![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
یك وقتی صدایی در گوشم می پیچد. انگار كسی مرا از پشت سر صدا می زند. بی اختیار بر می گردم. چشمانم دنبال صاحب صدا دو دو می زنند . صدا آشناست اما نمی دانم كیست. هر بار همان صداست اما هیچ وقت صاحبش را ندیده ام. ترس این بار هم صدا را واقعا شنیده ام یا خیالی بیش نبوده است. ترس كم كم رشد می كند و چون پیشچك های یك ساله چنان تنم را در بر می گیرد كه احساس خفگی می كنم. هر از گاهی نفس كشیدن را به كلی فراموش می كنم. این فراموشی آنقدر طول می كشد كه چشمانم سیاهی می رود. آنقدر كه سرم گیج می رود و اگر تكیه گاهی نباشد نقش زمین شدنم حتمی است. این بار هم همان قصه است. به درخت كنار خیابان تكیه كرده ام، چشمانم را بسته ام و سعی می كنم كه سر پا بمانم.این بار هم از سرم گذشت. قلبم انگار از میان سینه ام كوچ كرده است. ضربه های دیوانه وارش را توی سرم حس می كنم. رگ های صورتم دارند می تركند. این داستانی است كه هر بار با هرنگاهی به پشت سر همراه است. برای من كه این طور بوده است. با خودم می گویم نكند كه مشكلی دارم. شنیده ام كه استفاده كنندگان تلفن همراه اغلب فكر می كنند كه صدای زنگ دستگاه گوشی را شنیده اند و این یك بیماری است. لابد من هم همین طورم. همین یك بلا را كم دارم كه كلكسیون مصائبم را كامل كند. یك وقت هایی هم به فكر می افتم كه نكند می خواهند خبر دهند كه آهای فلانی! خبر داری از كجا ها رد شده ای؟ خبر داری كجا ها پایت را كج گذاشته ای؟ می دانی چند بار خراب كرده ای؟ یادت هست آخرین خیری كه از تو به بندگان خدا رسیده كی بود؟ انسانیت برایت معنی دارد؟ یادم افتاد آخرین بار كه دیوان حافظ را خواندم این بیت مثل پتك بر سرم كوبید: « چون نیست نماز من میخواره نیازی در میكده زآن كم نشود سوز و گدازم» مریض یا سالم. به گمانم بهتر است خراب كاری ها را جبران كنم. كسی چه می داند شاید فردا دیر باشد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 21:33 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |