنید

مولود

خرابات نشین

پینکی

فرشته آسمونا

نرگسی

فومنی ها

اونیاس، فرشته راستی

پاییز

روزگار تنهایی

قصه گوی عشق

نرگسی

مهتاب

دریا

الهام(this is me)

دوست داشتنی

بهار

الکی الکی

چشمون سیاه

ساره

عسل

پیوندهای روزانه
بهاره
یک مشت تمشک
مائده
فرزانه
اکبر خان
م.تنها
مولود
ندا
عابد
گل آقای عزیز دل
مطهر
ساره
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
نیلوفر
بی نقاب (تینایی)
باران بهاری
عسل قرمزی
قصه گوی عشق
ماهی سیاه کوچک
پاییز
پرواز عشق (مهرناز)
دختر حوا
فرشته ی آسمونا
اونیاس، فرشته ی راستی
عکس دونی حامد
آدم کشهای وحشی
روزگارتنهایی
مریم های پرپر (پینکی)
فومنی ها(بلاگفا)
خرابات نشین
مولود
نرگسی
دست نوشته های پاییزی
جوون ایرونی
دختر بارونی
بابک
دوست داشتنی
3 کله پوک
سان
مسیح
مهتاب
دریا
الهام( this is me )
تف سربالا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

DanceAge.com MyAlbum
Rocket Fishing Rod
Free Web Counter
Rocket Fishing Rod
 


POWERED BY
BLOGFA.COM

Search for:
Search from: