![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
کاش می شد شلنگ آب گرفت و گرد و غبار غصه را از دل شست.
چقدر جالب می شد. میشد مثل دخترکان وسواسی که هر روز همه جا را وارسی می کنند که مبادا ذره ای گرد و غبار خلوت پاکشان را به هم بزند٬ شد و کنج کنار این دل چموش را پاک کرد. کاش می شد در دل مادری داشت که هر وقت پسر بچه های خاک آلود و خسته از بازی، دست از پا دراز تر به خانه بر می گردد را مجبور کرد که یک راست برود زیر دوش آب و تا تمیز نشده دست به چیزی نزند. نکند لکه ی، گرد و غباری، خاری و خاشاکی به قالی های خوش نقش این خانه بچسبد و وصله ی نا جور شود. کاش .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:48 توسط رضوان |
|
|
برو این راه رفتنی است
اگر ماندی بدان که پاهایت را حرام ایستادنی کردی که مردن هم نمی ارزد. زندگی جاده ی ایست که لایق لگد مال شدن است. دنیا دماغی است که باید به خاک مالاندش این دنیای هزار رنگ و دغل کار که انسان را سد راه رسیدنش می کند و آنقدر کوچک است که برای فرار از ترس ها و رنج ها باید دست به دامن مرگ شد. این سر زمین که به زیبایی ظاهر خود افتخار می کند و هزار جفت چشم را مسحور خود می کند را به چه هیچ نمی خواهم. هر که خریدار است... بسم الله! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:28 توسط رضوان |
|
|
چیه؟
چرا تا بهت نگاه می کنم٬ خودت رو از من قایم می کنی؟ چرا فرار می کنی از نگاه من؟ یعنی اینقدر غیر قابل تحمل شدم؟ آره؟ بالاخره که چی؟ فکر می کنی من به این زودی از رو می رم؟ بعد از قرنی شده که سرم رو بالا گرفتم و با این همه دلتنگی٬ تو که ماه آسمون شدی رو کردم. دلم پر از حرفه اما تو تا متوجه نگاهم می شی زودی خودت رو پشت ابرای سیاه و کبود قایم می کنی. وقتی هم دیگه ابری تو آسمون نیست٬ بلندی درخت ها رو بهونه می کنی و تو شاخ و برگشون سر می خوری و باز فراری می شی. جدیدا دارم به این نتیجه می رسم که به شدت غیر قابل تحمل شدم. چون دیگه تو هم حوصله منو نداری. خوش به حالم ... دیگه از این بد تر هم مگه میشه؟ خدا رو شکر .. اقلا آینده اگه از این بهتر نشه٬ بد تر از این هم نمی شه. چیه؟ چرا حرصت در اومده ... قرمز شدی چرا؟ .. هان؟ روم زیاده؟ خب معلومه .. باید هم همینجوری باشم.. یادت نره .. حتی اگه تو آسمون برای خودت دور از دسترس من خوش باشی و بی خیال همه چیز٬ بازم بهم بدهکاری یادت نره که آسمون مال منه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:21 توسط رضوان |
|
|
وای که چه لذتی دارد وقتی همه خوابند و هیچ چشم و گوش و ذهنی به دنبال دیدن و شنیدن و تسخیر تو نیست٬ قلم دست بگیری و هرچه که دلت را پر کرده بریزی بیرون.
با آنکه دلت می خواهد آرام آرام زمزه کنی و از خواسته ها و نخواسته ها حرف بزنی و بشنوی. دلت را به دریا بزنی و برای لحظه ای هم که شده قطره ای شوی که دریا شدن را تجربه می کند. سخت نیست٬ اما همیشه این احساس و اشتیاق اینقدر زنده و سرشار نیست. حسی که تو را تا عرش بالا ببرد و در آسمان و زمین بگرداند و همه ی خلایق را نشانت دهد و از حال همه با خبرت کند. نمی دانم شاید روزی بتوانم این احساس را تجربه کنم و قدرت درکش را داشته باشم. رنگ در و دیوار خانه انگار عوض شده. سبز و سفید و زرد و آبی و نارنجی... دیگر یک رنگ نیست. لحظه ای زیباست و لختی دیگر پر از این ترس که تو را حبس کرده اند و ممکن است تا ابدیت تاریخ اینجا زندانی بمانی٬ ممکن است محکوم به ماندن و مانداب شدن باشی. جریان و تحرک زندگی را از دست بدهی و دیگر هیجان نداشته باشی. امروز جمله ها نا مفهوم و ناقص از آب در آمده اند چون افکارم ناقص مانده اند. پریشانی دنیا به مغز من هم سرایت کرده .... مراقب خودتان باشید. این مرض به شدت مسری است!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:37 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |