![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
بارون شر شر داره می باره. صداش بد جوری توی ناودون پیچیده. توی این تابستون گرم سرمای تن قطره های بارون حسابی لذت بخشه اما تاریکی این شب از همه جور شبی بیشتر تو ذوق می زنه. می دونی این شبا شفاف نیست. قشنگ نیست. نمیشه اون ور شیشه ی آسمون رو دید. نمی شه فکر ستاره ها رو خوند. ههههههه دلم نمی خواد این جا، یه اثر یا یه داغ غمگین بزارم اما این چیزیه که حس می کنم. باز یه چیزی تو گلوم گیر کرده که داره خفم می کنه. نمی تونم نفس بکشم. انگار یه سنگ آسیاب رو سینم گذاشتن. خفقان داره از دور و برم می باره. هر تلاشی برای خواب رفتن و فرار از این واقعیات تو این شبا برام هیچ نتیجه ای نداره. انگار عذاب من تموم شدنی نیست. انگار این سیاه چال راه فرار نداره. وای خدایا! امروز رو فراموش نمی کنم. امشب رو برای همیشه تو خاطره هام فقط خواندنی می کنم. خدایا دعام رو شنیدی؟ جوابت چیه؟ من خیلی عجله دارم! هر کاری می کنی، فقط زود! دلم پره. سرم درد می کنه. فکرم از حرکت ایستاده، مغزم تعطیله، عقلم مرده، نمی دونم چرا بیدارم. با این اوصاف باید بی هوش باشم اما چشمام هنوز بازه. هیچ جوری خوابم نمی بره. تنها چیزی برام این شب رو قابل تحمل تر کرده عطر شب بوی توی حیاطه و رقص برگ های آفتابگردون زیر بارون. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 2:50 توسط رضوان |
|
|
می خواستم سر آسمان داد بکشم. سنگ بردارم و سرش را بشکنم. می خواستم ستاره ها دانه دانه از تنش جدا کنم. چشم ماه را کور کنم و گسیوی خورشید را از ریشه بیرون بکشم.
می خواستم گوش فلک را بگیرم و آنقدر بپیچانم که سرخ و خونین شود٬ زبان رعد را ببرم که فریادش بلند تر از فریاد من نشود. اصلا می خواستم برای چهار راه صوت فقط چراغ قرمز بگذارم تا همه ساکت باشند و فقط من حرف بزنم. تا همه به اجبار گوش کنند. یا اقلا بشنوند. دلم پر بود. جملات مدام در ذهن آشفته ام تکرار می شد. اشتباهات به یادم می آمد و افسردگی از سر و رویم می بارید. دلم می خواست تمام شود. همه چیز. هر چه که عذابم داد و می داد و می دهد اما این ها هیچ کدام نشد. یعنی نشدنی بود که نشد. اما ... باز سر باز کردی زخم کهنه؟ هاه...! دردت را حس نمی کنم. بیهوده تیر می کشد جایت! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 1:19 توسط رضوان |
|
|
یه روزی .. یه جایی .. از یه کسی شنیدم که زندگی فقط سه روزه.
از این سه روز٬ دو روزش دست ما نیست. فقط یه روزش رو میشه همون طوری که دلت می خواد زندگی کنی. روز اول که به دنیا میایم و روز آخر که از دنیا میریم٬ دست یکی دیگه است. اما اون یه روز وسطی که قدریش دست خودمونه که چطور زندگی کنیم. ما روز دومی ها خیلی وقتا یادمون میره که فقط همین یه روز رو داریم و روز سوم همین فرداست که داره میاد. تا صبح چیزی نمونده. فقط ۳- ۴ ساعت دیگه آفتاب در میاد. خدا به داد اونایی برسه که روز سومشون فرداست. یادم هست که به این موضوع فکر کردم. نتیجه گرفتم. به نتیجه هایی که گرفتم معتقد شدم اما به اعتقادم عمل نکردم. می دونم گناه بزرگیه .. اما امیدوارم خدا منو ببخشه. بهتره تو کارام یه تجدید نظری بکنم دوباره. این کار تنها کاریه که واقعا دوست دارم انجام بدم. دوست دارم به این تغییر مدام عادت کنم. برام لذت بخشه. بگذریم....! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 1:4 توسط رضوان |
|
|
حواست هست؟ این چند روز را سر به سرم نگذاشته ای. نخندیده ای. ندیده ای. نشنیده ای. وای که دلم برایت تنگ است. ای که هیچ وقت ندیدمت.
حواست هست؟ برای هفتادمین بار٬ هفت آسمان و زمین را به نام اعظم خالقشان قسم دادم که امانت دار باشند. نمی دانم بوده اند یا نه! تا وقتی که زبان باز کنند باید منتظر بود. حواست هست؟ دل نگران تو ام. چشم به راه و منتظر. مثل اسفند روی آتش با هر نشانه ای از جا می پرم به امید اینکه اینبار تویی که در می زنی اما ... جهیدن من هم مثل اسفند فقط به سوختن ختم می شود و از تو اثری بیشتر از آنچه که در دل دارم نیست! حواست هست؟ رسم غریبی داری. مهرت از دلم بیرون نمی رود اما دلم روح از تنم بیرون کرده که تو را دعوت کند. می دانم اگر لازم شود. همه چیز را فدای نگاهت می کند. راستی گفتم نگاه! حواست هست؟ انگار قرنهاست که گوشه چشمی به ای سو نکرده ای! نمی دانی که چه سخت می گذرد! نمی دانی تنها گریستن چه تلخ است! تلخ است. تلخ است. حواست هست؟... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 1:8 توسط رضوان |
|
|
امشب عجب شبیه. بی ستاره تر از همیشه نیست. بازم جای شکرش باقیه. هنوز خوابم نمیاد، یعنی هنوز اونقدر خسته نشدم که نتونم چشمام رو باز نگه دارم. هنوز واسه خسته شدن زوده. شاید هم دیگه خیلی دیر شده. نمی دونم. تو این تنهایی که دوباره برگشته کارای زیادی هست که می تونه وقتم رو پر کنه. ایندفعه از این تنهایی ناراضی نیستم. خب چه اشکالی داره. بزار یه بار هم ازش بدم نیاد. خدا رو چه دیدی شاید به دردم خورد! شب از نیمه گذشته و عقربه ها هنوز می خوان رکورد دوی سرعت رو بشکنن. از جون ما آدما چی می خوان نمی دونم. لابد جونمونو!!! تو این گیر و واگیر یه خروار کار واسه خودم گرفتم که وقتم رو پر کنم و به چیزایی که دور و برم میگذره و تا حدی هم هیچ ربطی به من نداره، فکر نکنم. اما مگه میشه. وای ..... لعنت! آدم غصه اش میشه. اعصابش به هم می ریزه. اه..! بی خودی می خندم. به هر دلیل مسخره ای. اگه هیچ بهانه ای هم نداشته باشم به قیافه ی وحشتناک خودم می خندم! از ترس ... از نا یأس ... از سر زور... به خاطر اینکه نمی خوام به چیزی فکر کنم. مسیر زندگیم پر از دست انداز شده که مطمئنم پیچ و مهره های عقلم رو شل می کنه. کاش یه سری آچار داشتم که سفتش کنم و یه سرویس اساسی به این نیمچه مغزم بدم. ههههههههههههه کاش. به قول یه دوست: خدایا .. پس این ((صراط الذین انعمت علیهم)) شما از کدوم وره؟ نکنه ((مغضوب علیهم)) شده باشیم. که لابد من شدم. به خودم که نگاه می کنم و یه وراندازی به اون گوشه های به قول هنریا غبار گرفته ی دلم می کنم یه عالمه چیزای قدیمی و فراموش شده پیدا می کنم که باید من رو یاد خیلی چیزا بندازه اما هیچی یادم نمیاد. تازگی به این نتیجه رسیدم که عقل ندارم. به قول یکی .. جاهلم! آخه می گن آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمیشه. اما من که شدم! باز کلمه هام گم شدن! گم و گور شدن. داره سخت میشه. برای همین دارم باز دنبالشون می گردم و اگه زودی پیداشون نکنم حسابم با کرام الکاتبینه!! اصلا دوست ندارم که اتفاقات این یک سال و نیم که گذشته دوباره تکرار بشه. اصلا دوست ندارم. وای خدایا... باهات یه دنیا حرف دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 0:55 توسط رضوان |
|
|
موندم از چی بگم و به کی بگم.
موندم چطوری کلمه ها رو ردیف تو این خطوط موازی که هیچ وقت به هم نمی رسن٬ بچینم. اینا یعنی این که زبونم داره بند میاد. یعنی حرف زدن برام سخت شده. چرا اینجوریه نمی دونم اما همینه که هست. امتحانا که به سلامتی همه ی شما تموم شد و هر جوری بود از چنگ این اساتید در رفتم. خدایا شکرت! الحمد و لله العلی العظیم که این ۲۰ واحد هم گذشت. اون چند واحد هم که مونده ایشالله به لقاء الله می پیونده (بگو آمین).... امروز رفتم دانشکده و خواب خوش مسئول آموزش رو خراب کردم. آخ که طفلی چه راحت خوابیده بود. بهم خرده نگیرید که خواب مردم به تو چه ربطی داشت. خب ما مدیریتی ها معمولا از این کارا می کنیم. راندمان باید بالا باشه. اداره که جای خواب نیست!! به قولی : زهر عقرب نه از روی کین است .. اقتضای طبیعتش ... و این حرفا دیگه. خلاصه اینکه کفری شده بود اما بالاخره کارم راه افتاد و نمره ها با دردسر کمتری به دستم رسید. بازم خدا رو شکر. استرس این چند روز هم به بهترین نحو به خوشی تبدیل شد اما یه چند تا مشکل هنوز به قوت خودش مثل دماوند پا برجا مونده. کدوم فرهاد باید این کوه رو جابجا کنه ...؟ الله اعلم! خدا به داد برسه. تو این بی کاری یه کاری کنه ... بگو الهی آمین.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 16:32 توسط رضوان |
|
|
بعد از مدت ها دوباره دارم اینجا می نویسم.
اما اصلا دلم برای اینجا تنگ نمی شه. ............................................................................................. روزی دیگر که پس از سالها از اين راه بگذرم .. باز ردي از سالهاي گذشته خواهد بود كه به يادم بياورد٬ روزي اين گدار٬ رفيق نيمه راهم بوده. وقتي ديگر كه به اين سياه چاله ي برفي قدم نهم. قنديل هاي معدوم اين مكان٬ ياد آور ابر هاي زمستاني اين زمستان هميشگي اند. لختي ديگر كه به عقب نگاه كنم٬ مي بينمت زمين٬ كه از من دور مي شوي. كاش همراه باد بهار مي رفتم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 21:36 توسط رضوان |
|
|
خدایا سلام
خدایا خیلی مخلصتم. خدایا .......... خدایا الان وقتشه که به چشمان نگاه کنی و ببینی که چقدر سرخ شدند. خدایا باز دلم گرفته. باز دنیا دور سرم می پیچه. خدایا شرمنده. بازم اومدم سفره ی درد و دلم رو پیشت باز کردم. به خودت روم سیاهه. خب چکار کنم!؟ دلم گرفته. این تیکه از وجودم رو خودت ساختی .. ساختی که تلفن قرمز دفتر کارت باشه .. خط مستقیم و بی واسطه. خدایا دلم می خواد بزنم زیر همه چیز. دلم می خواد از همه ی این بند هایی که دور و برم رو گرفتن و من رو تو این اتاق کوچیک زندونی کردن فرار کنم. دلم می خواد مثل ماهی تو فضا معلق باشم. دلم می خواد تو نقطه ی صفر باشم و هیچ چیزی منو به خودش جذب نکنه. دلم می خواد بی نیاز باشم. از همه چیز. به همه چیز. با همه چیز.. بی هیچ چیز. دلم می خواد از اینجا برم! یه جای دور. یه جایی که هیچ کس منو نشناسه و منم کسی رو نشناسم. یه جایی که برای بقیه اصلا وجود نداشته باشم. بودن مهم نباشه .. انگار هستی فقط یه بازی باشه. خدایا ... الوعده وفا. از همین چند ساعت پیش شروع کردم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 0:56 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |