![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
کاش می شد!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 22:49 توسط رضوان |
|
|
اگه یک ابر داشتم، آن را چه می کردم؟ نمی دانم، واقعا نمی دانم. اما حداقل کاری که ممکن بکنم این بود که عصای پدر بزرگ را بردارم و این لکه را از صورت آسمان پاک کنم. این یک کار خیلی محتمل بود. راستش از وقتی که یادم هست همیشه آسمان این شهر ابری مان را جستجو می کردم. مخصوصا بهار و تابستان که هوا کمتر ابری می شد. هدفم دیدن ابرها نبود. هرگز دنبال یک تکه ابر که شکل گربه باشد نگشتم. هیچ تکه ابری را به اسب تشبیه نکردم. فقط می خواستم آسمان را از ابتدای طلوع خورشید تا انتهای غروبش بکاوم و هر روز را که هیچ لکه ابری در آسمان نبود، جشن بگیرم. حالا از اولین روز های این کاوش ۱۰ سال می گذرد ولی حتی یکبار هم نشد که جشنی پا دهد و نامه خوشی از عرش به فرش برسد. از نظر من تنها راهزنی که در آسمان هست و مثل سگهای خانگی دنبال پستچی می کند تا از کارش زده شود و نامه را برگرداند همین لکه ابرهایند. کاش می قدم آنقدری بلند بود که ابر ها را کنار می زدم یا به قول آن خالی بند معروف، پدرم پارویی داشت که با آن ابر ها را جابجا می کرد. اما هیچ کدام از اینها را ندارم. دستم به جایی بند نیست و شکایت این ابر های اعصاب خورد کن را هم به هیچ مرجعی نمی توانم ببرم. ابر های (...)!
اما مدعوین: شما چه می کردید؟ فرزانه مولود عابد صهبا نیلوفر دوست داشتنی نرگسی تینایی روزگاری تنهایی عسل قرمزی وقتی نوشتید ... ۱۰ تا از دوستانتون رو دعوت کنید که همین کار رو بکنن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 20:46 توسط رضوان |
|
|
خاله سوسکه چند وقت بعد از ازدواجش با همون آقاهه ی زن ذلیل بی بته، تصمیم گرفت بره به پدر و مادرش سر بزنه. گمون کنم یه دو سه ماهی بود که دل مشغولی های خاله سوسکه و شوهرش نگذاشته بود که خاله سوسکه یاد مادر و پدرش بیفته. خاله سوسکه صبح که آقاش رو روانه ی محل کارش کرد، نشست جلوی میز توالتش و ثابت کرد که هنر نزد ایرانیان است و بس. از این موضوع که خیالش راحت شد از گنجه مانتو شلوار جدیدش رو که از قضا یه چند روزی بود که از مد افتاده بود با کلی غرغر و سه چهار تا فحش چیز دار به آقای ... (شوهر خاله سوسکه) برداشت و تنش کرد. نمی دونم فحش و غرغر خاله سوسکه به خاطر این بود که پارچه شلواریش کم اومده بود و تا زیر زانوش بیشتر نمی رسید یا اینکه دلش باز لباس های مدل جدید تر می خواست. به هر حال چاره ای نبود. همونا رو تنش کرد و اومد که بره خونه مادر و پدرش. تا دم در اومد. در رو باز کرد. سرش رو از لای در انداخت بیرون، این طرف رو نگاه کرد، کسی نبود؛ اون طرف رو نگاه کرد، کسی نبود. همه جا امن و امان بود. خاله سوسکه از در اومد بیرون. از هیکل و تیپ خاله سوسکه هر چی بگم کم گفتم؛ بزارید بگم باربی و خلاص کنم همه رو خاله سوسکه با کفشای پاشنه بلندش که قد و هیکلش رو چند سانتی متر بلند تر و دلربا تر کرده بود، تا سر کوچه شون تاتی تاتی کرد و به سلامت وارد خیابون شد. وارد خیابون شدن همان و سرازیر شدن سیل متلک ها و شماره موبایل ها همان!! نصف بیشتر پسرای یاجوج و معجوج و بی کار و بی عار شهر، آچمز مونده بودن؛ دهن ها شون باز و چشم هاشون وغ زده بیرون!! هر کسی از یه قسمتی از هزار و یک قسمت تن و بدن و لباس خاله سوسکه حرف می زد. انگار همه چیز توی اون هیکل دیده می شد الا خود خاله سوسکه. خاله سوسکه محلشون نذاشت. تو دلش گفت:" خدایا مگه ما خاله ها چه گناهی کردیم که باید زیر آتیش نگاه این هیچی ندیده ها بسوزیم." ... راست هم می گفت طفلی!! ولی خب دیگه .. شکایت خدا رو جایی نمیشه برد. خاله سوسکه تو همین فکرا بود که متوجه شد یکی جلوش واستاده. خواست از کنارش رد بشه. وقت نداشت که بهش نگاه کنه ببینه کیه. می خواست زود تر مادرش رو ببینه، پدرش رو ببینه. اما اونی که جلوش وایستاده بود کنار که نرفت هیچی، راهش رو هم بست. خاله سوسکه ترسیده بود. قلبش مثل قلب گنجیشگک اشی مشی وقتی که افتاده بود تو حوض نقاشی، می زد. خاله سوسکه سرش رو بالا نیاورد که ببینه کیه. یه مردی بود که هیکلش سه تای آقای ... بود. مرده همش می خندید. یه بوی تندی هم می داد که خاله سوسکه خوشش نمیومد. خاله سوسکه دنبال راه فرار می گشت. به هر بد بختی بود ازشون رد شد ولی اون مرده داشت قش قش می خندید. آخه تنش به تن خاله سوسکه خورده بود. خاله سوسکه تو دلش آروم سه تا فحش بهش داد. خاله سوسکه فقط همین سه تا فحش رو بلد بود که چیز داشتن!! ولی اگه همین فحشا رو بلند می گفت احتمالش بود که ده - دوازده تا دیگه از این فحش ها رو بشنوه و یاد بگیره. خاله سوسکه رسید سر چهار راه خونه ی مادرش اینا، سر چهار را عمو سرهنگش رو دید که داره زل زل بهش نگاه می کنه. خاله سوسکه از تندی نگاه عمو سرهنگه ترسید. تنش لرزید. قلبش دوباره داشت تالاپ تالاپ می زد. خاله سوسکه دیگه جونش به لبش رسیده بود. می خواست از بین این همه چشم هرزه فرار کنه ولی چشم ها همه جا بودند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 17:52 توسط رضوان |
|
|
سپیده بی طاقت شده و نوک کوه وایستاده و فریاد میزنه که " آهای! من دارم میام." آقای شب هم هول هولکی داره کمک ستاره می کنه که حاضر بشه و بقیه خواهراش رو جمع هم کنه. دونه دونه شون رو می شمره که یه وقت خدای نکرده یکی از این خوشگلا رو جا نزاره که زیر نگاه حسود خورشید کباب بشن. سپیده تو شیب دامنه داره تند و تند راه میاد و تقریبا می دوه! دیگه ترمز نداره. خنده رو می شه تو صورتش دید. حتی اگه روی قله ی کوه هم بود می شد خنده ی شیرینش رو تشخیص داد. مثل بعضی از ماها می خنده! از همونا که وقتی می خندن، خنده تمام صورتشون رو پر می کنه!
شب شماره ها رو قاطی کرده. دیگه وقت نداره باید بره. نمی دونم چرا هیچ وقت آبش با سپیده و سحر تو یه جوب نمی ره. هر سه تاشون مهربون و خوبن ولی انگاری با هم نمی سازن. تفاهم ندارن طفلیا! شب دستش رو می زاره روی زانوش و محکم یه یا علی می گه و پا میشه. اونقدر عجله داره که یه خداحافظی هم نمی کنه. انگار نه انگار که منم اینجام و دارم تماشاش می کنم. خب به گمونم باید یادش بندازم که تمام مدتی که اینجا بود رو بیدار نشستم و همراهیش کردم. می گم: خدا حافظ. نشسته بودی حالا! ... - یه دفعه برگشت و یه آهی کشید و گفت: آآ .. خدا حافظ. سپیده دیگه تقریبا رسیده بود. همونطوری خندون، جیغ کشید: سلاااااااام! شب که هنوز خیلی دور نشده بود صداش رو شنید و همونطوری که داشت می رفت روش رو برگردوند و گفت سلام دوست بعضیا. خوبی؟ منظورش از بعضیا سحر بود. سحر و آقای شب، کارد و پنیرن. چشم دیدن هم دیگه رو ندارن. یعنی چشم دارن ولی چشماشون مشکل داره. تا اونجایی که من شنیدم سحر و آقای شب یه وقتی کلی با هم خوب بودن. بقیه منتظر رسیدن شیرینی بودن اما خب میونشون بهم خورد. الان هم آقای شب همراه ستاره است و دست سحر هم تو دست آقای خورشید. شب برگشت و به راهش ادامه داد و ستاره هم آخرین چشمکش رو واسه سپیده زد و دستش رو گذاشت تو دست آقای شب و باهم رفتند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:1 توسط رضوان |
|
|
شب شده. ستاره هم هست. مهتاب هنوز جاری است و ترانه ی امواج تازه شروع شده. بید و نارون و سرو و سوسن و نرگس و نسترن همه دست در دست نسیم بهاری، زیر سقف بی ستون آسمان چنان می رقصند که دل نازک پروانه می شکند. قصه اش می شود و ...! آه اما...! کسی هم هست که آرام و بی صدا روی سنگ سیاه، کنار رود نشسته. دلتنگ! تنها! منتظر! چشم به راه! چشمانش چنان انتهای این چهار سوی این چهار راه کوچک را می پاید که پلک هایش هم از ترس غضب اربابشان جرأت جم خوردن ندارند. سرا پا گوش است. از هر نسیمی که بگذرد سوالی دارد. خبری می خواهد. اما ...! شب رو به انتهاست. روشنی افق را می شود حس کرد. سایه ها را می کاود. مأیوس نیست اما وقت تنگ است. سوار سپیده به تاخت می آید. نگرانی را می شود در چشمانش دید. دستانش دیگر به لرزه افتاده. جوان است و رعشه گرفته!؟ تا صبح وقتی نیست. انگار جانش به شب بند است. ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 3:18 توسط رضوان |
|
|
نوشتم، خوندمش، خوشم نیومد
پاکش کردم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:11 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |