![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
چه پست شده ام!
این صفحه زجرم می دهد. انگار آیینه ای است که سالها روبرویم بوده و هر روز به آن نگریسته ام و هیچ ندیده ام. امروز چشمانم کسی دیگر را می بینند. کسی که دیگر من نیست. دیگر از من نیست. شباهتی هم به من ندارد. هر بار که تماشایش می کردم برایم شکلک در می آورد و از پیروزی و شکست می گفت و قصه های بامزه سر هم می کرد. اما این بار همه چیز فرق کرده ، دگرگون شده، شرم آور شده. یادم هست که اشک به این چشم هایی که این گونه بی نور شده اند بار ها جاری شد اما هیچ وقت لذت تماشای لبخند محبوبش را از دست نداد. این دست و پا، این تن که امروز به لاشه ی مردگان شبیه تر است تا ظرف روحی که به آسمان راه داشت و مستانه های زمین را برای وقت نیایش دستچین می کرد. دیگر نمی دانم به که نگاه می کنم. کسی که مبارزه را بی شرمانه ترک کرده. یا آدمی که ننگ آدمیت شده. یا سنگی که در دنیای سنگ ها هم راهش نمی دهند. سنگ ها وقتی زیر افتاب می مانند عاشقش می شوند. از عشقشان گرما می گیرند. داغ می شوند. اطرافشان را هم داغ می کنند. اما همیشه عشقشان زود غروب می کند. از این غروب می ترسند. تاب نمی آورند. دلشان، عقلشان را کنار می زند و مغزشان محو می شود. دردشان عشق است و حرفشان حرف دل! هنوز خورشید کاملا دور نشده که فریادشان به آسمان بلند می شود. زار می زنند که با خورشید شان بمانند اما دست ستمکار زمین می گرداندشان. در دایره قسمت شان تاب می خورند. می چرند و می گریند تا صبح. صبح که بشود تصمیمشان را گرفته اند. تا چشم خورشید به انها می افتد می شکنند و خرد می شوند. غبار می شوند. آستین بالا می زنند و راه می افتند. یک تکه با جویبار، یک تکه با نسیم، اما هرکدام که راهشان دور تر است تند باد را صدا می کنند و همراهش به آسمان می روند و تا به آنطرف زمین نرفته اند استراحت نمی کنند. حالا همیشه عشقشان را می بینند و عاشقی را زندگی می کنند. نمی دانم چرا از خودم بیزار شدم . نمی دانم چرا مصنوعی شده ام. طبیعتم به خاطرم نمی آید. طبیعت بیرون از من همواره می جنگد. می دانم که من هم می جنگیده ام. اما چهره ام به تسلیم شدگانی می ماند که شهامت ایستادگی نداشته اند. شرم آور است! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:49 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |