![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
من همان
پسری هستم که با باران مشکل داشت. هنوز هم
حوصله ی باران را ندارم اما چند روزی است که دعای صبح و شبم ، دعای باران است.
اینجا باران کم نمی بارد اما تمام امید من و هفتصد نفر دیگر از هم رزمانم بارش
مداوم باران است. کاش آنفدر ببارد که شر تمرین رژه از سرمان برداشته شد. الهی
آمین. ...................................................... بگذریم.
مانند این 17 روزی که از خدمت سربازی ( دقیق تر بگویم : آش خوری) می گذرد. انگار
قرنهاست که دست به قلم نبرده ام. دلم برای نوشتن لک زده . کلمات شبها و روز ها پیش
چشمانم رژه می روند و چنان حرصم می دهند که نگو و نپرس. اما تقریباً هیچ فرصتی برایم
نمانده که صرف نوشتن کنم. شاید روزی 10 دقیقه را بشود برای دل مشغولی همیشگی ام
کنار بگذارم. کاش بشود. .................................................... حدود یک
ساعت قبل ازدمیدن سپیده ی صبح، ستاره گان آسمان آنقدر روشنتر از ابتدای شب به نظر
می رسند که مقایسه پذیر نیست. تفاوتشان مثل فرق شمع و لامپ گازی است. قسم می خورم
هرگز ستارگان آسمان گیلان زمین را اینطور روشن و واضع ندیده ام. هرچند دیدنشان خبر
از صبح آفتابی و تمرین خوفناک و دردآلود رژه نظامی است اما، دست کم شرابی است
که مرا تا صبح روز بعد مست و بی خبر نگه
می دارد. "
حمد و سپاس از آن خدایی است که پروردگار دوعالم و عامیان است" گرچه آن
بالایی در راحتی روز را بسته و دو فقله کرده اما حد اقل روزنی به سمتم گشوده و قطره شهدی به کامم
چکانده. هنوز فراموشم نکرده. شکر. .................................................. وقت رفتن
رسیده. معلوم نیست دوباره کِی بتوانم چیزی بنویسم. شاید هیچ وقت. شاید یک ماه
دیگر. شاید یک سال دیگر. به هر حال
تا بعد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 12:55 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |