![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
هر روز صبح که آقای زمین به خورشید خانم محبوبش سلام می کند، کمی آن طرف تر زیر نوازش مهتاب به ستاره ها چشمک می زد. با ماه خدا حافظی می کرد. انوار طلاییش را در آغوش می کشید و او را به خدا می سپرد. دل مهربان و نازکش می ترسید که نکند دل ستاره ها از کم محلی زمین آزرده شود. نگران شبنم سحرگاه بود که دامن گل را مأمن خود می دانستند و هر صبح نگاه تند خورشید روحشان را به قبضه می کرد. ظهر ها بی طاقت می شد. دلش ازآسمان می گرفت .. با خورشید لج می افتاد.درختی می یافت و زیر سایه اش از از انوار چشم چران آسمان فرار می کرد. عصر ها از هیجان بال درمی آورد. با ذوق و شوقی که انگار پایانی نداشت به مغرب خیره می شد و برای خورشید دست تکان می داد. زهره را که می دید، از خوشی جیغ می کشید و چون کودکی که مادرش از دور در راه خانه ببیند به سویش چند قدمی می دوید. وقتی ستاره ها را در آسمان می دید. هنوز دلش قرار نگرفته بود. دانه دانه شان را به اسم و می شناخت.. با آنها بزرگ شده بود. همه جای آسمان را برانداز می کرد. با همه شان سلام و احوال پرسی می کرد. خیالش که جمع می شد. دنیای مرا شیرین می کرد و مهمان آغوش پر از تمنای من می شد.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 23:58 توسط رضوان |
|
|
بهشت کجاست؟
جایی که پنچره اش رو به جهنم باز است؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 1:35 توسط رضوان |
|
|
باز قهرم .. اینبار سرشار از تنفرم ..
چشمانم خشم را فریاد می زند ... چرااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ چرا به موهوم ترین بهانه ای عذابم می دهی .. خدایا مگر چه کردم؟ چراااااااااااا؟ خدایا این صدا از عمق حنجره ام می آید .. آیا شنیدی؟ نکند تو هم دیگر نمی خواهی صدایم را بشنوی! آری؟ باز تنها، باز بی هیچ کدام از دوست داشتنی هایم آمده ام. . امروز غمگینم .. امروز اولین روز جهنم است .. باز به مرگ راضی شدم. خدایا می دانی که دلم شکست. خدایا دیدی که خرد شدم. خدایا شنیدی صدایم را؟ همین چند روز پیش درس می دادی.. همه را شنیدم .. فهمیدم ..شاگرد خوبی بودم. خدایا، آن بالاها هوا چطور است؟ مرا نمی بری؟ خدای من.. دلم از همه پر است.. دلم را به که خوش کنم که نشکندش؟ تو که آن بالایی... از آن بالا بگو .. کسی هست که برایش مهم باشم؟ چرا جوابم را نمی دهی؟ آهان .. جوابم را می دانم! هیچ کس نیست .. حتی تو هم نیستی .. من برای که مهم؟ خودم؟ تو؟ آن یکی که رو به رویم است؟ رهگزر توی کوچه؟ او؟ آن یکی؟ نه! نه! هیچ کدام برایم ذره ای اهمیت قایل نیستند!.. ای لعنت به من که زنده ام. ای لعنت به من که دوستشان دارم. ای لعنت به من که باز هستم. برو بمیر که آدم نمی شوی!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 22:10 توسط رضوان |
|
|
کسی که چشم داشت پرسید: تا کنون کودکی را دیده ای که رفتارش چنان تو را به حسرت کشیدن وا دارد و آنقدر حسدت در تو بر انگیزد که از خود بی خود شوی؟ این ها را ماتم زده می گفت، غم گین بود. انگار خودش دیده بود. تازه از سفر آمده بود. انگار این سفر از آن سفر ها پزنده بود که او را قدری از خامی به در آورده بود. در چشمانش می شد نور غریبی را دید. پرسیدم: از چه حرف می زنی؟ منظورت چیست؟ گفت: نفهمیدی! راست گفت. نفهمیدم. خودش هم درست نفهمیده بود. اما دیده بود. چشمانش انگار جوری دیگر می دیدند. نگاهش عمق داشت. عمق نگاه را از زبان چند نفری شنیده بودم، یکیشان شاعر، یکی شان ... ، اما او از چشمان کودکی آموحته بود که نگاهش عمق دارد. اقیانوس چشمانش را تازه کشف کرده بود. اقیانوس جدید را چه نامیده بود؟ کسی نمی داند. شاید احساس، شاید هم عشق، این دو شاید برازنده ی چنان اقیانوس عظیمی باشند! شاید هم ...! دیگر حرفی نمی زد. چشمانش به شرق خیره مانده بود. مسافر از سفر برگشته بود اما انگار چیزی را جا گذاشته بود. چیزی که بسیار دوستش داشت. مسافر مشرق زمین بود. از شرق خانه اش آمده بود اما انگار مشرق وجودش را هم همانجا بود. کاش می دانستم نگاهش سرود مقدس کدام روشنایی را سرداده؟ کاش کسی بداند. کاش زبانی بتواند. پرسیدم تعریف کن برایم. کجا بودی؟ چه دیدی؟ چه شنیدی؟ بغض کرد. دماغش را بالا کشید و گفت: جایت خالی مهمان اما رضا (ع) بودم. یک هفته مهمانی که به سرعت برق گذشت، که هر لحظه اش، برای صد سال تفکر سزاوار است. خندیدم. گفتم: مشهدی! خوش آمدی! خوب؟ چه کارها کردی؟ کجا ها رفتی؟ چه خوردی و چه آوردی؟ باز در درون خودش غرق شد. لختی گذشت و باز به چشمان کوته نظرم خیره ماند. شرمنده شدم. سوال درستی نپرسیدم. سفر او با سفر چون من و امثال من تفاوت زیادی داشت. ساکت شدم. لبخندی زد و... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 0:35 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |