![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
همراه بابا ، با همان پیکان مدل ۶۳ اش که تقریبا چیزی ازش نمانده است جز دو جفت چرخ، سرگردان کوچه و خیابان شهرمان شده ام. الان رو به روی نانوایی ایستادیم. پرسیدم:
- چند تا بگیرم؟ - بشین همینجا، من میرم. -هان؟ بلند تر و خشن تر گفت: - همینجا باش، خودم میرم! شانه ای بالا انداختم و دوباره توی افکار بی هدفم فرو رفتم. مثل غواصی که درون آب های تیره و گل آلود انتظار یافتن گنج دارد. " معمولا او می نشست و من نان می گرفتم. لابد می ترسد که نان خوب نباشد و من هم از سر تنبلی همان نان بی کیفیت را بخرم و برگردم. لابد همین طور فکر کرده." رادیو هنوز کار می کند. روشنش کردم و گذاشتمش روی موج اف ام، فرکانس ۹۳.۱ ، رایو جوان، مجری که به گمان خانم اکبری بود، داشت قصه ی "موش های صحرایی شب ها می خوابد " اثر یک نویسنده ی آلمانی را می خواند. وقتی رادیو را روشن کردم قصه به آخرین جملات رسیده بود. اما همان آخرین جملاتش هم اثر خودش را گذاشت. از آن طرف خیابان یک جوان با یک پیراهن قرمز نظرم را جلب کرد که تند و تند به سمت نانوایی می آمد. باران گرفته بود. خب راستش باران قبلش هم می بارید اما وقتی این جوان به صف نانوایی رسید، باران حسابی تند شده بود. مرد جوان بیرون از سایه بان نانوایی ایستاده بود. دلیل کارش را درک نمی کردم. خیس شدن زیر باران وقتی که راهی برای خیس نشدن هست، برایم اعصاب خورد کن است. تحمل دیدنش را نداشتم. همین قدر دیدم که قطره های درشت باران تلق تلق روی سر کم مویش فرود می آمدند و هزار قطره می شدند و به روی شانه هایش می پاشیدند. صدای مجری رادیو که داشت پیام کوتاه شنوده هایش را می خواند باز مرا جذب کرد. شنیدن نظراتی که هیچ شباهت ظاهری با هم ندارند لذت بخش است. پس صدای رادیو باید زیاد می شد. هان! بهتر شد. موضوع حرفشان سقف آرزو هایشان بود. یکی سقف آروزیش سلامتی خانواده اش بود. (خدا مرض را از جسم و روحشان ریشه کن کند!) یک دیگر هم بود که سقف آرزویش قهرمانی پرسپولیس در جام حذفی بود (کاش قهرمان شود.) یک نفر هم سقف کاذب به آرزو هایش زده بود و می خواست دانشجو شود (ان شاء الله). خواستم من هم پیام بفرستم و بگویم سقف آرزویم ......! فکر کردم آرزو های من کجا تمام می شوند؟ سقف ذهن طیار من کجاست؟ این که بهترین مدیری بشوم که دنیا به خودش دیده! یا اینکه پدر و مادرم را راضی کنم! یا ...!؟ آسمانی که زیرش سقفی نیست زیبا تر به چشم می آید؟ زشت تر است؟ هیچ کدام! آسمان آسمان است. در اوج! مهم نیست که کجا بایستی! آسمان هنوز هم بالاتر است. هیچ کس ندیده که آسمان سقف داشته باشد. با این همه آن چند نفر برای آسمان آرزو هایشان سقف ساخته اند. مجری رادیو هم آمار این سقف ها را در می آورد و یکی یکی می خواند. نتیجه ی این چند لحظه غوطه وری در آمال و آرزو ها، این شد که من هم مثل همان جوان، آسمان را بدون سقف می خواهم. آسمان آرزو سقف لازم ندارد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:51 توسط رضوان |
|
|
راه های زیادی را می شود ساخت که از کوه بگذرد، به دره سرازیر شود و آخرین قدم هایش را روی شنهای نرم ساحل اقیانوس بگذارد. یا از پرتگاهی سقوط کند. شاید هم اخرش را دیوار بکشند و روی یک روق حلبی که آبی و سفید رنگش کرده اند با سیاه ترین قلمشان بنویسند: " بن بست ".
شاید! شاید هم کسی باشد که هیچ راهی را نسازد. شاید از هم سفر شدن با دست پرورده اش لذتی نبرد. به گمانم باید تمام وقتش را توی همان اتاقک تاریک تنهایی و سکوتش کز کند. آن وقت باید سخت بگذراند. دلم برایش می سوزد. با اینکه کسی برایم دل نسوزانده. یک وقت هایی راه های دیگران را هم می شود امتحان کرد و چند قدم مهمانشان شد. راهشان را گرفت و رفت و از مقصد و مقصودشان با خبر شد. جالب است این یکی. سر در آوردن از اول و آخر راه هایی که هرگز تجربه نکرده ام را دوست دارم. به گمان حس فضولیم است که به نهایت ارضا می شود. یک وقت هایی هم هست که آنقدر راه و بی راه به هم پیچ می خورند که سر گیجه می گیرم. از ترس زمین خوردن چشمانم را می بندم. می مانم با این تقاطعی که روده وار پیچ در پیچ و گنگ است. آخر هیچ کدامشان را هم نمی شود فهمید کجاست. اینجاست که همه چیز سخت می شود. به خودم آسان می گیرم. همانطور چشم بسته فریاد می کشم که شاید راهنمایی بیابم. صدایی که جوابم را بدهد سکوت بعد از فریادم را نمی شکند. چشم هایم که حالا به دنبال روشنی امیدی دو دو می زنند هم، دست از پا دراز تر از سفر افق باز می گردند و به جلوی پایم خیره می مانند. این دو خیره ی بی خیر را می بندم. چند دوری همانطور کور و چشم بسته دور خودم می چرخم تا حسابی گم شوم. اگر برای کسی مهم باشم، پیدا می شوم. حالا راهی را هم که آمده ام را نمی توانم تشخیص دهم. دیگر فرقی نمی کند. یک راه را که سخت تر به نظر بیاید انتخاب می کنم. نمی دانم چقدر گذشته است. اما هنوز پیدا نشده ام. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 2:1 توسط رضوان |
|
|
من خوابم. لطفا ساکت!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:52 توسط رضوان |
|
|
از قبر همسایه صدا می آید. می ترسم. باز هم انگار مور و ملخ ها جشن گرفته اند. همین امشب و فردا شب است که سراغ من هم بیایند. دیشب را که مهمان این همه انگل چندش آور بودم که از سر و کولم بالا می رفتند. حیف که مگس کشم را همراهم نگذاشتند این تو. می گویم قدیمی ها هم رسمهای جالبی داشتند ها! غذا و پول و طلا همراه مرده هاشان می گذاشتند که با تنقلات و طلا ها شان، وقت بگذرانند. هر چند که برای ما گرسنگی و وقت گذرانی معنی ندارد اما کاش مگس کشم اینجا بود. اگر بود تا حالا رکورد کشتن مگس در یک شب را شکسته بودم و اسمم را در کتاب گینتس ثبت می کردم.
به به! اینها را ببین. اینها دیگر از کدام سوراخ آمده اند اینجا؟ چندش آور است وقتی یک مار سیاه و زشت روی سینه ات نشسته باشد و نتوانی توی مشتت بگیری اش و چوب انار بچپانی توی حلقش، که عبرت خلایق شود. این بار نوبت عبرت شدن من است انگار! پس: سلام آقای مار، خوبید انشاء الله؟ خب انگار از بوی دهانم خوشش نیامد. گذاشت و رفت. کاش اشتهای بقیه را هم می شد به این آسانی کور کرد. همین روزهاست که استخوان هایم را هم تکه تکه کنند این کرمک های چاق. اصلا معلوم نیست از کجا پیدایشان می شود. خلق الساعه اند انگار! بگذریم. این تن که نیمش خاک شده و آب از سر گذشته، بگذار یک بار هم که شده به این مخلوقات بی آزار خدا خیری برسد. کاش آقای مار اینجا بود. حیف شد که رفت. از مار پر صبر و حوصله ای مثل او بعید بود که زود برنجد. صدای فریاد یک تازه مرده می آید. بعله! خودش است. پس سر و صدا های صبح، بابت همین جناب بود. ههههههه. بروم سراغش؟ حوصله ندارم. سرم به این جانوران گرم است. اما نه خوبیت ندارد. وقتی تازه وارد بودم قدیمی ها کلی دلداریم دادند و آرامم کردند، با اینکه سرشان خیلی شلوغ بود و هر روز هم شلوغ تر می شود. إهم.. إهم. سلام. اجازه هست؟ یا الله! آمدم تو.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:53 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |