![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
سایه فرشته ی مرگ بالای سرم به وضوح مشخصه. این روزها با همه روزهایی که
گذروندم فرق می کنه. روز به روز سیاهی پیرهنی که پوشیدم بیشتر تو وجودم نفوذ می
کنه. هر روز که خورشید طلوع می کنه مقدار بیشتری از سیاهی شب به جا می مونه. و
البته شب دوست داشتنی من هم بی رنگ تر از همیشه شده. شفافیت شب مدتهاست که به چشمم
نمیاد و عوضش حسرت این یک ماه عجز و لابه ای که شاید هم اجابت شده باشه به دلمون
مونده. یا ما دعا کردن بلد نبویم، یا راه دیگه ای نبوده، یا اون بالا بالاها
هیچی حسابمون نکردن. چی بگم. خدایا استغفر الله. برای گناهامون برای دعاها مون برای عبادت ها مون برای زنده بودنمون خدایا استغفرالله. انگار سالها از شب نوزدهم ماه رمضون گذشته. نمی دونید چه شبی بود. همه یا
توی مسجد ها بودن و قران سر می گرفتند یا توی خونه بودن و دعا می کردند. بعضی ها
هم که نمی خواستن معصیت کنن، ترجیح دادند که بخوابند. من هم از این کارها کردم اما
یه کار دیگه هم بود که فراموشش نکردم. ساعت چهار بعد از نیمه شب، توی خیابون های
سوت و کور شهر قدم زدم و آسمون رو تماشا کردم. به جان خودم، هیچ وقت آسمون اونقدر
یک رنگ و نزدیک نبود. انگار ... انگار ... نه نمی تونم توصیفش کنم. آخ که دلم چقدر تنگ شده برای اون شب. این دلتنگی هم شده قوز بالا قوز.
تنهایی و تلخی و غم و حالا هم این دلتنگی. جمعمون حسابی جمع شد. خدا به خیر کنه. آمین! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:6 توسط رضوان |
|
|
سایه فرشته ی مرگ بالای سرم به وضوح مشخصه. این روزها با همه روزهایی که
گذروندم فرق می کنه. روز به روز سیاهی پیرهنی که پوشیدم بیشتر تو وجودم نفوذ می
کنه. هر روز که خورشید طلوع می کنه مقدار بیشتری از سیاهی شب به جا می مونه. و
البته شب دوست داشتنی من هم بی رنگ تر از همیشه شده. شفافیت شب مدتهاست که به چشمم
نمیاد و عوضش حسرت این یک ماه عجز و لابه ای که شاید هم اجابت شده باشه به دلمون
مونده. یا ما دعا کردن بلد نبویم، یا راه دیگه ای نبوده، یا اون بالا بالاها
هیچی حسابمون نکردن. چی بگم. خدایا استغفر الله. برای گناهامون برای دعاها مون برای عبادت ها مون برای زنده بودنمون خدایا استغفرالله. انگار سالها از شب نوزدهم ماه رمضون گذشته. نمی دونید چه شبی بود. همه یا
توی مسجد ها بودن و قران سر می گرفتند یا توی خونه بودن و دعا می کردند. بعضی ها
هم که نمی خواستن معصیت کنن، ترجیح دادند که بخوابند. من هم از این کارها کردم اما
یه کار دیگه هم بود که فراموشش نکردم. ساعت چهار بعد از نیمه شب، توی خیابون های
سوت و کور شهر قدم زدم و آسمون رو تماشا کردم. به جان خودم، هیچ وقت آسمون اونقدر
یک رنگ و نزدیک نبود. انگار ... انگار ... نه نمی تونم توصیفش کنم. آخ که دلم چقدر تنگ شده برای اون شب. این دلتنگی هم شده قوز بالا قوز.
تنهایی و تلخی و غم و حالا هم این دلتنگی. جمعمون حسابی جمع شد. خدا به خیر کنه. آمین! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:2 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |