![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 11:21 توسط رضوان |
|
|
سلام.
امشب، شب تاسوعا ست. منم نمی خوام خونه بمونم .. یعنی هیچ جوری راه نداره که بشینم تو خونه .. مگه میشه .. الانم همه بیرونن، منتظر من! دارم می رم .. اومدم تسلیت بگم و برم .. یادت باشه که دعا کنین .. برای خیلیا .. برای همه .. خوب و بد .. دعا کنید خوبا بهتر بشن و بد ها از این بدی ها در بیان .. خدا رو چه دیدی .. شاید یه روزی منم قاطی آدما بشم. امشب، شبِ سنگینیه .. تحملش رو ندارم. خب دیگه دیر شد .. منم برم . التماس دعا .. یادتون نره... دعا کنین. خیلیا منتظر دعاهای من و شما هستن. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 21:26 توسط رضوان |
|
|
باز از پشت نگاه بی تاب پنجره، نور لرزان چراغ را می شد دید. وقتی بیشتر دقت می کردی، جزئیات بیشتری به چشم می آمد. سایه هایی به زیبایی اندام کسی، که در این نزدیکی است! شاید چند ده متری، آنطرفتر .. نمی گویم کدام طرف.
لرزش چراغ به سایه هم سرایت کرده بود. همه چیز در درون پنجره می لرزید. نمی شد قدری که گذشت، چراغ از مرض رعشه اش مرد. شاید اولین بار بود که این مرض منجر به مرگ می شد اما این اتفاق هیچ جا ثبت نشد. سایه دیگر نبود. صاحب سایه هم که از اولش نبود. صاجب سایه را می شد از جنس نور تصور کرد. آنقدر زلال که به چشم نمی آمد. یا بزرگتر از آن که به چشم محقر من پا بنهد، اما کمترین احتمال به این تفکر اختصاص داشت که او لابد زیادی کوچک بوده که نمی شد دیدش. صاحب سایه را نمی شد دید. اما او شاید می دید که چشمانی از حدقه بیرن زده، چرخان و گردان، از روی دیوار، چهار کنج پنجره را می کاود. شاید می دید. لختی که گذشت و خبری از صاحب سایه نبود، می شد از پنجره نا امید شد. نوبت پنجره ی بعدی بود.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 22:9 توسط رضوان |
|
|
ای سینه که صدایت از اعماق می آید، در عمق وجودم خبری از من هست؟ نشانی؛ اثری؛ چیزی که نشان دهد این منم که هنوز بر جایم راست ایستاده ام. ای سینه! صدایت به گوش می رسد. آهسته تر بگو. از هر چه و هر جای اما شمرده تر بگو. فریاد و دل دیوانگان؟ مگر شود؟ این راه نیست.. از سوی دگر برو. می شود از پشت دیده ی آیینه ها تو را شنید. می شود از هر نت ترانه، غم تو دید. ای سینه مرا به کجا می بری؟ به خانه ی بی رونق زلالی رود؟ یا به انتهای تسلسل روزگار زشت؟ کاش این همه شیون و ناله ات تمام شود. کاش از ترنم نگاه کسی، سر شکوِه زیر آب شود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 0:10 توسط رضوان |
|
|
سر از کار آن بالایی ها در نمی آورم که چرا تُنگ دل بعضی ها را تکه تکه می کنند و باز آن را سر هم می کنند و وصله می زنند. این روزها انگار مد است. حتی آن بالا ها!
حس بدی است که بدانی که می شود دل تنگی ها را به آن کس که آن بالاها منتظر شنیدنشان نشسته و آنقدر دقیق و با حوصله به گفتار بی حسابت گوش می دهد و خسته نمی شود، گفت و سبک شد. اما ممکن است این دل به هر حال شکستنی باشد و به هر طریق، چه بخواهی و چه نخواهی قَدَر این باشد که این دل پر خون بشکند و خونش بریزد و وحودت را پر کند و از کاسه تنت سر ریز شود و از چشمانت چون نور خورشید صبحگاهی، در تن سیاهی های دنیای پست و بلند بلغزد و از هر روزنی سر در آورد و به همه سر بزند. صورت دنیا را همرنگ خون کند و تلألو اش را در آیینه ی آسمان ببیند به خدا نشان دهد که صدایش از درد هرگز بر نخواهد آمد. آن وقت به دستان فرشتگاه زل بزند. به پر و بالشان حسادت کند و آه بکشد. آنقدر که خدا، دلش بسوزد و مداد طلایی اش را بر دارد و برایش بال بگذارد. قدری که ذوقش خوابید و آرام شد. بالهایش را که تازه خشک شده اند را به هم بزند و همراه پروانه ها، این بار در آسمان برقصد و بلبل ها را سر کلاس عاشقی بنشاند. تا غروب خورشید جانش چیزی نمانده. قلب پاره پاره دیگر خونی در درون ندارد. خون دل ها تمام شده اند. اما انگار قصه هنوز تمام نشده. فرشته ها عجولانه به زمین سرازیر شده اند. دست به کار شده اند و تکه های این دل هزار تکه را از گوشه و کنار عالم جمع کرده اند و آورده اند. همه را کنار هم گذاشته اند و تنگ بلور بند می زنند. و به راستی که استادند. اما این جام بلور وقتی آماده شود. باز از خون پر می شود. باز سر بی دیوار می کوبد. باز آن را می شکنند. باز سر ریز می شود. باز می میرد، باز . باز ... باز.... هاه ...... باز این منم که نفس می کشم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 0:40 توسط رضوان |
|
|
سالها دفتر ما در گروه صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود دفتر دانش ما جمله بشویید به می که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود دل چو پرگار به هر سو دَوَرانی می کرد و در آن دایره سرگشته پا برجا بود مطرب از درد محبت عملی می پرداخت که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود می شکفتم ز طرب زانکه چو گل بر لب جوی بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود پبیر گلرنگ من اندر حق ارزق پوشان رخصت خبث نداد ارنه حکایتها بود قلب اندوده حافظ برِ او خرج نشد کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 23:5 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |