![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
شادی را از یاد برده ام. کاش شاد می نوشتم. دلم برای نوشته های قدیمی ام تنگ شده. برای آنهایی که قدری شادی در کلماتش بود، همان عصاره آخرین خنده های دسته جمعی. آه... . کاش می شد از این سراب راهی به بیرون یافت. کاش آن را بیابم. دیگر صبرم تمام شده. خسته ام. احساس خوبی ندارم. احساس لنگه کفشی را دارم که در انباری تاریخ خاک می خورد. هیچ کس حتی به یادش هم نمی آید که روزی این کفش بوده و این زمین را در نوردیده و هر بار در هر قدمی صورت به خاک نهاده و به نجوا های زمین گوش داده و از نهانی هایی با خبر است که به عقل جن هم نمی رسد. حس حشره ی مجذوب تله ای را دارم که با هر بال زدنی به جولانگاه مرگی ترسناک و خشن نزدیک می شود اما افسون چشمان بنفش مهتابی درون دام چنان مستش کرده که دیگر به هیچ چیز نمی اندیشد حتی زندگی. مبهوت و مات این چشم است که دنیایش را مست کرده و قلبش را دزدیده. مانند ببری شده ام که از جنگل خانگی اش ربوده شده و به صحرایی سبز برده شده که هیچ شناختی از آن ندارد. دیگر در پناهگاه امن شاخه های نیست. دیگر از دیده ها مخفی نیست. اینجا همه با انگشت نشانش می دهند. حتی لاکپشت ها هم به موقع از سر راهش دور می شوند. گاهی فکر می کنم این ها همه خیال است. دنیا همان دنیاست، آری دنیا همان است اما گاهی می اندیشم من هم همانم که بودم. همان بی خبر از همه جا. همان گیجی که سر از هیچ چیز در نمی آورد. همان که فرقی بین خشک و تر نمی گذاشت. همان که بدی و خوبی برایش یک اندازه ارزش داشت و اصلا برایش مهم نبود که دیگران چگونه و چرا مهربان شده اند یا قصد دارند خوردش کنند. اما این خیال است. اینها گذشته است و من محکوم به درک دنیای اطرافم. دنیای که کشفش را خیلی وقت است که شروع کرده ام اما هر روز چندش آور تر از روز قبل شده. هم خودش... هم آدم هایش، حتی آن یکی که در آینه ایستاده و به روزگار من پوزخند می زند. تنها شده ام دنیا. تنها شده ام زمان. تنها شده ام زمین. ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ! به که بگویم؟ هان؟ اینها را به که بگویم. به تو؟ نه... نه اینها را به تو نمی گویم. تو به من جواب نمی دهی.. من به درک.. دلم را هم آرام نکرده ای. حضور خائنی را حس می کنم. بوی خیانت همه جا پیچیده اما نمی دانم که خیانت کرده. من؟ .. تو؟ .. او؟ چه فرقی می کند؟ بوی گند است که دنیا را برداشته. از هر که می خواهد، باشد! بیچاره هوا که حملش می کند. باز حس و حالم عوض شده. مست شده ام. هوش از سرم پریده. در این دنیا باید عاقل نبود. باید عاشق نبود. باید آدم نبود. این دنیای آدمها نیست. دنیای میمون ها مست است که از سر و کول هم بالا می روند. این حس مدتی می ماند. چشمانم به قیافه های جدید عادت می کنند. سیاه، زشت، بد ریخت تر از خودم. توفان احساس هنوز ادامه دارد. اما اینبار خدا می داند چه حسی در این روح و جسم حلول می کند! شاید حس روحی مسافر. کسی چه می داند؟ هان؟ کاش سر از کار آن بالایی در می آوردم و کمتر عروسک خیمه شب بازی می شدم. به جبر معتقد نیستم و اما این ها برایم عجیب است. می دانم همه اش تقصیر خودم است. شاید بد بوده ام. شاید هم خوب. اما این نتیجه ها فقط یک چیز را فریاد می زنند: تغییر کن! تغییر کن. وای که نمی دانم چگونه خواهم شد از این پس. بدترین بد ها یا قدی بهتر از این که هستم. اما چند چیز را می دانم. از این روز و این ساعت سخت خواهم بود. خشن، زبر، همچنان دیوانه اما پیاز داغ همه چیز را کم خواهم کرد. حتی دوستی ها را. البته دوستی های بی حاصل را. شاید از این وضع نجات پیدا کنم. شاید علاج این درد بی درمان هرگز پیدا نشود اما چند چیز را می شناسم که تسکینش می دهند. قدری عصاره بی تفاوتی، چند مثقال خودخواهی، ذره ای خساست، و چند گرم ریا. همه اش همین هاست برای بد بودن دیگر چه چیز لازم است؟ آهان ... اما آن یکی که باقی مانده را نمی خواهم. دروغ باشد برای آن دروغ گویی که به چشمانت خیره می شود و می گوید : ((...)) . اما در دلش می خواهد سر به تنت نباشد، چه رسد که اهمیتی هم داشته باشی برای این دنیایی ها(ی ...) بس است. روز و روزگار خوش. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 1:5 توسط رضوان |
|
|
راهی که از کنار کوهی، در امتداد دره ای، هم قدم رودی، و در گذر از گردنه ای باشد، راه من است. این راه من است. قدمگاه من است.
راهی که از ساحل دریایی بگذرد و قلب جنگلی را بشکافد و همسایه گلهای وحشی شود، راه من است. این راه، راه زیبای من است اما این راه زیبا، با رهروی تنها از تنهایی در آمده. شاید کامل تر شده، شاید از زیباییش کاسته شده. اما هر دوی آنها، راه و رهرو می دانند که دیگر تنها نیستند، حالا سه تا شده اند. حالا هر دو می دانند که در مقصد کسی منتظر است که مسیر نگاهش از فراز کوهی می گذرد، در سرازیری دره همراه رود می شود و رهرو هنوز نرسیده. دست در دست جاده از قلب جنگل می گذرد و ساحل دریا را می کاود، و روهرو اکنون از دور پیداست. سلام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 23:35 توسط رضوان |
|
|
برای یک لحظه گفتم رفته ای
برای یک قدم تردید کردم. برای یک چشم به هم زدن چشمانم را بستم. خدا را شکر که این چشم بستن بیش از یک لحظه نبود و این تردید بیشتر از یک قدم طول نکشید. خدا را شکر!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 22:5 توسط رضوان |
|
|
یادم نیست از کی تصمیم گرفتم بنویسم. یا اولین بار که قصد کردم با خودم خلوت کنم کی بود. اما آنچه که یادم می آید این است که صبر این کاغذ بی جان برتر از صبر ایوب نبی بوده. آنقدر برایش درد دل کرده ام که رخش از رنج قصه های پر از غصه ام، سیاه، کبود و خط خطی شده. هزار بار از سر خشم تکه تکه اش کرده ام. صد بار به آتش کشیدمش و ده بار فراموشش کردم.
اما یک بار هم فراموش نشدم. تنها نماندم. دلم پر نماند. حوصله ام را سر نبرد. غمم را دو چندان نکرد. به غصه هایم نخندید. مسخره ام نکرد. این کاغذ سپید، دوست داشتنی است. دوست داشتنی است چون ساده است. چون اگر مهربان نیست، نا مهربان هم نیست. اگر درکت نمی کند، انکارت هم نمی کند. چون برای حرفت دلیل نمی خواهد، به چیزی قسم ات نمی دهد. دروغ گو نمی خواندت و تو را با تما سادگی اش، راستگو می شناسد و به سمت راستی می کشاند. خوبی ها را به یادت می آورد و قوای برتر وجودت را بیدار می کند. آه. دلم از این می سوزد که چرا این یکرنگی را نمی توانم انتقال دهم. کاغذ سپید این کار را کرد اما من دست بسته ام. از یک تکه کاغذ بی جان هم کمترم. سوال اینجاست... آیا من لیاقت زندگی دارم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:33 توسط رضوان |
|
|
سالهایی که از گذشته را به یاد دارم. چند هفته دیگر این سال هم می گذرد اما به نظرم .. آخرش هم آدم نشدم.بد دردیه که بخوای مثل آدما زندگی کنی ولی همش جلو پات سنگ بندازن. حوصله آدم سر میره از دست اطرافیا...
نمی خوای دروغ بگی ولی بهت می گن اگه می خوای تو این دنیا زندگی کنی باید دروغ بگی. بابا نخوام دروغ بگم و بشنوم باید کیو ببینم؟ هان؟ سر به سر بقیه می زارم. خسته شدم. از خستگی به همه گیر می دم. اعصابم خورده. داغ کردم باز. دلم گرفته. دیدم دیشب خونه امام رو خراب کردن... بمب گذاشتن. حرم اماما رو خراب کردن.. امام زمان کجایی؟ کجایی؟ دارم از هر دری حرف میزنم. با خودم و با همه. همینجوری دارم حرف میزنم. زیادی هم حرف می زنم. امروز نمی دونم چمه .. با استاد ور افتادم .. پاش بیفته میرم می زنمش.. مرتیکه نفهم.. ! به قول مامان دارم داغدان می گم. تبم رفته بالا ... خدا به خیر کنه. امروز صدقه ندادم! به نظرم باطل شم. اما تا اونجا که من شنیدم بادمجون بم آفت نداره. پس تا اطلاع ثانوی رو اعصاب ملت راه میرم. این روزا کسی حوصله منو نداره ... خودم هم بد تر از همه .. اصلا نمی خوام ریخت خودمو ببینم. یه هفته هست که درست و حسابی نخوابیدم. کارام از برنامه خارج شده. کنترلم کم شده. همش فکر می کنم که دارم راه رو عوضی میرم. همش دنبال یکی می گردم که راهم رو ازش بپرسم اما به هیچ مس اعتماد ندارم. اونایی هم که بهشون اعتماد دارمُ حوصله حرفای منو ندارن. رفتم رو اعصابشون. امروز برام دعا کردن . ایشالله قبول باشه. دستش درد نکنه. کم پیش میاد کسی منو دعا کنه. البته این به این معنی نیست که ازم نا راضی هستن یا نفرینم می کنن. فکر بد نکنید. کم هم نیستن اونایی که می خوان سر به تنم نباشه. روم با بعضیا داره باز میشه که اصلا دوست ندارم. احتمالا یه برخورد شدید و نزدیک از نوع سوم در راهه. خدا اینو هم به خیر کنه. وای که دلم چقدر پره. بقیه باشه بعد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 23:59 توسط رضوان |
|
|
برای پست بعدی کلی حرف دارم ولی وقت نوشتن ندارم ..
این پنج روز حسابی ماجرا داره که باید تو تاریج ثبتش کنم. خیلی برام عزیز بوده این چند روز .. همین روزاست که بنویسمش .. به زودی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 13:0 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |