![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
برای حرف های بزرگ تر از دهانم وقت ندارم.
فقط این را می گویم که می دانم این اطراف راه فراری از رخوت و استیصال همیشگی هست که آن را ندیده ام. زیاده حرف نمی زنم. اما این را هم نا گفته نمی گذارم که برای محبت دلیل نیاز نیست. از پر حرفی متنفرم. اما یادم باشد٬ سکوت هم زبانی است که در آن اصوات رفته اند تعطیلات. کاش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 0:55 توسط رضوان |
|
|
امروز می خوام از دیروز بنویسم. از اون روزایی بود که تو تاریخ زندگیم ثبت و ضبط شده. از اون روزایی بود که بازم به یه نفر یکی بدهکار شدم. ماجرا از شب یکشنبه شروع شد که تو اردبیل یه سرمای سخت خوردم .. انگار دیگه هیچی خوردنی نبود. به قول یکی کمبود امکانات بود. فرداش راه افتادیم که به این سفر که عاقبت به خیر هم نشد پایان بدیم. صبح یکشنبه راه افتادیم که بیایم خونه. داشتیم از کوه و کمر تو جاده ی اردبیل به آستارا پایین می اومدیم که نمی دونم به خاطر تغییر فشار هوا بود یا شدت سرما خوردگی من، جفت گوشام گرفت .. که هنوزم یکیشون گرفته.. الان یه خورده اونایی رو که کم شنوا هستن درک می کنم. صدام هم شده بود عین این جوجه خروسایی که آواز خوندن رو تازه شروع کردن. که اینم هنوز همونطوریه.. ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که رسیدیم خونه .. سیلاب عرق طبق معمول از سر و کولمون روان بود. بی معطلی اسباب و اثاثیه رو که تو صندوق ماشین بود خالی کردیم و دوتا داداشا با حال نزار رفتیم پیش دکتر محبوب و قدیمیه شهر .... همون که حتما همشهریا می شناسنش! آقای دکتر هم نا پرهیزی کرد و به جای پنی سیلین یه آمپول دیگه نوشت. بابا هم که همراهمون اومده بود با اون همه خستگی زحمت گرفت دارو ها رو کشید . من دماغ گرفته هم منتظر برگشتنش موندم که هر چه سریعتر دارو بگیرم و از شر این سرماخوردگی و بدتر از اون گرفتگی گوش راحت بشم. بابا بعد از چند دقیقه برگشت .. آمپولا آشنا نبودن. برشون داشتیم و بردیم به دکتر نشون دادیم .. دکتر هم طبق معمول یه نگاهی به سر و شکل من و دارو های توی کیسه فریز انداخت و گفت درسته. رفتیم پیش خانوم (...) که آمپول نوش جان کنیم. خانوم (...) سرنگ و آمپول رو گرفت و طبق عادتش گفت برو بخوس! اما بلا فاصله با یه قیافه شبیه علامت تعجب (!) برگشت و پرسید این آمپول ماله کیه؟ گفتم ممممم من! گفت: اشتباه شده .. این آمپول ماله سکته ای هاست. منم شدم همون علامت تعجب .. آمپول رو دوباره نشون دکتر دادیم. دکتر درست تجویز کرده بود اما داروخونه اشتباهی داده بود. این دارو که داده بود باعث می شد رگهای مغز گشاد بشن. آخ اگه می زدمش چی مییییی شده! از چشم و گوش و دماغ و دهنم سیل خون راه می افتاد لابد. عجب بد می مردمااااااااااا ! به قول شیون: "نیشتاوه کافر ...... نیدینه مسلمان” خلاصه به خیر گذشت. حالا مدیون شدم. بازم مدیون شدم .. بازم جون مدیون شدم .. این دومیش بود. خدا سومیش رو به خیر کنه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 23:37 توسط رضوان |
|
|
غروب دلگیر دریا را دیده ای؟ تلاطم امواج وهم انگیز شب دریا را دیده ای؟ صدای پای پری دریایی را شنیده ای؟ دیده ای وقتی خورشید طلوع می کند آسمان چند رنگ شده است؟ آنها را شمرده ای؟ نامشان را می دانی؟ پرسیده ای این چرخ کبود چه قدر رنگ به رنگ می شود؟ رازش را فهمیده ای؟ می دانی وقتی باد دریای در افکار شبانه حلول می کند مهتاب را هم دیوانه می کند؟ می دانی ماه شب چهارده میهمان افتخاری مجلس آواز امواج است؟ بوسه ی امواج زائر را بر پا هایت حس کرده ای؟ اصلا به حساب آورده ای شان؟ قدری ببین. برای دیدن و شنیدن و درک کردن این همه، به گمانم عمر کوتاه است! اما ارزش را دارد که درک کنیم و ببینیم و بشنویم ... به قول پا منبری ها : تا کر و کور و لال از دنیا نرویم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:12 توسط رضوان |
|
|
برای شکستن چه ساده راه پیدا میشود. چه آسان می شود خرد شد، به راحتی سنگ زدن به یک تکه شیشه. آن قدر که شیشه دلش ترک بخورد و از هم بگسلد و نقش زمین شود. ذراتش روی زمین پخش شود و هیچ بند زن ماهری هم نتواند دوباره سرهمش کند.
وای که چه راحت می شود شکست. اما هر چیز راحتی سختی به همراه دارد. همانطور که هر چیز سختی، راحتی به همراه دارد. همه چیز سخت شده. فکرم متمرکز به نقطه از گذشته است. قفل شده. هنگ کرده. کاش می شد ریستش کرد. اصلا کاش می شد برای همیشه خاموشش کرد. کاش می شد از دست همه راحت شد. صدای سیاوش است که می آید؟ چه بی موقع می خواند: (( مگذار که یاد مارا طعم تلخ این حقیقت ببرد ... این حقیقت است که از دل برود، هر که از دیده رود)) هههههه خسته، بی حس، سرد، مثل یک جسد.. یا اصلا خود جسد.. این بهترین توصیف ظاهر و باطن من است. کاش حقیقت داشت مرگ. این روز ها سر و صدا و خیر و خبر زیاد است. خبر های داغ، خبر های جنگی. شنیدم برای هر که داوطلب اعزام به لبنان شود ۳۰۰۰۰۰۰۰۰ پرداخت می شود. برای راحت شدن از این زمان و مکان و این همه بد بختی و غم و غصه، مشوق بدی هم نیست. کاش حقیقت داشت زندگی. زندگی... امیدی که فرزند را از آغوش امن مادر جدا می کند و در گرداب بلایا غرق می کند و آخر هم کم می آورد و همه ی خراب کاری هایش را به مرگ می سپارد و دست همه را از پشت می بندد. از همه این ها متنفرم. اول از همه از خودم و زندگی ام. از طرز فکرم. نگاهم .. کلامم .. قلمم... لباسم. ظاهرم .. باطنم.... کسانم ... زمانم.. مکانم... همه و همه .. هر چه که لکه ی ننگنی از نام و نشانم بر آن باشد. از هر چه که دارم و ندارم. کاش حقیقت داشتند. کاش بود.../ کاش نبود. کاش طاقتش را داشتم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:43 توسط رضوان |
|
|
چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهر های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس یاد تو .... دنگ... شاید زنگوله ی مرکب مرگ است که نزدیک تر از دیروز است. شاید این فریاد فرو خفته ی دیوار آوار شده بر سر بردگان است که این چنین طنین انداخته. نکند٬ صبر من است که زنگ خطر می زند و به انتها می رسد. وای اگر صدای پل های پشت سرم باشد!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 5:19 توسط رضوان |
|
|
اشکم رو در آوردی (..) تویی که می شناسمت. انتظار نداشتم اینجا رد نگاهت مونده باشه. بغضم ترکید. قلبم گرفت. اونقدر سخت که دیگه حرکت نکرد. سفت شد. یخ بست. تا فردا تو درخشش نگاه خورشید آب بشه و از کوه و دشت رد بشه و از این سرزمین نفرین شده فرار کنه.
کاش من رو هم با خودش ببره. امروز تو امام زاده از تو حرف زدم. با خودم.. با خدام.. با همه. با هرکسی که منو شناخت و به حرفام اهمیت داد. خیلی حرف زدم. همه چیز رو گفتم. باور نمی کنی اما خدا هم همراه من می گریست. خدا هم یخ های قلبم رو دید و خورشید رو صدا زد و بهش کلی سفارش کرد. اما انگار ماه ناراضی از این موضوع امشب قصد جونم رو داره. ماه هر کاری که خواست کرده. دو تا بلا سرم آورده... سومیش هنوز تو راهه٬ تا برسه. ببینیم نتیجه چی میشه. ماه انگار از یخ وجودم بیشتر خوشش اومده. از تلالو ی سراب گونه ای که تو من می بینه بیشتر از اون رضوان همیشگی که داغ بود و حرارتش گونه های ماه رو وقتی میومد و سلام می داد سرخ می کرد٬ دوست داره. نمی دونم. امروز خیلی حرف زدم. کلی درد و دل کردم. اما هیچ جوابی به من داده نشد. منتظر جوابم. منتظر فردا و فردای فردا٬ هر روزی که خبرش به دستم برسه انتظار رو برای همیشه اعدام می کنم. حتی اگه زیبا ترین قسمت زندگی برای تعریف کردن و خاطره گفتن باشه. اشکم رو در آوردی عزیز. بغضم رو ترکوندی. تا حالا اینقدر از گریه سیر نشده بودم. تا حالا اینقدر سبک نشده بودم. مثل سوزن شد اون چند کلمه که ورم جسم و روحم رو خوابوند و همه چیزم رو از هم گسست و هزار تیکه شدم. همه جا پخش شدم. همه جا رو دیدم و فهمیدم. عزیزی که می شناسمت. فقط برای تو می نویسم. فقط برای تو. نمی دونم دیره یا زود. اما می دونم این کاریه می خوام انجام بدم. یک بار نشد کسی درک کنه سختی گفتن از دردُ٬ از عذاب٬ از زندگی چندش آور و بی رحم. از این تبر کور که همه چیز و همه کس رو کورکورانه تکه تکه می کنه و از هم دور نگه می داره تا توی آتیش خواستن همه بسوزن و به هیچ جا هم نرسن. جدایی هایی می سازه که عمرشون از ابد هم رد شده. آخخخخخخخخخ آشنا آخخخخخخخخخخخخ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 23:30 توسط رضوان |
|
|
بوسه ی باد خزونی
با هزار نامهربونی زیر گوش برگ تنها میگه طعمه خزونی برگ سبز و تر و تازه رنگ سبزشو می بازه غرق بوسه های باد و وحشت روزایه تازه میکنه دل از درخت و میشه آواره ی کوچه میشنه گوشه ی کوچه چشم به آسمون می دوزه میکنه یاد گذشته دلش از غصه می سوزه...
وای خدای من سرم رو به هر دیواری که گذاشتم یخ بست. ترک خورد. آجر به آجرش از هم وا رفت و دیوار ها یکی یکی به اون عظمت جلوی چشمام تبدیل شدند به یک تل خاک و خاشاک. وای خدا... یادت هست که گفتی یه وقتایی هست که دنیا برای آدم تنگ میشه. حتی تن آدما هم براشون تنگ میشه. دیگه توش جا نمیشن. احساس خفگی می کنن. می خوان فرار کنن اما نمیشه. می خوان از این همه درد و رنج و عصیان و بد بختی و هزار یک مصیبت دیگه خلاص بشن اما هیچ جوری نمیشه. خدایا خودت شهادت دادی که هیچ پناهی غیر از خودت برای این آدما نیست. خدایا٬ در رو باز کن. می خوام بیام اونور خدایا٬ دیگه نمی خوام این طوری به قول ملت زنده باشم. دیگه نمی خوام این وضع رو تحمل کنم. یعنی نمی تونم که این وضع رو قبول کنم. دیگه بسمه. دیگه تموم شد صبرم. بابا به کی بگم. دیگه بسه. تموم کن. تمومش کن. نمی خوام به قول خودت جزع و فزع کنم. نمی خوام کم بیارم ولی خودت شاهدی.. نمیشه. هیچ جوری نمیشه. تا حالا چه فکرایی می کردم و چی شد. خدایا خودمونیم از یه خر به تمام معنی فقط یه جفت گوش دراز و یه دم کم دارم. به شدت احساس حماقت می کنم. خدایا تموم نمی کنی این احساس مزخرف رو؟ نمی خوای خلاص بشم؟ خدایا ببین دارم صدات می کنم. ببین بیدار نشستم. ببین خواب و خوراکم حروم شده. ببین دیگه چشمام نمی بینه. ببین صدام در نمیاد .. ببین دارم تو این خفقان از هوش می رم و دم به دم می میرم و زنده می شم. خدایا نمی خوای یه کاری کنی؟ نمی خوای تموم بشه؟ خدایا دلت میاد؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 1:6 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |