![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
ترس از واپسین خنده های آشنا، باز پریشانم می کند. دلم سر به ناله می نهد. چشمانم هراس را فریاد می زنند. دیگر امیدی نیست؟ صدای نا موزون آخرین تپش های قلب آشناییمان، آشکارا به گوش می رسد. سکته ای در راه است. دیگر امیدی نیست؟ نا توان و بی قرار مانده ام. راهی برای نجات نمی دانم. وحشت سلول سلولم زا تسخیر کرده و حتی برای لرزش هم جایی نمانده. فرشته های نجات، یکباره پر کشیده اند و تا چند آسمان آن طرف تر اثری ازشان نیست. آسمان تیره شده. چشمان ستاره بسته است. ماه از حزن سیاه شده و زمین دیگر نای حرکت ندارد. دیگر امیدی نیست! نیست! تیک تاک زمان، گذر از حصار گذشته را آرزو می کند. کاش دعایش مستجاب شود. کوه می لرزد. خورشید به نسیمی خاموش شده و صدای آشناییمان دیگر نمی آید. دیگر امیدی نیست! امروز سرخی گونه های خورشید را از پشت ابرهای تیره می دیدم و قلبم فریاد می کشید: ای که دوستت دارم. چرا به این سادگی...؟ این بار تنها تر از همیشه ام. شادی ام چند روزی بیشتر عمر نکرد. امیدم پژمرد! هر روز و هر روز، هر کسی چشمش به من افتاد، به شیشه ی قلبم، سلام سنگ را رساند. امروز قلب وحشت زده ام سلام سنگ را از تو شنید . از تویی که حتی نمی دیدی ام. این سنگ را تا ابد نگه می دارم. امیدم مرد. مرد .. مرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 1:15 توسط رضوان |
|
|
در فضایی عجیب بودم که حسی عجیب تر داشتم. همه جا ساکت شد. از این همه آدم که اطرافم بودند هیچ کدام را ندیدم. دیگر صدایشان هم نمی آمد. نفس کشیدن ممکن نبود. داشتم می مردم. ترسیدم. خدایا .. می دانم آن بالا هایی اما تا کجا برای دیدنت باید بالا بیایم. همه چیز را یادم دادی الا این را .. این را هم می گفتی دیگر. سخت که نبود.. بود؟ تنهایی همچنان آزار دهند و رسوا کننده میان شلوغی های دنیوی آزار دهنده بود. خواستم بال بزنم و به آسمانت بیایم. اما بالم هم دیگر نبود. تمام کودکی همراهم بود اما از آن روز به بعد دیگر نبود .هنوز هم نیست. انگار باید دست خالی بیایم آنجا.. با معرفت . اقلا قلاب بگیر..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 15:39 توسط رضوان |
|
|
اون بالا ها چه خبر؟ خوش می گذره بالایی؟ خیلی مخلصیم.. در بست!دیروزی خیلی حال گرفتی .. ناراحتم! امروز هم حال گرفتی .. باز ناراحتم! دروغ نگم ... دل گیرم.. یه دفعه بزن و خلاصم کن دیگه.. چرا به عزیزام گیر دادی؟ من که همین جا هستم... یادته؟ قرار بود حسابای اونم پای من باشه .. چه خوب ! چه بد! حالا چرا زدی زیرش ... هان؟ نزدی؟ باشه نزدی .. ما گردنمون از مو هم باریکتره! هر چی تو بگی ولی . بارونی بودم این روزا. یعنی این دیشب و امروز!!! خدایا خودت می دونی چی لازم داریم.. لازم نیست بگم .. من دانم و تو .! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 2:15 توسط رضوان |
|
|
هیچ چیز نیست.
هیچ کس نیست.
عشق نیست.
نفرت نیست.
هوا نیست.
آب نیست.
زمین نیست.
قلب نیست.
روح نیست.
نیست ..
نیست.
نیست..
کاش طنین فریادش بودم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 0:54 توسط رضوان |
|
|
تیر بلا این بار قصد سرزمین پریان را داشت. اما آرزو های زمینی زود تر به سیاره پری رسیدند. پری ها همه مشغول جمع کردن خواسته های بی حد زمینی ها بودند و هیچ آرزویی برای حفظ سرزمین آرزو ها نشده بود. هر کس آرزوی خودش را داشت. کسی شادی و سلامت پری ها را آرزو نکرد. تیر بلا چون اسب وحشی به سمت آن سیاره ی خسته می تاخت و سواری نبود که رامش کند و مهارش را به سمتی بگرداند و به داد پری کوچولو های آسمان برسد. بیچاره پری کوچولو که دیگر امیدی نداشت. دیگر فرصتی نبود. سیاره پر از آرزوی کوچک و بزرگ آدمها بود. در میان این همه آرزو، پری کوچولو دنبال آنی بود که سیاره اش را نجات بدهد. گشت و گشت. دیگر خسته بود. دیگر مانده بود. دلش از هر چه آرزو بهم می خورد. آخرین آرزو هم آنی نبود که می خواست. دیگر بغضش داشت می ترکید. از آدم ها دلش پر بود. داشت خفه می شد. با دنیای خودش و آن همه آرزوی به درد نخور، لج کرده بود. خواست آرزو کند. اما اجازه نداشت. پری ها حق آرزو کردن هم نداشتند. بیچاره پری کوچولو. بغضش داشت می ترکید. قلب زرینش تند تند می زد. هراس و نگرانی در چشمان نازش موج می زد. چهره اش حالت غریبی داشت. به آسمان خیره شده بود. قلبش فریاد کمک می کشید اما آرزویی نبود که کمکش کند. حق نداشت چیزی از کسی بخواهد. آخر ممنوع بود. معنی نداشت که پری ها هم آرزو کنند و هم برآورده اش کنند. شهاب سنگ بلا دیگر دیده می شد. آسمان از خجالت سرخ شده بود. آخر نتوانسته بود جلوی شهاب سنگ را بگیرد. دنیای پریان داشت نابود می شد و کسی به دادشان نرسیده بود. انگار کسی به آنها اهمیت نمی داد. این فکر ها بغض پری کوچولو را ترکاند و گونه های کل انداخته اش را تر کرد. همه به سمتش برگشتند. آخر کسی گریه ی پری ها را ندیده بود. وای که چه جگر سوز بود. همه دست از کار کشیدند. ایستادند و شهاب بی رحمی را که قلبشان را هدف گرفته بود را تماشا می کردند. سکوتی پر از تمنی دنیا را پر کرد و بعد صدایی مهیب. بومممممممم.... آدمها حتی از خواب هم نپریدند. فردایش باز آرزو کردند اما هر چه خواستند به جای رفتن به سرزمین پریان، توی دلشان جمع شد و بغض گلویشان را گرفت و رخشان تر شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 14:14 توسط رضوان |
|
|
دیوانه نشو. بی خود نشو. فریاد نکش تنهایی راه دیگری برای فرار می خواهد. سرگیجه های بعد از فریاد را به یاد داری؟ پس از چه روی داد می کشی بر سر گلهای آن طرف حصار؟ نمی دانی صدایت را نمی شنوند! نمی دانی حرکت نمی کنند.! آنها هم راه نجات تو نیستند. کاش راهش را بیابی. کاش حصار را بشود دست به سر کرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 0:32 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |