![]() |
![]() |
|
| تنها تر از خدا |
|
جوانم٬ ولی٬ باور کن چارلی٬ ابر آسمان افسونگر قرون٬ قرون افسانه های قیود به خاک سپرده، سایه ی سپیدی از سیاهی های این دوران وحشت بار افکنده بر سرم - جوانم ... ولی زیر بار محنت، محنت و بدبختی، بد بختی و محنت خودم نه، من هیچ، من مردم- محنت و بد بختی انسان این قرن سیاه - تا شده، شکسته، خرد شده کمرم! ... سکوت! ... فریاد بکش سکوت! ... بکذار انسانی که سراپای وجودش مظهر متحرک زندگی از پا افتاده و بی حرکت حقیقت محکوم به سکوت است، از ماورای همه دریاها ... همه صحراها، بشنود ... بشنود این نفرین و ناله سراپا دردم را!... ... برای همه بیچارگی، تنها و تنها خاموشی آتش شرافت انسانی و فراموشی ندای وجدان به خواب رفته چاره است!... ... تو می توانی در باره این زندگی صد پاره ای که پیامبران مرگ، با شریان منجمد تیره بختی به تن ژنده پوشان تیره بخت وصله کرده اند، حتا یک کلام بخوانی؟!... آه ... چارلی!... باور کن که از شدت فشار کینه ای سرکش، سینه ام داد منفجر می شود!... آخر چارلی این چه بساطی است که نا خدایان کشتی های مرگ در پهنه ی دریای سرشک خانه به دوش زندگی های فراموش شده سیه پوش، گسترده اند؟!... ... ببین چارلی از بیداد داد شکن مشتی حیوان تشنه به خون، از بیابان آفتاب زده ی آفریقا گرفته تا بیکران آفت زده ی جیحون، چه محشری بر پاست!... ... جنگ گذشته یادت هست؟!... آن همه خون، آن همه کشته، مگر چارلی کافی نبود که باز همه می خواهند زمین و زمان را به آتش و گلوله های مرگبار و درهم شکن در پریشانی امواح خون، پریشان کنند؟!... باور کن چارلی!... با همه آرزو های پراکنده ام که در آشفتگی وجود برآشفته ام فریاد می کشند، با همه طپش نا مرتب قلبم، متأثرم از این که با نامه ام تو را متأثر می کنم. ولی آخر چه کار کنم؟!... چرا نبینم؟!... چرا نگویم؟!... چرا فریاد نکشم؟!... من باید به فرمان وجدانم، برای ملت ها - به جای ملت ها، فریاد بکشم... باور کن چارلی!... سکوت در گیرودار این دوران- دوران وحشت گستر ظلمت باری که در وحشت ظلمت بی پایانش جمجمه انسان ها، صندوقچه ی زر حیوانات است؛ سکوت در چنین دورانی ... باور کن چارلی، جنایت است ... بالا تر از آن ... بگذار این ددان زندگی خوار هر چه می کنند بکنند، به هر دری می زنند بزنند ... آنچه مسلم است هر داستانی هر چقدر هم طولانی باشد - بالاخره پایانی دارد. در پس این شب وحشتناک؛ روز درخشانی در انتظار ماست که در درخشندگی زندگی پرورش نه اثری از خون یخ بسته ی جنگ هست، نه نشانه ای از سنگر های شکسته ی به خون آغشته... روز درخشانی که در پهنه روح آفرینش، زمان در خدمت انسان است. انسان در خدمت انسان. پایان. (نامه ای به چارلی چاپلین- کتاب نامه های سرگردان - کارو) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 9:50 توسط رضوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| به این دوستام حتما سر بزنید |
|
|
| Rocket Fishing Rod |