![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
خیلی وقت بود که سراغ آن کسی که توی آینه برایش شکلک در می آورد نرفته بود. دلش تنگ شده. دلش برای آن هزار کلمه ای که از آینه یاد گرفته بود، خیلی، خیلی تنگ شده بود. آنقدر که طاقت انتظار نداشت. این همه دلتنگی یک باره مثل زلزله به جانش افتاد. زلزله ای که کوه رخوتش را مثل بادی که پر کاهی را به تمسخر، مسافر پرواز می کند، از جا کند. رفت رو به روی آینه ایستاد. عجب کوه سیاه و سختی بود. آهی کشید و گفت: «از آن هزار کلمه که اینجا یاد گرفته بودم هیچ چیز نمانده؟ آهای بالایی! کمک. همه اش یادم رفت! » منتظر شد. لختی گذشت. سرش را به طرف بالا، بلند کرد. چشمانش را به آسمانی دوخت که می دانست بالا تر از سقف اتاق تنگ و بی رونقش هنوز وجود دارد. پرسید: « خبر داری که! همه اش یادم رفت!» و باز به همان بالا زل زد. حقیقت این بود که به دنبال شنیدن جواب نبود. آمده بود که هیچ نشنود. که هیچ کمکی نرسد. که محلش نگذارند. می ترسید. شنیده بود که خواست دو نفر را زود می دهد، بدترین و بهترین. می دانست که بهترین نیست. می ترسید که بد ترین باشد. خیلی می ترسید. از ترس می لرزید. آنقدر می ترسید که غرور عظیمش کم می آورد. اشک هایش اختیارشان را از دست می دادند. داشتند بین مژه هایش سر می خوردند. نزدیک بود سر ریز شوند. هر از گاهی هم یکی دو قطره از کنج چشمان رو به آسمانش بیرون می افتاد و از کنار شقیق اش سر می خورد و می رفت پایین، از زیر گلویش رد می شد و باز سر می خورد پایین تر و می رسید روی قلبش که از ترسش، تند تند می زد. آهی کشید. نفسی تازه کرد. سرش را پایین آورد. نگاهی به کوه توی آینه انداخت. نفس تند شده بود. به هن و هن افتاده بود. داشت بغض می کرد. خوب نفس نمی کشید. انگار راه گلویش تنگ شده بود. بغض کرده بود. نفسش را حبس کرد. مجبور شد که حبسش کند. اشک هایی که اسیر کاسه ی چشمانش بودند سیل راه انداختند. سیلی که همه چیز را می برد. سیلی که دریا را هم متأثر می کرد. باز آهی کشید. دستهایش را بالا آورد و اشک زیر چشمانش را پاک کرد. بر گشت. شانه چپش را به دیوار تکیه داد. بازوی چپش داشت زیر همین فشار اندکی که بین تن و دیوار بود، له می شد. حالش اصلا خوب نبود. نمی دانست که چه باید بخواهد. می دانست که آن بالا، همان که آن بالاست، همان بالایی! همان که از همه بهتر بود می دانست که در دلش چه می گذرد. اما جرأت گفتن نداشت. می ترسید. به حد مرگ می ترسید. اگر می پرسید و جواب می گرفت چه؟ اگر به رسم همان بدترین ها به همه چیز می دادند چه؟ آن وقت از غصه می مرد. می مرد و فنا می شد. عدم می شد، از شرم. از شرم. از شرم. از این که دیگر کسی نگاهش نمی کند. از این که بالایی است که او را به حال خودش رها می کند. از اینکه تنها می شد. که، دیگر حتی برای خودش هم قابل تحمل نبود. از این که دنیا برایش تنگ می شد. جان خودش هم برای خودش تنگ می شد. از این که آسمان به زمین می آمد. از این که ... آه. سرش را برگرداند و نگاهی از گوشه چشم چپش به آینه انداخت. کوه هنوز هم همانجا بود. خودش هم هنوز ایستاده بود و مثل دیوانگانِ خیابان گردِ بی مکان، نمی دانست به کجا تعلق دارد. یا چرا آنجاست؟ اصلا باید کجا باشد؟ یا اینکه بودنش اهمیتی هم دارد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 15:28 توسط رضوان |
|
|
خسته شدم. حوصله ام زود به زود سر مي رود. سکوت است. سکوت است که جيغ مي کشد. زجر آور تر از اين نيست که چنگال آهني روي تخته سياه بکشند اما هنوز هم آزار دهنده است. مغزم تير مي کشد وقتي به اين همه سياهي فکر مي کنم که روزي برايم بيشتر از روشني هاي روز خواستني و دوست داشتني بود. هنوز همان آدمم اما اين مدتي که گذشته تغييرم داده. دلم زود مي گيرد. زود مي رنجم. مثل پير مردهايي که سني ازشان گذشته. مثل بچه هايي که تازه زبان باز کرده اند و انتظار دارند که همه ي عالم و آدم نازشان را بکشند و تا خلاف ميلشان ببينند قهر مي کنند و ادا در مي آورند و ناز مي کنند و دل مي برند و بلوا به پا مي کنند. فقط يک تفاوت هست. اين کوچک ِ پر ناز و ادا به خواستش مي رسد و تازه منت لبخندش را هم بر سر همه باقي مي گذارد. اما در مورد من قدري متفاوت است. ممکن است روزي بفهمم که بازي خورده ام. يا اينکه حماقتم از حد گذشته. ولي مطمئنم که تأسفم بيشتر از کسي که بازيم داده است نخواهد بود. دلايلم زيادند. اما رازند. من فقط همين چند راز را دارم. همين چند تا برايم مانده که به هيچ کس نگفته ام. از ترس اينکه عمرشان تمام شود. آخر جايي درون ذهنم کسي فرياد کشيد: جان انسان به جان اسرارش بسته است. انسان بدون راز، انسان مرده است. واي يک راز کم شد. باکي نيست. هنوز يکي دو تايي هست که دلم را خوش کنند. مي داني، سراسر روز را به اين فکر مي کردم که آخرش چه مي شود. آخر دنيايي که ساخته ام. سقفي که بي ستون بر افراشته ام. کوهي که روان ساخته ام و رودي که سکني داده ام. آسمان آرزو هايم، کوه اميدم، و رود تازگي ام. آسماني که همه جا همراه من است. سايه اش تسلي خاطرم است، اميدي که در لحظاتم جاري است و رودي که به دريا نرسيده گرفتار مرداب افسردگي هايم شده. چيزي کم است. ميدانم اما نمي دانم چيست. کاش بود اما نيست. واي سر ديگري هم از دست رفت. سايه نيستي نزديک است. بوي خوشي مي آيد. اما زود است که آخرين واژه را هم به مقتل اسرارم برسانم. اين واژه آخرين نفس است که هنوز پايين مي رود و بالا مي آيد. نفسي که هر بار بر آمده فرياد زده: زبان به دهن بگير مرد! بگذار بگويم چشم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 1:4 توسط رضوان |
|
|
باز هم باران است. آرام مي بارد. نم بار و غم بار. مي بارد و مي خواند از هزار قصه اي که روزي برايش خواندم. از غصه هايي که او مي داند و من. مي بارد. آرام و يک دست. بي آنکه مرا بر ديگر ترجيح دهد. بر صورت هر مجنوني که از ترس نگاه ناکسان اشک هايشان را هم صداي باران مي کنند مي بارد. نکند يکيشان ملول شود که ليليکان سنگ دل اين زمان، استهزاي اشک مظلوم را از حد بگذرانند و واجب العذاب شوند. نکند دلشان بلرزد که مي برندشان آن جا که ...! بگذار نگويم. باز اين رويايي که مرا تا انتهاي غم مي برد، ارکسترش را از سر گرفته. ببين چطور مي بارد. هر قطره اش را که به صورتم مي پاشد و روي صورتم پهن مي شود عرق شرمندگي هايم را غرق مي کند و مي برد را مي بويم و به خاطر مي سپارم. شايد اين بار که دريا را ديدم، وقتي باز غمم تازه شد، عطرش را شناختم و دلم آرام گرفت. آه. آه از اين تيره دلان که زلال ترين، پاکي ها را چون بي خبران، از عرش بر فرشيان مي بارند و نمي دانند که تيرگي شان از سر جهالتشان است، نه بي تابي قطره هايي که جنون سجده بر خاک دارند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 0:35 توسط رضوان |
|
|
برام چیزی نمونده که ازش صحبت کنم. براش بنویسم یا ازش الهام بگیرم. چند تا انگشت مونده که کاربردشون رو فراموش کردم. حقیقت اینه که همه چیز رو فراموش کردم. باز بی انگیزه و بی حوصله .. از سر ناچارای نفس می کشم و از سر غصه، جواب دم رو با یه آه کشیده به دستش می رسونم.
حوصله ندارم پرچونگی کنم. تو این همه تنبلی دارم خفه می شم. تو بی برنامگی دارم دست و پا می زنم و تو این همه مجسمه ی حماقت که دورم رو گرفتن دارم سنگ می شم. ارزش تعریف ندارن. ارزش اشتغال فکری رو هم ندارن . اونا همون اشتغالن اما بدون < ت >. برام مهم نیست که آخرش چی میشه. استاد ادبیات فارسی باعث اخراج دانشجوهای ادبیات فرانسه می شن یا نه؟ دکتر حقوق، سر صاحب کارش رو می بره یا نه؟ قورباغه، مار می خوره یا نه؟ من آدمم یا نه؟ مردم یا نه؟ زندم یا نه؟ چه فرقی داره؟ تو دنیایی که یه منفی توش ضرب شده، تعجب نداره اگه غربت رو با ق بنویسن!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 20:32 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |