![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
به نهايت خسته ام امشب. چند لختي به فردا نمانده اما انگار هر ثانيه اي به درازاي تاريخ است. شايد هم باشد. براي كسي كه آخرين ثانيه اش همين يك تيك تاك ساعت باقي مانده، از تمام تاريخ مهم تر و عظيم تر است، فرصت يك بار پلك زدن و نگاهي به گذشته انداختن است. به نهايت خسته ام. بريده ام. دلم منتظر تلنگري است كه فرو بريزد و صداي خرد شدنش زير پاي عابران بي هوش و مدهوش شهر زير وزن سياه و سنگين فرياد هاي بي محتواي باد گونه ي كهنه فروشانِ كم فروشِ گران فروش، له شود. آن هم چون خستگي هايم ، به نهايت ! بي ربط به هر جايي و هر زمان و مكاني، بگذاريد بگويم: براي هر خاطره اي، خواه تلخ، خواه شيرين، بهانه است كه مزه ي تكرار خاطره گويي مي شود. اما بهانه ي من امروز مرد. لاي چرخ هاي زندگي لهيد، بين آن همه غبارِ سبك سر كه در فضاي اتاق خالي زندگي ام مي چرخند، گم شد و يك غم به هزار غمِ سرگذشتم افزود. زبان حالم شد اين: ولي در گوشه اي تنها نشستن براي ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود آرام شكستن براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن اين هم شد امروز ما كه فردا شد. فرداي ديروزي من آخرش از پيش، معلوم است، اما بگذار خيال كنم كه سعيم را كرده ام!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:20 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |