![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
اومدم یه چیزی بنویسم و پست کنم. اما هیچی نتونستم بنویسم. پس صفحه رو سفید و تمیز باقی گذاشتم و رفتم تو خیالات و اوهام و خاطراتم. به قول بر و بچه ها، خاطرات اعتماد السلطنه! می گم چطوره از همین امروزم یه چیزایی بنویسم و تو تاریخ خودم با کد مخصوص خودم ثبتش کنم؟ فکر بدی هم نیست. همین کار رو می کنم. صبح شده، صدای ترسناک ساعت درست سر ساعت هشت صبح (یعنی کله صحر) مثل صدای خروس همسایه رو اعصاب خط خطی من رژه می ره (راستی روز ارتش مبارک... گفتم رژه یادم افتاد). با هزار زحمت، ساعت آوازه خوان رو زیر بالشم پیدا می کنم و وقتی خفه اش کردم، اطراف رو نگاه می کنم و همه قبل از من بیدار شدن و رفتن به کار و زندگیشون برسن، بنابراین کسی نیست که به زنگ ساعتم اعتراض کنه و سرم داد بکشه یا غر بزنه! بالاخره یه نفس راحت می کشم. هنوز بیدار نیستم!!! آدم شاخ در میاره، ولی تصمیم دارم بیدار بشم اما صدای بارون که و شرشر ناودون که به گوشم میرسه حرصم می گیره. قرار ساعت 9 صبح توی کتاب خونه ی دانشکده رو بی خیال می شم و آروم سرم رو میزارم رو بالش و چشمام خود به خود بسته می شه و وقتی باز میشه که ساعت حدود 11:30 شده. از جا می پرم و با یه خورده عجله! توی دقیقه حاضر می شم و جلدی می رم که به کلاس پر خیرو برکت اندیشه (1) برسم! پیش خودمون بمونه. از این کلاسه خوشم میاد، با اینکه تو این دروس همیشه آخر ترم شاهکار می کنم و منحنی نرمال رو نقض می کنم و روی تمام احتمالات خط بطلان می کشم و وقتی همه بالای 18 می گیرن من میشم 12 تا روزگار هم دو تا شاخ خوشگل رو سرش سبز بشه. بگذریم. ساعت پنج دقیقه به دو شده و من تو راهرو دانشکده همراه دو سه نفر مثل خودم، رو نیمکت نشستم و غرق فضای منحصر به فرد دانشکده ادبیاتم، جایی که همه تو اون جا شاعر و نویسنده هستن الا بچه های رشته ادبیات!! البته نمی دونم چرا اسم این دانشکده ی محترم رو نمی زارن دانشکده هنر های زیبا. خانوم ها و آقایان همه گریمور تشریف دارن!! این هم دو تا شاخ دیگه واسه روزگار!! البته هیچ اشکالی تو این رفتار ها نیست ها .. یعنی نمیشه اشکال گرفت. مشکل یه چیز دیگه است که اهمیتی بهش نمی دم. بعله تو هم گیر و دار استاد عزیز دلم هم داره با اون هیبت نازش از در میاد تو و راست و مستقیم میره سره کلاس. بچه ها هم که تا حالا ول می چرخیدن دنبال استاد جونشون راه افتادن سمت کلاس. کلاس 24 هم به سلامتی شده محفل تدریس خصوصی بعضی آقایون به بعضی خانوما یا بلعکس.. فرقی هم نمی کنه .. مهم اینه که در هر صورت این اساتید خصوصی با دلخوری و اخم کلاسشون رو تعطیل می کنن و عرصه رو به استاد گرانقدر جدید الورود تقدیم می کنن. حالا کلاس شروع شده. استاد بحث راه انداخته. همه دارن نظر می دن و می خوان برای هزارمین بار در زندگیشون وجود خدا رو اثبات کنن. از سوم ابتدایی تا حالا داریم اثباتش می کنیم. تنها چیزی که تو این سالها فرق کرده عنوان مطالبه که از این قرار هستن: اثبات وجود خدا برای بچه های 9 ساله .... جلد بعدی : 12 ساله .. و همین طور برای 20 ساله ها، 30 ساله ها، 50 ساله ها و غیره تا ابد. بعد از مرگ هم لابد این آقایون نویسنده ی گرانقدر می خوان یه جلد برای عزیزان اموات هم ارائه کنن، اونا هم چند واحد پاس کنن و اینا به یه نوایی برسن. البته این مطالب در هر جلد و هر بار تکرار مطالب سنگین تری رو ارائه می کنه که ارزش دونستن رو هم داره. البته تکرار توش زیاده اما باز تا یه حدی لازمه. خدا نکنه تو این کلاس بخوای وارد بحث بشی و قبلش یادت رفته باشه گوشی همراهت رو خاموش کنی یا رو ویبره بزاریش. تمام کلاس میشن مزاحم تلفنی و برای تفریح و سرخ و سفید کردنت جلوی استاد معظم با تک زنگ های زیبا شون قلقلکت می دن. و البته هیچ چیزی لذت بخش تر از انتقام در شرایط مشابه نیست. بالاخره کلاس تموم شده و همه تو ایستگاه اتوبوس منتظر سرویس هستند تا به محیط مفرح خیابون برگردند. و این شامل بچه درسخون ها نمیشه. اونا زودی میرن خونه یا خوابگاه و دو دستی می چسبن به کتاب. و... (دیگه حال نوشتن ندارم) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 23:32 توسط رضوان |
|
|
سالها می گذرند. روز ها مثل برق و باد از جلو چشمان آدم های بازیگوش این اطراف مثل آهوان گریز پا دید رس دور می شوند و ما ها عین خیالمان هم نیست.
سال ساله بی خیالی است!
هر سال ساله بی خیالی است.
می دانی،
برای امسال که مثل هر سال سال بی خیالی است، خواب و خیال جالبی دیده ام. خوش به حالم ..
بی خیال ها
سلام!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 21:16 توسط رضوان |
|
|
بیشتر از اینها از تو انتظار داشتم زمانه، ای خاک دو عالم بر سرت. همین بودی؟ همین قدر بی خود بودی؟ ای خاک بر سرت! سر و صدا از همه جا بلند است و صد حیف که من امسال را سال بی خیالی نام گذاشته ام. امسال را بی خیال ترین خواهم شد. بنظرم بهتر از دیوانگی های سال پیش است. احتمالاً اطافیانم هم از این اوضاع راضی تر هستند. بعضی ها هم که اصلاً خودشان همین پیشنهاد را به من می دهند و حسابی مشوقم شده اند، حالا بماند که قصدشان چیست، دوست و دشمنم را خودم بهتر می شناسم. ولی باز هم ای زمانه، خاک بر سرت! البته این جمله منظورم را به خوبی نمی رساند اما ترجیح می دهم بیشتر از این بی ادب نباشم. بی خیال .. چه اهمیتی دارد که منظورم به کسی منتقل شود یا نه. این نوشته ها فقط کلیدی هستند که دوباره خوانی شان مرا به همین لحظه می نویسمشان باز می گرداند و یاد ایام از دست رفته را زنده می کند. بگذریم. دعا می کنم ... هر کسی هم که خواند لطفاً آمین بگوید: ((خدایا، این دو نفر و دو نفر های مثل این دو نفر را به هم برسان. خدایا مرا به بی خیالیم ببخش ولی نشود یک وقت بی خیال این دو نفر ها بشوی. فدای جلال و جبروتت، برسانشان به هم. بگذار دلشان که به هم خوش است، خوش بماند)). آمین. ( به معشوقت برسی ... بگو آمین). |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 23:21 توسط رضوان |
|
|
قدری اگر به سوخته های دل ما نگاهی بیندازی. از تنبه هم که شده دیگر سراغ عاشقی نمی روی. مگر دیوانه شوی.
اگر هم به روزگار زخم خورده ما بنگری. یک شبه عقل کامل می یابی و از هر چه دیوانگی می رهی. مگر اینکه دلداده شوی. اگر دلداده شدی دیگر به رسوایی من منگر که از قلب محروم می شوی و آن را در دستان نا مهربان دلبرت جا خواهی گذاشت و بی دل می شوی. اگر محکوم به بی دلی شدی نگاهی به آسمان بینداز هر چند قلب الاسد درخشان ترین ستاره شب است و ماه قلب اسمان شب. اما آن بالاها، پشت سحابی ها، آنطرف کهکشانها، بر عرش خدا را می بینی که بی دل است. به که چه شبیه خدایت شده ای!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 0:44 توسط رضوان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 21:58 توسط رضوان |
|
|
آخیش چه سیزده به دری بود. جای هر کی نبود خالی. سال نو شروع شد و سیزده روز هم گذشت. اونم چه گذشتنی. چه چیزا که ندیدیم و چه چیزا که نشنیدیم. بزن و بکوبی بود که نگو. بگو بخندی بود که نپرس. خوش به حال جماعت شاد. خبری از غم نیست توی چشماشون. خدایا این شادی ها رو تا آخر سال براشون حفظ کن (بگو آمین عزیز دل) درست قبل از تحویل سال یه حس جالب داشتم که توصیفش سخته، یه حال شاد بود که الانم دقیقاً همون حالی ام. جالبه برام. برای این که کجا این حس باز تکرار میشه و کی می تونم دوباره ازش لذت ببرم لحظه شماری می کنم. نمی دونم کی ولی هروقت این شکلی شدم، ثبتش می کنم. با شرح کامل. قدر خیلی از لحظه هام رو ندونستم، هزار بار عهد کردم که این اوضاع رو عوض کنم اما هر چقدر در مورد بقیه مسایل موفق شدم تو این یکی موندم و گیر کردم. راستی امروز چه روز خوبی بود. هوا عالی بود هرچند که آخرش ابری شد و چند قطره هم بارید ولی بازم عالی بود. این چند روز که تو اصفهان بودم (طفلی اصفهان) همش می ترسیدم که به موقع برای سیزده به در به گیلان نرسم و نرم جای همیشگی و از بغل مجسمه آناهیتا رد بشم و برم کنار رودخونه و هفتا سنگ تو آب پرت کنم و هفتا چیز از خدا بخوام. (قدیما از آناهیتا می خواستن- الهه بی عیب- حالا ما از بی عیب واقعی خواستیم). ببینیم خدا چندتاشو روا می کنه. ایشالله که هشتا! پر حرفی بسه. کار دارم. فردا می خوام برم دانشکده تلپ شم. خب دیگه. فردا روز کاره. خوش باشین و خدا حافظ راستی: سلام! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 22:17 توسط رضوان |
|
|
یه عالمه حرف دارم که بزنم ولی وقت نوشتن ندارم.
عید همه شما ها مبارک باشه .. سال خوبی داشته باشین امسال تا امروز برام سال خوبی بوده امیدوارم که ادامه داشته باشه. وای از بس ننوشتم دارم می میرم. سرم داره منفجر میشه .. برمیگردم. حتماْ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 0:25 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |