![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
مردان قبیله دور هم نشسته بودند و مثل هر شب از آنچه که اجدادشان سینه به سینه برایشان نقل کره بودند برای نسل بعد صحبت می کردند. افسانه ی امروز راز خلقت بود. راز پیدایش انسان.
پسرک می خواست بداند. برایش مهم بود که بداند از کجا آمده؟ چگونه آمده؟
رئیس مثل همیشه، بالای مجلس نشسته بود و همه را زیر نظر داشت. چشمانش درست نمی دید اما همه می دانستند که او هر چیزی را بهتر از همه شان می بیند. هیچ کس بدون اجازه اش جرأت نفس کشیدن نداشت. حتی پسرانش جرأت نگاه کردن به چشمانش را نداشتند. آنقدر در قبیل دیگر نفوذ داشت که بقیه قبایل هم او را به رئیس خودشان ترجیح می دادند. انصافاً آدم دانایی بود. هرگز حرف بی دلیل نمی زد. حرفش حرف حساب بود.
همه ساکت شده بودند و مختصر هم همه ای که به پا شده بود آرام شد و پدر با اشاره ی رئیس شروع کرد به نقل افسانه ی گیتی آفرین.
(( آن روز که گرگ های سیاه روی دوش شیر پیر پریدند و حرمت بزرگی و جلال حکومتش را شکستند، با ریختن قطرات خونی که از چشمان شیر روی تخم گیاه آتشین، دنیا لرزید. گرگها که ترسیده بودند فرار کردند. گیاه جوانه زد. سر برآورد. در یک چشم به هم زدن رشد کرد و تا خورشید رفت. هیچ کس نمی داند که با خورشید چه گفت. شاید خون شیر را به خورشید رساند. آخر خورشید حسابی قرمز شده بود. گیاه دیگر رشد نکرد. خورشید رفت و فردای آن روز با کسی برگشت. او اولین آدم بود که برای تنبیه گرگها از طرف خورشید مأمور شده بود. اسمش دادگر بود. دادگر ساقه ی گیاه را گرفت و پایین آمد. برهنه بود. بی سلاح بود. ناچیز بود. اما مانند شیر شهامت داشت و ذکاوتش حتی از او هم بیشتر بود. از خون همان شیر پیر بود. از خون سلاطین بود.
به گیاه طلایی نگاه کرد. گیاه هم به او خیره شد. گیاه از خورشید شنیده بود که دادگر لباس و سلاح می خواهد. شاخه هایش را پایین تر آورد و به دست دادگر سپرد. دادگر از برگها لباس ساخت و از چوب شاخه، نیزه !
داشت غروب می شد. همه جا سرد شده بود. صدای گرگها را شنید که می آمدند تا به خدمت جسد بی جان شیر پیر برسند. اما از جسد شیر خبری نبود. موجودی نا آشنا با شاخه ای بی مقدار در دستش انتظارشان را می کشید. آب از لب و لوچه ی گرگها سرازیر شد. به دادگر حمله کردند. از نیزه هم نترسیدند. شاخه ی درختان هرگز ترسناک نبود. حمله کردند و دادگر هم از نیزه اش استفاده کرد. گرگی زخمی شد. ترسید و عقب نشست. گرگهای دیگر هم به کمک گرگ زخمی رفتند و به لانه شان برگشتند.
دادگر برگشت به سمت گیاه طلایی. ترسیده بود. قدرت مقابله با آن همه گرگ را نداشت. فردا حتما با تمام قدرتشان حمله می کردند و او هیچ وسیله ای برای دفاع نداشت.
گیاه ازدرون دادگر با خبر بود اما چاره ای نبود. دادگر تنها راه حل برای تنبیه کردن گرگها بود. نمی توانست اجازه ی باز گشت به دادگر بدهد. او باید گرگ ها را ادب می کرد. راه دیگری نبود. گیاه فریادی کشید و از کمر شکست و به خاک افتاد. دادگر مات و مبهوت به صحنه ای که می دید خیره مانده بود.
به پایه ی گیاه طلایی چسبید و گفت باشد بر نمی گردم. سرش را به سمت آسمان بلند کرد. چشمش به ماه افتاد. زیبایی خیره کننده ای داشت. آنقدر که گرگها را فراموش کرد. همان طور خیره به ماه مانده بود که نسیم آمد و او را به خودش آورد. کسی جز ماه را ندید که با صحبت کند و مشکلش بگوید. گفت : (( آهای زیبای آسمان. خدایم مرا با خورشید اینجا فرستاد که دادگر باشم. اما تنها مانده ام. دستانم خالی است.. چه کنم؟
دادگر با ماه درد دل می کرد و ماه ساکت بود. چیزی نمی گفت. اجازه نداشت با انسان سخن بگوید اما دلش سوخت. از دادار شنیده بود که دادگر دلش با مهر و محبت آرام می گیرد و قلبش محو زیبایی ها خواهد شد.
ماه در آسمان چرخی زد و دادار را صدا کرد. دادار مثل هر بار با تمام عظمتش پاسخ داد. ماه خواست حرفی بزند که دادار از عرش به زیر آمد و ماه را با خود به سمت عرش برد.
ماه خواست بپرسد اما دادار گفت: ببین این بهترین است. ریبا ترین است و مهربان ترین. با هوش ترین و عزیز ترین. این را برای آن چه می خواهی آفریده ام که اگر نبود دادگر را هم نمی آفریدم. بیا و راهنمایش شو و او را تا گیاه طلایی ببر.
با هم آمدند. ماه و مهر. در راه آذرخش هم همراهشان شد. هر سه تا گیاه طلایی آمدند. گیاه طلایی با دیدن مهر از خود بی خود شده بود. با کمال ادب مهر را تا زمین بدرقه کرد. دادگر از سرما خوابش برده بود. مهر ترسید که دادگر یخ نزده باشد. آذرخش را صدا کرد و گفت چه کنم؟
آذرخش داشت قدم می زد و فکر می کرد که پایش به تنه ی مرده ی طلائی خورد و آتش گرفت.
مهر ترسید اما برای نجات دادگر باید خطر می کرد. او هیولای آتش را رام کرد.
صبح آن روز دادگر در آغوش مهر از خواب بیدار شد. آرام برخاست. مهر آن قدر خسته بود که بیدار نشد. دادگر آتش را دید. فکری به خاطرش رسید. آرام خندید و منتظر گرگها شد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 1:37 توسط رضوان |
|
|
قلابی ترین قلب دنیا را داشت .. هر جایی سرک می کشید. هر که را می دید عاشقش می شد و مدام آه می کشید. آن قدر آه کشید که خسته شد. خدا هم خسته شد. ناراحت شد. قلب قلابی همین است دیگر .. همه اش گیر می کند. به هر قلب و به هر نگاهی. توی گذر به عکس های تبلیغاتی ..وقتی کتاب می خواند به عکس ها زشت و زیبا... جاهای شلوغ را که نگو.. رلش به هر نگاهی گیر می کرد و بیچاره صاحبش کلی می لرزید و آهی می کشید و سعی می کرد بند نگاه را از قلاب دلش آزاد کند. طفلی دلش داشت نابودش می کرد. دیگر خسته شده بود و خدا نگران بود. آخر آن دل خانه ی خدا هم بود .. یعنی خدا آن را فقط برای خودش ساخته بود. خدا نگران شده بود. آخر او آن شب تصمیم گرفته بود دیگر قلبش را آزاد نکند. فردا، می خواست بگذارد دلش از دستش برود، شاید دیگر راحت شود. شاید به دست هنرمندی بیفتد که شکلش را عوض کند. شاید قلبش را درست کند. شاید قلبش را مثل همه قلب ها از نو بسازد که دیگر به هر نگاهی گیر نکند. خدا می داند که چقدر این آرزو را تکرار کرده بود. اما با خدایش قهر شده بود. قهر که نه؛ فقط در این مورد با او درد دل نمی کرد .. از داشتن این قلب گیرش ناراحت بود. برای همین هرگز از او نخواسته بود که قلبش را بگیرد یا آن را تعمیرش کند. هر آهی که می کشید جواب خدا را که برای دل داری اش آمده بود را می شنید .. اما آن قدر غرور داشت که اجازه نمی داد به جوابش پاسخ دهد. اوضاعش حسابی بهم ریخته بود. تا صبح نخوابیده بود. تا صبح ستاره ها را شمرده بود. آن شب هم ستاره ای به ستاره های آسمان اضافه شده بود آخر قلبش دیروز به نگاه کس دیگری هم گیر کرده بود. هر شب و هر روز همین بساط بود با این فرق که فردا دیگر قلبش را آزاد نمی کرد. خدا خواست خورشید را دیر تر از خواب بیدار کند تا شاید تصمیم او عوض شود. اما صدای عاشق قناری که بیتاب خورشید و بیدار شدن گل های باغ بود تصمیمش را عوض کرد. صبح شد و او برخاست. بیرون آمد اما کسی نبود. کوچه خلوت بود. کوچه خالی بود. پرنده هم پر نمی زد . صدای قدم هایش را می شنید: گرومپ...گرومپ.. صدای قلبش را می شنید که با حالی غریب می زد : گروپ گروپ...گروپ گروپ التماس می کرد که از خودش نراندش.. اما تصمیم همان بود که دیشب گرفته بود. مدتی گذشت.. تمام شهر را گشته بود. خورشید تا وسط آسمان آمده بود اما حتی یک نفر را ندید. انگار همه خواب بودند. فریاد کشید اما جوابی نیامد.. باز داد کشید ..با تمام قدرتش! باز جوابی نیامد.. حرصش گرفت .. سرش را بالا گرفت تا راحتتر داد بکشد. چشمانش به آسمان افتاد. خشکش زد .. قلبش باز به جایی گیر کرده بود .. ترسید .. این بار بد جوری گیر کرده بود... سعی کرد آزادش کند اما انگار این بار دلش نبود که گیر کرده بود.. این آسمان بود که به دلش گیر داده بود .. نمی دانم شاید ... هر چه سعی کرد نتوانست آزادش کند .. نیرویی او را از زمین بلند کرد .. تمام وزنش را روی قلبش حس می کرد. زمین دیگر جاذبه نداشت. صدای ضرباتی را شنید و قلبش را برای لحظه ای حس نکرد. اما دوباره به حال خودش آمد .. حس کرد اطرافش شلوغ شده.. هنوز نگاه های گیرا وجود داشتند اما دیگر به قلبش گیر نمی کردند. چه شده بود؟ قلبش سالم شده بود؟ نگاهش هر چه را که باید او از خدا می خواست، خواسته بود! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 1:35 توسط رضوان |
|
|
برای کتاب زندگی حرف کم می آورد. پرنده را می گویم. می رود آن بالا و بالاترین شاخه ی درخت را مال خودش می کند. وای که آن بالا چه صفایی دارد. دستم به آنجا می رسد. بعضی وقت ها، آن موقع که پرنده آنجا نیست. جایش را می گیرم و تمرین آواز می کنم. نمی دانم چرا همه در می روند. یعنی این قدر بی استعدادم؟
دست از تقلید بر می دارم و در افکارم گم می شوم. غرق می شوم. نیست می شوم. صدای بال زدن پرنده مرا از این اقیانوس بیرون می کشد. تا نیامده برمی گردم روی زمین و کنج دیوار منتظر آوازش می شوم. بقیه هم می آیند. همه جمع اند. اما این بار پرنده نمی خواند. چرایش را کسی نمی داند. همه منتظرند اما نمی خواند. همه داد می زنند. آهای پرنده، پرنده چرا نمی خوانی؟ نگاهش می لرزد. سرش را زیر بالهایش مخفی می کند. می گوید امروز نه. امروز نمی شود خواند. امروز ... امروز مگر چه شده؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 1:50 توسط رضوان |
|
|
ای بر هر چی ابره ..
دیوانه شدم .. دوازده رو هوا همش ابری بوده .. از این دوازده روز ۹ روزش باروون بوده ..فقط یه شب می شد ماه رو تو آسمون دید .. می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست .. چه شود امسال؟ به نظرم تا سال دیگه حسابی نم بکشم .. مرده شور هوای گیلان رو ببرن اه |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 20:41 توسط رضوان |
|
|
باز به سرم زده ، دوش آب سرد را باز کنم و آنقدر زیرش بمانم تا آتش درونم خاموش شود. دیگر نفس نکشم تا صدای آب همه جا را پر کند. باز هوس کردم که زیر نم نم باران بروم و اشک بریزم. بی هیچ دلیل. برای میلاد گل سرخ، یا نگاه غمگین پرنده های اسیر. سری به هوای کوهستان بزنم و داد بکشم و از فریاد تهی شوم. شاید آسمان بشنود و ساکنانش نگاهی به زمین بیاندازند و فرجی شود و شاید، فقط شاید غمی از نگاه کسی کاسته شود. مطمئنم که می ارزد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 1:53 توسط رضوان |
|
|
میگیره از روی ابرا ماه شب رنگ صداتو چشم روشن ستاره در پی تو بیقراره قایق نسیم تو شبها میگیره پیشت کناره میبینم با چشم خیسم رقص بیدو با قدمهات شده خورشید شب من برق رویایی چشمات با حضورت جون میگیره همه عشقا تو دل من بیا بر ساز دل من زخمه با عشق خودت زن تو تجسم نیازی واسه این قلب شکسته دست قلب عاشقم رو برق چشمای تو بسته من تمام خواهشم رو تو چشام بی تو میبینم اگه با دل همصدا شی عمری من به پات میشینم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم فروردین 1384ساعت 20:28 توسط رضوان |
|
|
کاش پر از قاصدک بود فضای اتاقم .. که همه شان را قسم می دادم پیغامم را به دستت برسانند .. همان را که هرگز از چشمانم نخواندی .. دختر مگر سواد نداری؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم فروردین 1384ساعت 2:51 توسط رضوان |
|
|
سر به سر ماهی نذار ...
بیا کنار.. صدای مادرم می آید .. باز ناراضی است که چرا به ماهی کوچک توی تنگ ور می روم. هر بار که سفره هفت سين را برانداز می کنم و به دنبال بازیچه ای می گردم، چیزی جز این ماهی کوچولوی خواستنی نمی یابم. طفلی اسیر دستم شده، رفیق قلبم هم هست. دوست داشتنی است. نمی دانم چرا نماد زندگی است. گربه ها که 9 تا جان دارند از این چیز ها بهشان نمی گویند، اما این کوچولو دل همه را برده. چشم نخوری الهی .. ببین چطور با آن دم قشنگش توی تنگ بلور می رقصد و دلربایی می کند. غرق تماشایش می شوم و تیک تیک ساعت را فراموش می کنم. می دانم هر ثانیه فقط یک بار مهمانم می شود اما ثانیه ها تکراریند. دقیقه ای شصت بار، ساعتی 3600بار، روزی .. چه می دانم .. تکراریند دیگر! این ماهی کوچولوی من است که دکمه ی تکرار ندارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم فروردین 1384ساعت 20:11 توسط رضوان |
|
|
اولین روز هم رسید و رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد انگار مرا ندید که سالی انتظارش را کشیدم. به خاطرم ماند نگاه سرد و خیس امروز . روزی که می گویند مشتی است نمونه ی خروار از روز های بهاری امسال..
از بهارش که خیری نرسید. بارانش خیسم کرد و نگذاشت آنطور که می خواستم تنها و رها در کنار آشنا ترین رود زندگیم، قدم بزنم و سال خوبی را آرزو کنم. آرزو های امسال را هنوز نیافته ام. شاید فردای تابستانی بهتر امسال را بشناسم و شاید آروزهایم را بیابم.
کاش پس فردای پاییزی رنگهایی به زیبایی پرهای خروس مادر بزرگ داشته باشد. کاش آسمانش به صافی چشمان مخمل(گربه مادربزرگ) باشد. کاش هر شب مهمان جبار باشم. و تا آخرین ساعت فردای زمستانی اش یخ نزنم و امید اردیبهشت را حفظ کنم.
روزهاست که بنفشه های وحشی خبر آمدن بهار را آورده اند. هنوز هم این دور و بر را پر کرده اند از خبر های خوش، هر چند تلخی نگاه نگران ننه سرما را هم به یادم می آورند.
دیروز همه اش فکر می کردم که امروز چگونه خواهد شد؟ کاش از امروز خوشم بیاید. کاش ماندنی شود. امروز چیزهایی دیدم که شادم کرد. آنقدر که ناراحت کننده ها را پوشاند. کاش امروزِ همه، خوب و زیبا شده باشد. خاطره های امروز مشتی از خاطرات امسال است. کاش برایم این گونه باشد.
امروز خندیدم... شما چه؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم فروردین 1384ساعت 2:14 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |