تبليغاتX
پسری که با باران مشکل داشت
تنها تر از خدا
پیش بینی های عجیب منجمان چینی: برخی از منجمان چینی پیش بینی کردند در سال جدید رهبر کره شمالی عاشق ( کاندولیزا رایس) وزیر امور خارجه ی جدید امریکا خواهد شد. آنان همچنین پیش بینی کرده اند که بحرانی میان چین و ژاپن اتفاق خواهد افتاد و بیماری های تنفسی مهمی شایع خواهد شد. بر اساس تقویم قمری سنتی چین امسال سال خروس است. چینی ها خروس را مظهر پرکاری و در عین حال لاف زنی و خود ستایی می دانند. از این رو پیش بینی می کنند که سالی متلاطم پیش رو داشته باشند که در آن موقعیت ها و نا کامیهای بزرگی باهم آمیخته خواهند بود. در گذشته سالهای خروس فاجعه آمیز بوده اند چنانکه در سال 1909 ژاپن به کره حمله کرد. در سال 1933 هیتلر به قدرت رسید و در سال 1945 جنگ جهانی دوم با بمباران اتمی دو شهر ژاپن به پایان رسید. در هر صورت چینی ها به سنت های خود پایبندند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 8:25  توسط رضوان | 
از پشت قاب پنجره، باز به حالو هوای سرد کوچه پل می زنم. باز نگاهی گذرا به این همه رهگذر که همیشه از همه چیز و همه کس می گذرند، می کنم و به حالشان دل می سوزانم که هنوز هم می گذرند، حتی از خودشان، از زندگیشان و شاید از عشقِ لحظه ای پیششان. چند تایی را می بینم که دست در دست هم راه می روند و اگر از دلشان خبر نداشته باشی، پیش خودت می گویی الان است که برای هم بمیرند، اما هیچ کدامشان برای هم حتی یک تبِ خشک و خالی هم نمی کنند. این را من می دانم، خودشان هم می دانند اما به دروغ شنیدن عادت دارند، اصلاً اگر نشنوند روزشان چیزی کم دارد. جایی شنیدم که انسانها عاشق فریب خوردن هند. به نظرم درست آمد، چرا که اگر پا بر زمین نهادیم از فریب خوردن از ابلیس بود. حوصله ام طبق معمول سر می رود، بر می گردم و به همه ی این گذر ها و گذرنده ها پشت می کنم، به نظرم راز ماندگاری از سر هر چیز نگذشتن است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 17:21  توسط رضوان | 
مشخص ترین احساس زندگیم تنهایی است که بیشتر از هر چیز آزار مرا آزار می دهد .. هر وقت نوشته ام، از تنهایی های خودم بوده و از مشکلاتی که برای خودم پیش می آوردم و سر گرم حل معما های زندگیم می شدم . اکنون نوبتمعمای آخر شده. دیگر خسته ام . دیگر از این مسایل سخنی در نخواهد آمد . دیگر با خودم شرط بسته ام. از امروز تغییرات بزرگی را خواهید دید. قرار است امشب دوباره همه چیز را بهم بریزم و بزرگترین معمای زندگیم را به مبارزه بخوانم. اگر موفق شوم کار بزرگی کرده ام. حد اقل برای خودم!

امشب آغاز بزرگترین قمارم است. همان که بر سر زندگیم است.! باز دیوانه شدم . این تنها جز تغییر ناپذیر و دوست داشتنی ام است. می خواهم دیوانه بمانم اما بقیه ی اوضاع به کلی تغییر خواهد کرد .. زندگی برای دیگران آخر و عاقبت ندارد. در این بیست سال هرگز آن گونه که دوست دارم نبوده ام اما امشب آغاز زندگی دوست داشتنی من است . حدس من این است که برای خود زندگی کردن را باید تجربه کرد . به هر قیمتی .. امشب شب تغییر است .. دیگر نمی خواهم تا صبح بیدار بنشینم که صبح بشود . دیگر به دنبال خیالات و اوهامم نمی روم. فکرم از امروز برای زنگی واقعیم متمرکز خواهد شد و همانی خواهم بود که پیش از این رویایش را داشتنم. امشب آغاز به وقوع پیوستن رویا هایم است.

چه شب زیبایی است امشب.!

همیشه دوست داشته ام که ارتباطم با مردم اطرافم زیاد و مثبت باشد اما هرگز برای رسیدن به این هدف کاری نکردم. تلاشی نکردم. این اولین اشتباه من بود. که همه اش تقصیر خودم نبود چون مرا از ارتباط آزاد و راحت با دیگران به بهانه های مختلف منع کردند. هر چند با نیت خیر.

آغاز مبارک..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1383ساعت 23:0  توسط رضوان | 
  • ببار ای برف
  • ببار ای برف سنگین بر مزارش
  • ببار ای برف
  • ببار ای برف غمگین بر مزارش
  • به من می گفت برف رو دوست داره
  • به من می گفت اگه آروم بباره
  • به من می گفت این برف زمستون
  • همین که آب شه اون وقت بهاره
  • ببار ای برف
  • ببار ای برف سنگین بر مزارش
  • ببار ای برف
  • ببار ای برف غمگین بر مزارش
  • به وقت بازی تو برف زمستون
  • صدای گامهاش وقتی می شد دور
  • پی او می دویدم توی برفا
  • به من می گفت ندو لیزه زمینها
  • بپوشان بستر پاکش به پاکی
  • بگو با او که من با خرس کوکی
  • برای خند هاش دلتنگ گشتیم
  • به دنبالش همه جا ها رو گشتیم
  • ببار ای برف
  • ببار ای برف سنگین بر مزارش
  • ببار ای برف
  • ببار ای برف غمگین بر مزارش
  • ببار
  • ببار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1383ساعت 13:24  توسط رضوان | 
باز هم ریش و قیچی را به دستت می سپارم که هر بلایی خواستی سر دنیا و من دیوانه ترین بیاوری. اشکال ندارد که ناراحت بشوم یا خوشم بیاید . روز هاست که به این چیز ها نمی اندیشم . اینهمه به هزار یک چیز فکر کردم خب چه شد؟ به کجا رسیدم؟  درست است به یک جاهایی هم رسیدم اما ارزشش را داشته؟ نه نداشته! هرگز نداشته.!هنوز هم شبها تا صبح نمی خوابم یا اگر بخوابم باز خواب بیداری شبها را می بینم که تمامی ندارد. خواب بازیچه ای است برای دور کردن روح خسته ام از تن خسته ترم . چشمانم درست نمی بینند. نه، ضعیف نیستند، یعنی خیلی ضعیف نیستند، چشمانم شده دریاچه ی اشک، دریاچه ی اشکی که دورش را دیوار غرور کشیده اند که تا اوج آسمان ادامه دارد و به این زودیها سرریز نخواهد شد اما دریاچه با تامی زلالیش قاب نگاهم را کدر کردهدیگر در آسمان صاف هم ستاره ها را خوب نمی بینم. کاش دیوانه تر بودم از این تنها سرگرمی شبانه اما دست می کشیدم. مثل هزار سرگرمی شیرین و شوری که داشتم و به زور هزار و یک محتسب و شب گرد و پاسبان و چه می دانم همین ها دیگر، ترکشان کردم. دیگر خسته شده ام. بدم آمده از این همه پوچی که همه جا را قیر اندود و سیاه کرده، سیاه و بی ستاره، عذاب آور و دل آزار. بلا شده جانشین آن همه هیجان که داشتم. آن همه انرژی که خورشید آرزوی داشتنش را داشت. هنوز حرف دوست دوران مدرسه ام در گوشم است که می گفت تو چقدر داغی! آره، من داغ ترین بودم. همیشه دمای تنم، فکرم، وجودم، خونم، محبتم، آتش خشمم، از همه بیشتر بود. ای خورشید اگر می سوزی از سوز آه دل من است که چشمانش تیر بلا بود بر که بر قلب چشمانم نشست و سرم گیج رفت و از آسمان هفتم به نقطه ی صفر زمین افتادم. شوخی ندارم با کسی، دیگر از جک و خنده خبری نیست. آن روز ها که لبخند و من همزاد هم بودیم، گذشته اند و حالا در چایخانه ی تاریخ همنشین داریوش، پادشاه محبوب آن زمانم شده اند. از گذشته می گویم، کاری که تا چند سال قبل از آن فراری بودم. گذشته ای که می ترسیدم مرا از یاد آینده باز دارند و اکنون اتفاقی که نباید می افتاد، رخ داده و من مانده ام با گذشته ای که مرا ترک کرده. حال خدا را بهتر می فهمم وقتی می بیند همیشه به یاد من است اما من جای دیگری سیر می کنم. خدایا مگر تو مرا ببخشی که حتی خودم همنمی توانم از سر گناهانم بگذرم. از سر این همه ندانمکاری که عادتم شده. این سینه ی من امروز خاموش است اما فردا را نمی دانم، آیا به آتش کشیده خواهد شد؟ همین فردا یا فردای فرداست که بوی این دل سوخته ام به مشام همه ی دنیا برسد. دلی که برای هیچ کس نسوخت، همین جور بی خود بی دلیل سوخت و خاکستر شد. دلی که حتی به حال خودم هم نسوخت. حتی به خاطر دل سوخته ی این همه دلسوز که می شناسم. لال می شوم و برای کسی درد دل نمی کنم می ترسم همه را آتش بزنم. وقتی نغمه های دلم را زمزمه می کنم، لرزش شانه ی کوه را می بینم و خاموش می شوم. گاهی به یاد چاه می افتم اما به احترام پاکان که هم دم آب بودند نزدیکش نمی روم و حد خودم را نگه می دارم. هنوز یک چند خوبی در وجودم، موجود است.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت 23:15  توسط رضوان | 
نمی دونم از چی باید بگم یا به چی فکر کنم . اما تازگیها یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده .. برام خیلی عجیبه .. چرا این قدر به اوقات فراغت جوونا گیر می دن .. اصلا وقتی جوون بی کار هستش اوقات فراغت معنی نداره.. مثل این می مونه که وقتی تو دنیا جز بدی چیزی وجود نداشته باشه بخوایم جلوی بدی رو بگیریم.. مگه میشه؟

بگذریم .. هنوز در این مورد به نتیجه ای نرسیدم .. پس بهتره در موردش کمتر حرف بزنم..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1383ساعت 13:16  توسط رضوان | 
هیچ راهی به آنسوی ستاره های شب، پیدا نیست. دلم می خواست می رفتم و از آسمان می گذشتم و آنسوی این عالم هزار رنگ و دغل باز را می دیدم. آخ که چه خیالاتی دارم . آرزو پشت آرزو. ذهنم قفل می کند وقتی به نا امیدی فکر می کنم. دلم می گیرد و با دنیا قهر می کند. حرصم می گیرد، وقتی می بینم که هنوز برای خودم کاری نکرده ام . هنوز هم به امید دیگرانم. دلم برای خودم می سوزد و.....

داد و فریاد .. بازم داد و فریاد.. اوضاع ما قاراشمیشه....حوصله نداریم.. می خوایم بریم بزنیم به در و دیوار.. همسفر می خوایم.. نبود...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1383ساعت 9:57  توسط رضوان | 
هیچ راهی به آنسوی ستاره های شب، پیدا نیست. دلم می خواست می رفتم و از آسمان می گذشتم و آنسوی این عالم هزار رنگ و دغل باز را می دیدم. آخ که چه خیالاتی دارم . آرزو پشت آرزو. ذهنم قفل می کند و
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1383ساعت 9:50  توسط رضوان | 

بیرون پنجره چشمانم، دنیایی است که پاکی آب را دزدیده است.

بیرون بیرون خانه قلبم، دنیایی است که سنگهایش دل آیینه ها را می شکنند.

بیرون قاب نگاهم، سرزمینی است که مردمانش بر دل لاله ها داغ می نهند.

ورای بال خیالم، پرنگاهی است مه شیر دلان را محکوم به وحشت می کند.

کمی آن طرفتر، خارج از دسترس نیازم، چشمه ای چشمانم را به همراهی خود می خواند.

پشت کوه تلاشم، دشت امید سرود پیروزی سر داده است.

اما اینجا توی دلم، در آسمان اندیشه ام، در چشم انداز نگاهم، جای کسی خالی است.کسی که از جنس آیینه باشد، که به پاکی آب باشد،که عاشقش باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 12:35  توسط رضوان | 

طفلکی ها، خواهران بیچاره، هرکدام زنبیل و سینی به دست، هرکدام چیزی هدیه آورده اند. هر کدامشان روی یکی از چهار سکوی کنار خیابان، جلوی پارک کوچک شهر، ایستاده اند. هر روز آنجا هستند، هر چه قدر هم که صبح ها زود بیدار شوی و هرگز زود تر از آنها آنجا برسی.

انگار خستگی را فراموش کرده اند.

" شما نماد واقعی مردم اینجایید. شما دختران این خاکید." مردم این گونه می گویند.

ممکن نیست کسی از کنارشان رد شود و آنها او را صدا نکنند، از چای و برنج و توتون و خوشمزه ترین کلوچه دنیا به او تعارف نکنند، فرقی نمی کند؛ آشنا و غریب، زشت و زیبا، زن و مرد، پیر وجوان، همه وهمه ندای دلربای آنان را شنیده اند و از هدیه هاشان چشیده اند.

شنیدم مردم چهار دختران صدایشان کردند.

آهای چهار دختران چقدر اینجا می ایستید؟ خسته نشده اید؟

جوابی نمی دهند.... نزدیک تر می روم، وای خدای من برق چشمانشان، چشم خورشید را هم می زند.

اما چرا اینگونه شده اید؟ دستانان چه سرد شده اند!

آه .. خدای من .. طفلکی ها دیگر تکان نمی خورند. مثل مجسمه ها ی شهرمان شده اند.

چرا دامن پر چین تان همراه باد نمی رقصند؟

همه شان سنگ شده اند، ابدی شده اند، به آرزوی شان رسیده اند، این مرا نیز خوشحال می کند. از این به بعد، تا همیشه، همیشه ی همیشه، هر کس وارد شهر کوچکمان شود ابتدا مهمان چشمان چهار دختران خواهد شد.

همه جا، وقت بازگشت به فکرهدیه بردن می افتند، اما چهاردختران سوغاتی های اصیل شهررا هنگا ورود به مسافران هدیه می دهند.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت 13:51  توسط رضوان | 

صورتک سازم.

صورتک می سازم

از هر آنکس که دلم می خواهد، صورتک می سازم. صورتک ها خندان، صورتک ها گریان، رخ خاموش صدا، یا ز دیدار غم و دیده ی تو. صورتک می سازم.

 های، آن مرد که آنجا هستی، صورتت گلگون است.

سرخی آن ز کجاست؟ ز سرخاب و می و لیلی مست! یا از آن جام پر از خون دلت!

دخترم! تو که معصومی و پاک، صورتت سایه ندارد انگار! همچو خورشید، چون ماه! گل چه زیبا در رخت لانه زده! صورتت نقش همزاد پری گونه ی ماست

صورتک می سازم. زهمه، زشت و زیبا و پلید.

پاک ودلمرده و شوخ.

صورتک می سازم

صورتک، مرهم این فکر پر از سر و رموز بشریست.

صورتک، قصه ی این قلب پر از غصه ی ماست.

صورتک سنگی هست، لیک می داند که کجا گریه کند

صورتک، تلخی لبخند غم انگیز بلاست.

صورتک می سازم

صورتک می سازم، ز فرشته، ز پری.

از عدم، از آدم.

زمن ِ رانده ز خود، ز تو که دور ترین قطع ز قلبم هستی.

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1383ساعت 15:55  توسط رضوان | 

فریاد ...

فریاد یعنی شیر اطمینان قلب های شکسته

فریاد یعنی دیوار سکوت را ترمیم کردن

یاکه از آن گذشتن و

به نگاه پیوستن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 10:57  توسط رضوان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

//////////////////// /////////////////////
به این دوستام حتما سر بزنید

مولود

خرابات نشین

پینکی

فرشته آسمونا

نرگسی

فومنی ها

اونیاس، فرشته راستی

پاییز

روزگار تنهایی

قصه گوی عشق

نرگسی

مهتاب

دریا

الهام(this is me)

دوست داشتنی

بهار

الکی الکی

چشمون سیاه

ساره

عسل

پیوندهای روزانه
بهاره
یک مشت تمشک
مائده
فرزانه
اکبر خان
م.تنها
مولود
ندا
عابد
گل آقای عزیز دل
مطهر
ساره
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
پیوندها
نیلوفر
بی نقاب (تینایی)
باران بهاری
عسل قرمزی
قصه گوی عشق
ماهی سیاه کوچک
پاییز
پرواز عشق (مهرناز)
دختر حوا
فرشته ی آسمونا
اونیاس، فرشته ی راستی
عکس دونی حامد
آدم کشهای وحشی
روزگارتنهایی
مریم های پرپر (پینکی)
فومنی ها(بلاگفا)
خرابات نشین
مولود
نرگسی
دست نوشته های پاییزی
جوون ایرونی
دختر بارونی
بابک
دوست داشتنی
3 کله پوک
سان
مسیح
مهتاب
دریا
الهام( this is me )
تف سربالا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

DanceAge.com MyAlbum
Rocket Fishing Rod
Free Web Counter
Rocket Fishing Rod
 


POWERED BY
BLOGFA.COM

Search for:
Search from: