![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:12 توسط رضوان |
|
|
مرد اردیبهشت!
در مرگ اردیبهشت که سر به بالین جهنم گذاشته! بر سر قبر بهشت که زیر پای جهنم دفن شده! چشم به اعماق دوخته! عمق وحشت و نفرت! دل به فردا نسپرده! فردا که دیگر اردیبهشت نیست! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:43 توسط رضوان |
|
|
از وقتی که یادم میاد همیشه حواسم پرت بوده. کافی بود چشمم به یه چیزی بیفته تا زمان و مکان رو از یاد ببرم. حتی سر کنکور هم داشتم به شیشه ی شکسته ی پنجره ی محل برگذاری آزمون فکر می کردم، نه به کارم!
یادم میاد دوم ابتدایی بودم. اون روز صبح حسابی دیر شده بود. مامان داشت از سرویسش جا می موند. من هم همیشه همراه اون تا یه خیابون بالاتر از خونه مون پیاده می رفتم و بعد راهمون از هم جدا می شد. اوضاع اسفناک بود. البته الان که فکر می کنم می بینم اسفناک بوده (اون موقع بچه بودم نمی فهمیدم). با چه عجله ای راه افتادیم. یادش به خیر. به هر حال. دقیقه ها سریع می گذشتند و اعصاب مادر بیچاره من دقیقه به دقیقه از دست وقت تلف کردن های من بیشتر خورد می شد. سوهان روح بودم. یه بچه رو که تو اون گیرو دار گیج وا گیج بزنه رو تو ذهنتون بیارید! به نظر خودم که وحشتناکه. یادم میاد ۶۰ - ۷۰ متر بالا تر از کوچه ی ما داشتن نمای یه ساختمون رو با سنگ درست می کردن. پایین ساختمون دوتا از کارگر ها داشتن سنگ نما رو به اندازه های مناسب با دستگاه می بریدن. یکی شون ماسک داشت و اون یکی هم صورتش رو با یه تیکه پارچه بسته بود. حواسم به کار پر سر و صدای اون دو نفر بود اما صدای مادرم رو که چند قدم جلو تر از من تند و تند قدم بر می داشت رو شنیدم که گفت : رضوان جلو دهنت رو بگیر خاک نخوری ... رو شندیم. چند متری از جلوی اون ساختمون رد شده بودیم اما من به جای اینکه سرم به راه خودم باشه، هنوز داشتم به مراسم سنگ بری نگاه می کردم و همونطوری راه می رفتم. مامان داد کشید : رضوان! تیر برق! تا مامان بیاد جمله شو تموم کنه من سرم رو به شدت تمام برگردوندم و رفتم بغل جناب تیر برق. دنیا دور سرم سیاه شد. یه حس مسخره ای داشتم اما .... خشکم زده بود. انگار از سرم بد جوری خون می رفت که مامان دست پاچه شده بود. از یه مغازه پنبه و چسب زخم گرفت و به دادم رسید. همون جا کنار تیر برق صورتم رو تمیز کرد. یه نگاه که به تیر برق انداختم تازه خبر دار شدم که چه بلایی سرم اومده. از کنج تیر برق یه سنگ باریک و تیز زده بود بیرون که سرم خورده بود بهش و سوراخ شده بود. هنوز جاش مونده. خلاصه دیرمون بود دیر تر هم شد. مادر مجبور شد با تاکسی بره ایستگاه و از اونجا تا مدرسه ای که توش تدریس می کرد بره. تازه کلی هم باید توی روستا پیاده می رفت. (به اون روزا که فکر می کنم می بینم خیلی بهشون بدهکارم) من هم راه افتادم و رفتم مدرسه. البته در بسته بود. کلی در زدم تا فراش مدرسه اومد و در رو باز کرد. از اینکه با یه قیافه جدید می رفتم سر کلاسم خوشحال بودم اما خداییش بد جور درد می کرد. هوا که سر میشه هنوز اذیت می کنه. چشمتون روز بد نبینه. خانم معلم سر کلاس راهم داد و رفتم سر جام تو ردیف سمت چپ، سر جام نشستم. اولین چیزی که ازم پرسید این بود: سرت چی شده؟ منم با افتخار تمام گفتم خوردم به تیر برق. خانم هدایتی که هیچوقت عصبانیتش رو ندیده بودم از کوره در رفت و کلی سرم داد کشید. از تعجب دهنم باز مونده بود. هیچ وقت دلیل رفتارش رو نفهمیدم. البته الان فکر کنم می دونم. یاد بچگی ها بخیر. شاهکار بودما! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 1:37 توسط رضوان |
|
|
قدری که به آسمان نور بیفشانی تو را به ستاره ای تشبیه می کنند که در لجن زار زمین می رقصی.
این ستارگان حسود و اسیر صفحه ی آسمان که همه یاد گرفته اند همه چیز و همه کس را از بالا نگاه کنند، طوری رفتار کنند و چشمک بزنند تا دل همه به ستوه آید و از دست برود. آن وقت از همان دور ها دستشان را دراز کنند تا به ستاره ی مقصودشان برسند و ستاره های خوش نقش و نگار هم از لای انگشتانشان سر بخورند و اسارت در صفحه آسمان را به پادشاهی قلب این زمینی ها ترجیح دهند. اما احمقانه ترین قسمت داستان این جاست که این زمینی ها خورشید قلبشان را بیرون می کنند تا ستاره ها را مهمان دلشان کنند. تأسف آور است. زمینی های سر به هوا حقشان همین است. باید این بلا ها سرشان بیاید تا از این به بعد خورشید پیش چشمشان را هم ببینند. اما داستان وقتی جالب می شود که یک زمینی چشمش به نور خورشید روشن شود، وای! بیا و ببین. ستاره ها دیگر حتی به چشم نمی آید. ستاره ها فرش زیر پای این زمینی شده اند اما هیچ دستی برای برداشتنشان دراز نمی شود. بیچاره ستاره ها ... این اسیران آسمان حالا دل مرده و افسره از کرده هایشان مثل ... پشیمانند! اما زمینی دیگر اهمیتی نمی دهد. هم صدای هم نوعان چشم بازش بر سر ستاره ها پوزخندی می زند و زمزمه می کند: بابا بی خیال! خورشیدمان را عشق است!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:41 توسط رضوان |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 0:20 توسط رضوان |
|
|
نوشتم و پاک کردم. دلمردگی ها و افسردگی ها را از روی سپید کاغذ برداشتم و باز به سپیدی تن کاغذ زل زدم. نوشتم و نوشته ها را هنوز تمام نشده از صفحه روزگار پاک کردم. هر چه از دلتنگی هایم در این عصر بارانی و دلگیر و تاریک نوشته بودم پاک کردم. سرمای اتاق را که لابه لای خطوط کاغذ جا خوش کرده بودند، حذف کردم و تری صورت باران زده ی کاغذ را خشک کردم. این ها را برای رهایی کاغذ از دست ستم این قلم صفحه خراش نکرده ام. این ها را برای بی لکه ماندن تن این برگ سپید نکرده ام. همه اش به خاطر خودم بوده. برای گفتن سخنی به کسی. به همان که اینجا بود و نیمه نوشته ها را می خواند و از تکراری بودنشان به من و دفتر و قلم دهن کجی می کرد. گفت: ... اما چیزی نگفت! گفتم: برای تو ننوشته بودم. این واژه های کلید سفر به دنیای گذشته ی من اند، تنها پلی که برای بازگشت دارم همین چند ورق پاره اند که به آنها دل بسته ام. تنها دل بستگی من همین ها هستند. تنها عادتم، تنها رازم، تنها ... ! از این ها گفتم و با تمسخر خندید! مفتضحم کرد! دنیا را تیره کرد. ابر ها آمدند. قطره ها باز آرام و سنگین به سینه ی زمین کوبیدند و عصر عذاب آور امروز، تا انتهای دنیا طول کشید. تن زلال آسمان هم کدر شده بود حالا به هر دوی ما می خندید! انگار دلیلش برای خنده به اندازه ی دلخواهش نبود. این ورق پاره ی بی نوا را هم به جمع مان اضافه کرد. دلم برای آسمان، و آن تن طلایی که پشت ابر ها به انتظار نشسته بود تا در آیینه آب خودش را تماشا کند، با قامت آراسته اش برقصد و دلبری کند، سوخت. دستانم را بلند کردم تا شاید ابر ها را کنار بزنم اما او نگذاشت. قیچی اسرارش دستم را هم برید و کوتاه کرد. با این دستهای کوتاه خنده دار تر هم شده بودم لابد! حرصم گرفت! ورق پاره را رو به او گرفتم و نشانش دادم. ورق پاره، پاکِ پاک شده بود. کلید شکسته بود اما شکستنش صدای خنده را برید. تنها زمزمه ی ورق پاره بود که در گوش باد چیزی می گفت. « ای باد، پاک کردن را هم یاد بگیر، آسمان مال تو نیست!» |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:23 توسط رضوان |
|
|
بار ها همه شنیده ایم که به نصیحتمان کرده اند که ره صد ساله را یک شبه نمی شود طی کرد. همه این مطلب را قبول کرده اند یا حد اقل صدایشان در نیامده. من هم یکی مثل همه. اما عده معدودی هستند که این موضوع را قبول نکرده اند. که وضعیتشان دو حالت دارد. حالت اول که تعداد بیشتری هم هستند آنهایی هستند که به دنبال منافع بادآورده رفته اند و وضعشان معلوم است. (شکست خورده هاشان زندانی اند یا جان به جان آفرین تقدیم کرده اند. و پیروز هاشان همه خون مردم را توی شیشه کرده اند. یا اختلاص کرده اند، یا کلاه بردارند، یا دزدند یا تجارت غیر قانونی می کنند.) حالت دوم آنهایی هستند که تلاش کرده اند که میانبر بزنند. آنهایی که درست فکر کرده اند. راهشان درست است و به دنبال تضییع خق کسی نیستند. اینها به قول استاد ... معتقدند که می شود از پله اول بدون گذراندن 9 پله دیگر به پله دهم رسید. درست به نظر می رسد. امکان پذیر است. و این در خون ماست. با این توانایی بزرگ شده ایم. هر کس به این امر اعتقاد نداشته در واقع شب قدر را فراموش کرده .. آیا آنکه این شب را درک کند ره صد ساله را یک شبه طی کرده. پس سعی کنید میانبر را پیدا کنید. (مثل گربه ها باشید. اگر گربه ها 70 درصد شبانه روز را خوش می گذرانند و به همه کارشان هم می رسند، به این دلیل است که در 30 درصد بقیه، راه میانبر را می روند و همه کار می کنند. اگر این مطلب به نظرتان احمقانه آمد عجله نکنید، به اوقات فراقت یک ژاپنی دقت کنید. آنها در هفته 3 روز کار می کنند و 4 روز وقت فراغت دارند. معضل آنها چگونه گذراندن وقت فراقت است نه بالا بردن بهره وری در محیط و زمان کاری. آنها راه گربه ها کوچک خانگی را رفته اند و موفق شده اند، و گربه ها هرگز حیوان ملی شان نبوده. اینجا وضع بر عکس است. شرم آور نیست؟) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:8 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |