![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
سر به سر کسي نگذاريد که کارتان را به جاهاي باريک بکشاند و به هزار بد بختي دچارتان کند. يک وقت نکند خيال عاشقي به سرتان بزند. يا نشود به خيال باطل دوست داشتن را از زبان کسي مستقيم راهي قلبتان کنيد. شنيدم که قلب جاي گفتني ها نيست. جاي نگفتني هاست.
فرق مي کند. مي داني که! يکي شوخي اش گرفته بود. پيغام هاي عجيب و غريب مي فرستاد به دوستانش که يکي شان اين بود که نقل مي کنم: " عشق يعني زندگي را باختن .... چند سال با هر الاغي ساختن" راست يا دروغ بودن اين جمله ها پاي خودش. اما به نظرم اگر قدري در معني دقيق بشويم. مي بينيم که همان حرف اول مي شود. مي شود دوست داشتني که سرش به تنش نمي ارزد. مي شود تف هاي سر بالايي که خودمان به هوا مي فرستيم و انها به سر و صورت خودمان مي نشينند و ما ابلهانه مي خنديم. مثل دلقک سيرک هاي روسي که اين پايش به آن يکي مي گويد: ...! آن وقت نقش زمين مي شود و بينندگان هم از سر اجبار به خاطر دخترکاني که اولين بار است همراهشان به سيرک روسي آمده اند و اين به اصطلاح شيرين کاري هاي تکراري را نديده اند، لبخندي بي صدا مي زنند و مست خوشي هاي همان دخترکان مي شوند و قدري درون خودشان جستجو مي کنند که چرا خودشان نمي توانند آنقدر شادي کنند و بي قيد، قهقه سر دهند! ياد بد بختي هايشان مي افتند. مي گويند دليلش فلان گرفتاري مادي ام است. اگر درآمدم سالي سي ميليون بود مي توانستم بيشتر خوش باشم و به ياد کودکي هايم، هنوز هم بازي ها و تفريح مورد علاقه ام را ادامه دهم. شايدم هم بهترين بازيکن غير حرفه اي بولينگ مي شدم يا مي توانستم يک بار هم که شده گلف بازي کنم. آخرش هم به هيچ نرسيده با شکفته شدن قهقه اي از کنار دستش، که از سينه ي کوچک دخترکش سر چشمه گرفته و بيشتر به فرياد شبيه است به خودش مي ايد و خبر دار مي شود که هنوز هم در آمد ساليانه اش همان دو و نيم ميليون است. باز ياد بيگاري هاي روز مره ي فردايش مي افتد که قرار است براي صاحب کارش توي آن چاپ خانه ي کوفتي انجام دهد مي افتد. آهي مي کشد و منتظر پايان خنده هاي دخترک مي شود تا وقت رفتن برسد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 23:46 توسط رضوان |
|
|
الان تو اوج تنهايي ام. اونقدر که سنگيني و سياهي شب باروني رو روي قلبم حس مي کنم. اونقدر دلم از زمين و آسمون پره، اونقدر حس بد تو وجودم جمع شده که مي تونم بعض بشم تو گلوي ماسوا و راه نفس هر جنبنده اي رو بگيرم و به خدا و بنده هاش ببارم. مي تونم عرش و فرش رو با قطره ها اشک شستو شو بدم. مثل دختر بچه هايي که سر عروسکشون کنده شده، زار بزنم و مثل مرداي تنها، تو تنها ترين لحظه هاي زندگي بي هم نفسم بي صدا اشک بريزم. دلم چنان خسته از اين روزگار است که گويي براي هر نفس تابعي است سينوسي، که در هر فرود و فراز، مرا شکنجه مي دهند. تابعي که بين تکرار ترسناکش مرا بين دو روي زندگيم بالا و پايين مي کنند و هر بار که به اوج مي رسم، به صفر تنهاييم مي کشانند. معيوب شده ام. مغزم خراب است. قلبم هنگام گذر از زمان ميلاد، تير مي کشد. چشمانم يادشان رفته که افق را هم مي شد ديد. آخرين طلوع را کجا ديدم؟ نمي دانم. نا اميد نيستم از اينکه شايد روزي، وقتي در مسيري رو به فراز رهسپارم، مشتقم به صفر نگرايد که مگر از 1 بودن و تنهايي فراتر بروم. يا اقلا دوباره صفر نشوم وقتي که به تنهاييم راضي شده ام. کاش مي شد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 23:46 توسط رضوان |
|
|
وقتی به دریا رسیدی باران٬ به او سلام مرا هم برسان. بگو خواستم که ببینمت اما ندانستم که چه سانُ از این برافراشته کوهستان و آن انبوه سروستان بگذرم و در هوای دریایی ات قدری نفس تازه کنم. هوایی که شاید با هوای مردابی این شهر کمی غریبه باشد.
بگو به دریا که این دل ما عشقش گیله واست. نفسش موج و رویایش شماست. آهای باران. کاش قدری کوچک تر بودم که همراهت می شد. آنقدر کوچک که تو را هم از هم اکنون دریا می دیدم. گرچه بوی دریا را نداری اما می شود شنید که صدای امواجش را زمزمه می کنی. زیبایی های دریا را که نداری اما وقتی برسی زیباییش اش را هم یافته ای. نمی دانم کدام قطعه از این سر زمین است که تو را آنقدر زیبا می آراید که دریایی می شوی. کاش می دانستم کجاست. نشانی آنجا را هم برایم بیاور. خدا را چه دیدی شاید روزی راه را یافتم و سری به سر تو دریا گذاشتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 11:13 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |