![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
سفر آغاز شده، همه راه افتادند. باز دیرم شده است. هول و هراسانم مثل هر بار. فکرم هنوز مشغول است. یادم نیست. در را بسته ام؟ مهم است؟ دوباره گذرم به این خانه ی خالی و دل گیر می افتد. آروزیش را ندارم. نمی خواهم دلتنگ سختی هایش بشوم. کاش دستاورد سفرم به رنجش بیارزد! کاش..!
خبری نیست. انگار اینبار خیلی دیر آمده ام. مثل همیشه که دیر می رسم. بچگی هایم مجبور بودم درِ مدرسه را خودم ببندم. آخرین نفری بودم که می رسیدم. نو جوانی ام، هیچ وقت انضباطم 20 نشد. خب شلخته و بی نظم بودم اما بی ادب هرگز! اما امروز، از قطار زندگی ام جا مانده ام. خطرناک شد، هان!؟ نمی دانم چه کنم؟ برگردم به همان خراب شده ای که از آن آمده ام؟ آه. طاقت این یکی را دیگر ندارم. می ایستم به امید هر آنچه که پیش آید. روی همان نیمکت رنگ و رو رفته کنج ایستگاه. هوا به طرز عجیبی خوب است. لطیف است. محیط بسته ی اینجا چقدر فرق دارد! غریب است. اما دوستش دارم. نه دوستش ندارم. نمی دانم. می ترسم اگر چیزی از این محیط را دوست بدارم، پای بند شوم. می ترسم، نه به این خاطر که پای بندی بد است، به این دلیل که دیگر آخرین نفر نخواهم بود. تجربه ای که تا به حال نداشته ام و می ترسم. مثل کسی که از مرگ بترسد، وقتی که نداند چه به روزش می آورند و کیست که بداند؟ وقتی قطاری نبود جز صدای همهمه ی مبهم و تحریک کننده ی مسافرانی که گهگاه قه قهه می زدند یا شاید هق هق گریه ای بر می خواست، صدایی نبود. نه آوازی، نه صدای سوتک کودکی که برای پرنده های روی درختان کنار خیابان از صبح تا شام کنسرت بدهد و نه حتی گرمی تپش های قلبی که مسرانه نجوا کند، زنده است. تاریک شده بود و نزدیک غروب بود. آنقدر تاریک نبود که چراغ ها روشن بشوند اما دلگیر بود. باید از اینجا می رفتم. بلند شدم و بدون اینکه ساکم را بردارم تا دم در خروجی آمدم. یادم افتاد که جایش گذاشته ام. پای راستم خواست بر گردد ولی خواسته اش را رد کردم. نفس عمیقی کشیدم. در را هل دادم و پای راستم را با اینکه راضی به نظر نمی رسید بیرون گذاشتم. آن شهر فقط یک پارک دارد. درش را هر سال سبز رنگ می کنند. فقط سالی یک بار رنگش می کنند. انگار برایشان مهم نیست که پاییز دنیا رنگ گرم را دوست دارد و تابستان رنگ سرد دلچسب تر است. وقتی واردش می شدم به درختان سلام کردم. آرام سلام کردم. مردم این کار ها را دیوانگی می دانستند. لابد هنوز هم می دانند. نمی دانم. شاید هم نداند. مردم فرق کرده اند. نمی دانم درختها جوابم را دادند یا نه. صدای بوق ماشین های توی خیابان نگذاشت چیزی جز صدای سلام خودم را بشنوم. اما دلخور نشدم. در مقابل بوق های کر کننده ی راننده های عصبی، عکس العمل معمولم، نا سزایی بود که در دل می گفتم یا حد اکثر زمزمه می کردم. اینبار عکس العملی نشان ندادم. یک دقیقه قدم زدم و اولین نیمکت زرد را که دیدم، انتخاب کردم و نشستم. یادم نیست کسی روی ان نشسته بود یا من تنها بودم. اگر کسی نشسته بود، برای نشستن از او اجازه نگرفتم. چند برگ زیر پایم افتاده بود. نمی دانم چرا آنقدر زود زرد شده بودند. شاید خواستند درد تنهایی نیمکت زرد را میان آن همه سبزه و درخت سر سبز، سبک کنند. شاید ...! این شاید مرا حسود کرد. کاش کسی هم همرنگ من بود. همانقدر که ظاهرم آبیست. همانقدر که خاطرم سبز است. همانقدر که قلبم سرخ است و همانقدر که افکارم سپید. خسته شدم. خوابم برد. خواب خوبی نبود. سنگینی نگاه متعجب و متفاوت مردم را حس می کردم. نمی دانم وقتی که خورشید دوباره بالا آمد من هم بیدار شدم یا نه. نمی دانم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 4:15 توسط رضوان |
|
|
غربت همه ی اطراف را پر کرده. می خواهم فریاد بزنم و مادرم را مثل ده سال پیش، صدا کنم و دستش را بگیرم و نفسی راحت بکشم اما غرور مردانه ای روی جسد خاکی ام جوانه زده که بلند تر از من فریاد می کشد که باید تکیه گاه باشم نه متکی. مثل این است که مجبورم کنند متکا باشم، نه آن که سرش روی متکا است.
یعنی تا صبح سختی بکشم تا کسی آرامش را تجربه کند و خواب فردایش را ببیند. یعنی آنقدر بی وزن باشم که یاد سنگین ترین خوابها را هم از حافظه ی کم ظرفیت بشریت کش بروم. که صبح ِ بیدار شده ها تکراری نشود. که بشود به شوخی های طبیعت خندید و قبل از رسیدن مصیبت در راه، مضطرب نشد، نگریست. غربت همه اطراف را پر کرده. هیچ کس آشنا نیست. حتی پدرم، حتی حتی مادرم. هیچ کس مرا نمی شناسد آنقدر که باید. انقدر که دوست دارم. آنقدر لایقش هستم. کسی بدی هایم را نمی داند. ضعف هایم را نمی شمارد. خوبی هایم را کسی به یاد نسپرده، کسی نمی داند که چه دوست دارم. کسی زحمت شنیدن حرفم را به خود نمی دهد. انگار دیگر کسی برای درد های من حوصله ای ندارد. آسمان بی ستاره ی من باز هم بی ستاره تر شده. کاش این آسمان بر سر زمینش خراب می شد و این بین له می شدم. نصفی از جسمم به آسمان می چسبید و نیم دیگر به زمین. کنه می شدم به جان هست و نیستشان. آخ که چه صفا می داشت. یادم باشد وقتی مردم، وقتی روحم پرید، جسمم را به دست کرمها نسپارم. ...! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:35 توسط رضوان |
|
|
هیس !
سکوت کنید. نسترن خواب است. ستاره ی میدان بی دلی آب است. روان تر از روح و جاری هم چون رود سرود سرو و رندی باد است. خموش شب زدگان بی خواب و بی آرام صدای هر شب پره زیاد و جان کاه است. مگر ندیدی که یار ما سر مست به نرگس خوابش چگونه افتادست برون ز دایره ی هستی میان بی نهایتِ هیچ نصیب و قسمت من تازیانه افتادست.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:48 توسط رضوان |
|
|
خبری نیست. میگن سالی که خوش است از بهارش پیداست. امیدوارم بقیه این سال مثل این چند روز گذشته نباشه که اصلا به دلم ننشست. بارونی که تمام زمستون نبارید الان داره با تمام قوا می باره. شب و روز و این طور که پیداست باز هم تا آخر اردیبهشت باید در حسرت اشعه ی خورشید و ماه و ستاره ها باشم.
این اوضاع شده نمک روی زخم کهنه ی تنهایی. روزها اونقدر خسته کننده شده که از زور بی حوصلگی وقتم رو با اراجیفی که استاد دیکته کرده پر می کنم یا خودم رو با موسیقی و بازی های مزخرف رایانه ای خفه می کنم. کاش می شد برید. کاش می شد کم آورد و گذاشت و رفت. یعنی در رفت! با کسی حرف نزدم. حتی یک کلمه. کسی از قلبم خبر نداره، حتی یه ذره. نظر کسی رو نخواستم حتی یک بار. به کسی نظر ندادم حتی به اجبار. خب این شده سال جدید و منم شدم که مجسمه ی تنها و بی شعور مثل بقیه ی مجسمه هایی که توی این خیابونها انگشت شمار شهرمون چیدن. از این به بعد شهردار محترم می تونه من رو هم یه جایی بزاره که نقش ابوالهول رو براشون بازی کنم. با چشم گریون و لب خندون و صورت سرخ و دست های سبز و پایهای نیلی و پیراهن سیاه و شلوار های گشاد و شکلاتی که با بی سلیقگی تمام نقاشی شدند و البته لک های سفید و سیاه فضله ی گنجشک های کم طاقت که روی شونه های افتاده ی من بار سنگین و جان کاه زندگی رو خالی کردن که شاید یه جایی تو دلشون واسه عشق باز بشه. عیب نداره بزار خوش باشند. تنهام هنوز . حتی با این همه پرنده که دیگه آدرس شونه های من رو بهتر از انبار های برنج و نونوایی های شهر یاد گرفته اند. خنده داره. امسال نشد سیزده رو اساسی در کنیم. سیزده ما رو در کرد. اقلا من رو که در کرده. خدا باقی روز های این سال رو به خیر کنه. یادم نیست سال پیش این موقع چی کار می کردم. لابد بیخیال همه چیز بودم و آروم داشتم موسیقی مورد علاقه ام رو گوش می دادم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم. به هیچ کدوم از این افکار ترسناکی که الان دور و برم رو احاطه کردن. خدا به دادم برساد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:10 توسط رضوان |
|
|
این سال هم رسید و شماره ی سالهای زندگی کوتاهمون داره دور از چشممون از دستمون فرار می کنه و ما هر چقدر هم که تیز چشم باشیم و فکری چاره ساز داشته باشیم باز هم نمی تونیم ترمز این مهار نشدنی رو بکشیم و به قول یکی : از قطار دنیا پیاده شیم.
حال و حوصله نوشتن ندارم. نمی خوام از کسی٬ چیزی٬ حالی و هوایی حرف بزنم. حالم این قدر خوش نیست که بتونم فکر کنم. یا اقلا کلماتی تو جوی افکار هزیان وارم جریان دارند٬ ردیف کنم و اینجا رو با حروف پر کنم. این صفحه شاید خالی به نظر نرسه اما از کلمات من اثر در اون نیست. پس مطمئنم که من اینجا رو خالی می بینم. مثل برگهای تقویم سال جدید که هنوز خالی هستند. هنوز به وجود نیامده اند. همان روزهایی که هنوز خلق نشده اند. جالبه. خدا هم کار انجام نشده داره. هنوز هم باید یه چیز هایی رو خلق کنه. تا حالا به این فکر نکرده بودم. الانم هم نمی تونم فکرم روش متمرکز کنم. حالم بده. امید وارم یادم بمونه که باید اندیشید. سال نو تون مبارک. صد سال به از این سالها. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 20:47 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |