![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
وقتی از راه می رسیم، خسته و مونده می شیم، تو ایستگاه جا مونده می شیم. زیر اشک سرد ابرهای زمستون یه دفعه خیس می شیم. از زندگی خسته می شیم. قلب می شیم. تو خون مون غرق می شیم. نقش کف دست می شیم. همه جا خونده می شیم. مثل هوا سرد و بی رنگ می شیم. وقت غروب سنگ می شیم. ستاره ی مرگ می شیم. نمی دونیم که چی شدیم، مثل یه آونگ می شیم. می ریم صدای جنگ می شیم.
وقتایی که خسته می شیم، از همه وا مونده می شیم، خنده دار می شیم. وقتی بو بنزین می گیریم خنده دار می شیم. صدا مون وقتی در نیاد یه خورده خنده دار می شیم. وقتی بخوایم داد بزنیم، یا از کسی حرف بزنیم، وقتی بخوایم یخ نکنیم، زیر گوش هم پخ نکنیم، خنده دار می شیم. وقتی یکی رو دوست داریم، سر توی راهش می زاریم، وقتی محل نمی زاره، سنگ روی یخ که می شیم، یه کمی خنده دار می شیم. وقتی که خنده دار می شیم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:46 توسط رضوان |
|
|
تنهایی سخت ترین درد است و شدید ترین عذاب. آنقدر بد که نرگس توی باغ هم تا وقتی تنها بود غنچه هایش هرگز باز نشد. انقدر تنها غنچه ی سالیانه اش را خشکاند که باغبان جوان تسلیم شد و همتایش را از گلخانه آورد و کنارش٬ زیر پای آلو که زیر شلاق باد و باران زمستانی٬ کرک و پرش ریخته بود کاشت. باغبان هم باورش نمی شد که امسال٬ هر دو نرگس آنقدر گل دادند که عطرش مردم محل را مست کرده بود.
باغبان هر روز می آمد زیر درخت آلو٬ دستی به سر و گوش نرگس ها می کشید و بر می گشت به تنها اتاقی که رد پایی از گل و گیاه نبود٬ به جز خود باغ بان که مثل درخت لیمو امانی در این سرمای اول زمستان٬ سر سبز و سر حال بود. می آمد و رو به روی آینه ی رو میزی و گرد که به دیوار آویزان بود می ایستاد و به نرگس توی باغ و تنهایی خودش فکر می کرد. نیم ساعتی با خودش کلنجار می رفت و سعی می کرد که به خودش بقبولاند، اگر تنها نبود زندگی اش راحت تر می گذشت، باغش سبز تر می شد و حال و هوایش گرم تر. اما باغبان کسی را نداشت که نرگس هم جنسش را از گلخانه بیرون بیاورد و کنارش بنشاند. باغبان بی چاره خودش باغبان نداشت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 20:39 توسط رضوان |
|
|
عجب برفی .. امشب تازه می شه اینجا رو زمستونی دید. برف امسال هم مثل اکثر سالهایی که تجربه کردم، برف دیر باریده. و لابد سریع تر از اومدنش هم قراره که آب بشه. البته امیدوارم کسی توی این سرما و برف بی کار نشده باشه. خیلی ها روز مزد کار می کنن! خدا کمکشون کنه، یا اگه دست کسی رو جایی بند کرده، مرامش رو هم زیاد کنه که به درد این زحمتکشا هم برسن.
امروز به نظرم خوب بوده، من که راضی بودم. دیشب یکی منو صدا می زد انگار. همش می گفت داره صبح می شه. نمی دونم معنیش چیه، من عادت ندارم این چیزا رو تعبیر کنم ولی کاش خبرای خوبی باشه. باز دارم تنبلی می کنم. البته داره روز به روز کمتر میشه ولی بازم راضی کننده نیست. البته امروز بهتر بود. کارم مونده باز، کلی عقب موندگی هست که جبرانش کلی زحمت داره. یادم باشه که دیگه کارم رو به فردا نزارم. هنوز هم عذاب همیشگی همراهمه، خسته کننده و فراگیر. بد تر از همیشه. خدا بهم رحم کنه. دلم می خواد یه قدری شعر بخونم. مثل غزلیات حافظ. یا اشعار سهراب. اما الان هیچ کدوم دم دستم نیستند و اتاقم تاریکه و ارزش روشن کردن چراغ رو هم نداره .. تازه ممکنه بقیه بی خواب بشن.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 0:33 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |