![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
قدری که تنها شوی
به خدا نزدیک تر که شوی به آسمان دست می یابی ای دست پرورده ی زمین. شاید روزی از این گیر و دار زمینی به آسمان و جوار تن طلایی هایش راهی بگشایی اما این را به یاد بیاور که هر کجا که بروی باز به خانه باز خواهی گشت. خانه را دوست بدار خانه را بپرست. بی خانگی٬ دلمردگي است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:3 توسط رضوان |
|
|
اگه الان زمین و زمان به هم بریزه و قیامت به پا بشه من خوشحال ترین آدم روی زمین می شم.
نه! فکر نکن بی گناهم که اینو می گم ولی جهنم رو به این وضعی که الان دارم ترجیح می دم. اعصابم به کلی به هم ریخته ... حوصله ی هیچ بنی بشری رو ندارم. از اونایی که عزیز دلم بودن تا اونایی که از قبل حوصلشونو نداشتم. حالا از همشون متنفرم. اینم یه حال جدید. تا حالا از کسی متنفر نبودم اما امروز و امشب دلم می خواد سر به تن هیچ کس نباشه ... اول از همه هم خودم. حتی اونایی که هر روز دعاشون کردم و براشون خیر خواستم. دیگه هیچ چیز برام مهم نیست. شادی بقیه برام مقت هم نمی ارزه ... به درک که حال بقیه هم گرفتست. به من چه! یکی نیست به داد من برسه. تا به مشکل بر می خورم دیگه هیشکی منو نمیشناسه .. انگار اصلا نیستم. تقصیر اونا هم نیستا .. خریت خودمه که دلم نمی خواد مثل اونا باشم.. البته از این به بعد بدتر از خودشون میشم. برام مهم نیست که چی میشه.. می خوام مثل یه زالو خون ملت و بمکم .. شاید قدر بقیه آدم خوبا معلوم بشه ... شاید قدر خوبی رو بگیرن. اهمیتی نمی دم که آدم های اطرافم چه نظری می دن یا چه انتقادی می کنن. این کاریه که انجام می دم. می خوام مثل یه آینه با آدما رفتار کنم. هر کاری کردن منم همون طوری رفتار کنم. هر چی بگن منم همونطوری حرف بزنم باهاشون .. مثل یه طوطی ... شاید بدونن آینه شکستن خطاست ... شاید آدم بشن. بیا .... باز خریتم گل کرد. نه این نیت خوب نیست. شاید بتونم زندگی شونو به گند بکشم ... آره این بهتره! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 2:24 توسط رضوان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 1:53 توسط رضوان |
|
|
چند روزی می شود که سراغت را از هرکه می گیرم راه عجیب و غریبی را نشانم می دهد که نمی دانم به تو ختم می شود یا نه! سرم را به سینه ی دیوار می گذارم که شاید تسکینم دهد. قلبم را به تماشای چشمه ها می برم که مگر صاف شود.
چند وقتی است که نقش چهره ات را توی گلخانه ی اعماق وجودم ندیده ام. نکند پاک شده؟!! از سر دلتنگی باز اینجا هستم. دست به قلم. با چشمی که دیگر درست نمی بیند. سرم تیر می کشد اما این ها جلو دار من نیستند. خستگی هم هست اما هدفم دیدن توست. راستی آی! رها از همه چیز چند وقتی است که در دیر تو گیر افتادم. چند لختی است که از میکده دور افتادم. کاش از روزن این ویرانه راهی به رهایی باشد. ای رها از همه چیز راه این بی قیدی زکجا یافته ای .. به چه سان داشته ای؟ کاش از سوی تو بر این دل ما راهی بود. کاش از روی تو در این شب کده ها ماهی بود. ای رها از همه چیز راه را می یابم. میکده جای من است. دیر ارزانی دیرانی ها. ما که رفتیم٬ خدا پشت و پناه غم تنهایی ما. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 17:21 توسط رضوان |
|
|
نمی دونم چی باید بنویسم یا از چی صحبت کنم.
اومدم یه چیزایی رو این جا تو خاطره ی تاریخ ثبت کنم و بزارم برم اما انگار نمیشه. سخت شد. خودم نمی دونم چی دارم می نویسم. هنوز تصمیم نگرفتم که دکمه ی ثبت مطالب رو بزنم یا نه اما به نوشتن ادامه می دم. حرکت انگشتام روی صفحه کلید داره بهم آرامش می ده. حس عجیب و غریبی دارم. چشمام انگار ضعیف شدن! خوب نمی بینم! اخمام توی همه رفته و به چشمم دارم حسابی فشار میارم که صفخه نمایش رو ببینم و چرت و پرت بیشتری تحویل وبلاگم ندم. از همه چیز که بگذریم، عجب حس نازیه وقتی امتحان خرید نداشته باشی! البته بی خیال نمره که آبرو ریزی میشه احتمالاً. برای اینکه بتونم به خودم امیدواری بدم دارم سعی می کنم از قدرت بی خیالیم درست استفاده کنم و آینده نگر تر باشم اما انگار این زمونه با من و افکارم سر جنگ داره.. باشه ... کیه که کم بیاره؟ خب ... نوشتن بسه.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 23:29 توسط رضوان |
|
|
کـمـک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 11:40 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |